« ماهی‌ها هم آره؟! | Main | مديريت نگرش »

داغ، گـرم، جهنـم!

اين روزها تهران گرم كه نه، جهنمی شده كه روی هر چی اهواز و آبادان و بندر عباسِ سفيد كرده. پنداری قراره تقاص تموم كارهای كرده و نكرده‌مون رو توی همين دنيا و توی همين جهنم برپا شده پس بديم. ما جماعتِ پايتخت‌نشين، خيلی آدمهای خوش‌اخلاق و خوش‌مشرب و باحوصله‌ايی بوديم اين گرما هم شده مزيد بر علت. همچين كلافه و بی‌حوصله شديم كه كَت و كولِ هر چی سگِ از پُشت بستيم. كسی تخم نميكنه به كسی حرفی بزنه. توی خونه، تاكسی، اتوبوس و محل كار همه منتظر يه جرقه‌اند كه يه چيزی بهشون بگی و يهويی متوحش و متورم و متعفن شن و بصورت قدی و در راستای افق و خط‌الرأس از وسط جِرت بدن. اين روزها همش صندل و شلوار نخی و تی‌شرتی می‌پوشم. فكر كنم وزن همه‌شون روی هم نيم‌كيلو هم نميشه ولی باز بواسطه اين گرما دارم ديوونه ميشم. حالا وقتی وسط چهله تابستون و توی اين جهنم سوزان، خانم‌ها رو می‌بينم كه مجبورند در بهترين و ايده‌آل‌ترين حالت ممكن با مانتو و شلوار و روسری طی‌طريق كنند، ديگه حالت تهوع می‌گيرم. حتی تصور اينكه الان اون زير چی ميگذره و اون بنده‌خداها چه مصيبت و فلاكتی رو بايد تحمل ‌كنند حالم رو بهم ميزنه. ما مردها كه يه شلوار نخی 250 گرمی و يه تی‌شرت آستين كوتاه 100 گرمی پوشيديم، از همه جامون داره چيليك چيليك آب می‌چيكه و همچين عرق‌سوز شديم كه فكر كنم تا آخر پاييز مجبوريم گشاد ‌گشاد راه بريم، حالا وای بحال اون بنده خداها كه بواسطه حجاب بايد هم دنياشون رو حفظ كنند و هم آخرت‌شون رو. اين خانم‌های محترمه بايد همۀ اعضاء و جوارح‌شون رو خوبِ خوب بپوشونند تا يه وقتی تار مويی به بيرون درز نكنه و ما مردها ببينيم و يه موقع خدای نكرده، دست و دل‌مون بلرزه و اونوقت اون دنيا بخوان يقه اونها رو بگيرند و سين جين‌شون كنند و بخاطر لرزش و ارتعاش اندام ما آقايونِ بی‌جنبه، اون بنده خداها رو از يه جايی آويزون‌شون كنند.

باز داغ ميشم و گـُر می‌گيرم. خداخدا می‌كنم يه آدم بی‌سر زبون دور و برم پيدا و يهويی خر شه و يه گيری بهم بده و اونوقت بشم مجری يكی از قوانين مهم فيزيك! تموم اين انرژی پتانسيلی كه بواسطه اين گرمای هوا وَرز اومده و آماده شده رو به انرژی جنبشی تبديل كنم. بدم نمياد چند تا قانون نيوتن رو با هم وصله پينه و برخلاف اينرسی موجود در راستای خط افق همچين بشاشم به سر و كله طرف تا هم از درجه حرارت خودم كاسته شه و آمپرم بياد پايين و هم طرف مقابل رو يه كمی خُنك كنم.

تلويزيون اعلام می‌كنه گرمای 32 درجه شبانگاهی تهران بی‌سابقه بوده و من باز يادم ميوفته كه ماها چقدر بدبختيم كه بايد تموم چيزهايی رو كه توی تاريخ اين سرزمين سابقه نداشته رو توی همين چهار صباح عمر اندك‌مون ببينيم. نه فقط ببينيم بلكه با تموم تار و پود و پوست و استخون‌ لمس‌شون كنيم. سی سال سن داريم و شديم عينهو آدمهای هشتاد نود ساله‌‌ايی كه همه چيز زندگی رو تجربه كردن و الان فقط منتظر رسيدن حضرت عزرائيل، لحظه‌شماری می‌كنند. بی‌آبی، بی‌برقی، بی‌نفتی، بی‌غذايی، گرما، سرما، باد، طوفان، برف، بارون، جنگ، صف، كوپن، صاعقه، سيل، زلزله ... آخ خدا جون بسه ديگه، فولاد هم بود تا الان پُكيده بود. فكر كنم اون آتشفشان دماوند رو هم بعنوان آخرين برگ برنده‌ات نگهداشتی وگرنه اون يكی رو هم فعال می‌كردی كه ديگه جورمون، جور جور ميشد. آخه اين انصافه؟! دشمن‌هات كه اون سر دنيا، ازشون غافل شدی و الان همه‌شون تو ناز و نعمت دارند بالماسكه ميرن و زندگی‌شون رو می‌كنند. هم زمين و زير دريا رو تسخير كردن و هم فضا و كهكشانها رو. هم آب دارند و هم برق. هم نفت دارند و هم غذا. نه با يه زلزله 5 ريشتری ميمیرن و نه با يه سيلِ چُسكی خودشون و تموم آمال و آرزوها و خونه و زندگی‌شون رهسپار قبرستون ميشه. اونوقت اونها رو ول كردی و با كوليس و ورنيه و خط‌كش و پرگار و نقاله اومدی بالای سر ما واستادی تا حتی وقتی تو خلوت خودمون هم دست تو دماغ‌مون می‌كنيم، يه ضربدر بزنی جلوی اسم‌مون و حواله‌مون بدی به چاه ويل و اژدهای دوسر و تَه جهنم؟! ماهايی كه رفيق و دوستدارت هستيم بايد پيه هر چی رنج و بدبختی و درد و غم و فلاكت و كوفت و هزارويك زهرمار ديگه اين زندگی رو بجون بخريم و دَم نزنيم، چيه كه قرار بهشتی باشه و ترازويی و عدالت و پل صراطی؟! اينجوریه؟! آخه ما با این فهم و شعور اندک و گوسفندی‌مون چه جوری اين دوگانگی و پارادوكس رو تجزيه تحليل كنيم و دچار لغزش و خطا نشیم؟ جداً ماها بايد توی اين زندگی اينقدر بدبخت و بيچاره باشيم و همش با حسرت به زندگی اونوريها كه می‌گن دشمن‌هات هستند، نگاه كنيم؟! یعنی این بود سهم ما از زندگی؟! اصلاً اگه ما نخواهيم ... استغفرالله!

گرممه و باز ياد رخت و لباس و پوشش خانم‌ها ميوفتم. البته الان كه فكر می‌كنم می‌بينم اين بی‌انصافيه كه فكر كنيم به اونها خیلی هم بد ميگذره. تازه اونها خيلی هم شانس آوردند وگرنه اگه يه چند فرسخی اونورتر و پشت اون خط و خطوط مرزی بدنيا اومده بودند كه الان علاوه بر اين همه پوشش بايد يه روبنده بلند هم رو صورت‌شون ميزدند و دنيا رو از پشت سوراخ‌های اون پارچه‌های مشكی و نخ‌نخی تماشا می‌كردند. پس همين كه فعلاً بادی به رخ و رخساره‌شون می‌خوره و دنياشون تيره و تنگ‌تر از اين نشده، جای شكرش باقيه! هوا گرم و كلافه‌ام. بد جوری تو مود نوشتنم ولی تجربه ثابت كرده توی يه همچين مواقعی كه قراره "خودم" باشم هر چی، چيزی نگم و ننويسم و زبون به دهن بگيرم به نفعمه.

Comments (17)

عزیزم خدا بهشت رو فقط واسه ایرانیا آفریده . اونم نه همشون . فقط مومناش . بقیه هم گمشن جهنم.
************************************************************
k1: اوا بلا تو چقدر بد اخلاقی؟!

soolmaz:

گرما باعث اين همه شكايت شده؟!ديگه دختراچىبايدبگن؟هميشه از2تاچيزحرصم مىگيره كه البته هيچ ربطيم به هم ندارن:پسرا باوجوديه لا پيرهن بگن گرممونه وبچه هاىعمران بگن درسامون سخته!!!
*********************************************************
k1: آره والله هوا که خیلی گرمه!

احسان:

خيلي جالب بود. كلي خنديدم و حال كردم. يه جورايي خيلي شبيه حس خود من بود كه خيلي قشنگ نوشته بودي متنت را برا چند تا از دوستام ارسال كردم. مرسي! 3.5 صبح!
********************************************************
k1: احسان جان خیلی دوست داشتم بدونم ساعت 5/3 صبح چه حسی داشتی که شبیه حس من یوده؟!

احسان:

خيلي جالب بود. كلي خنديدم و حال كردم. يه جورايي خيلي شبيه حس خود من بود كه خيلي قشنگ نوشته بودي متنت را برا چند تا از دوستام ارسال كردم. مرسي! 3.5 صبح!

آرش:

واقعا راست می‌گی، ظلمه که خانوما باید توی این هوا برن زیر گونی. تازه می‌گن رنگ روشن هم نپوشین!
***********************************************************
k1: برن زیر گونی؟!

آقا ناشكري نكن!!! اين دنيا يه دوره كارآموزي واسه ما شده كه وقتي رفتيم جهنم، بيخود غرغر نكنيم و در ضمن بزرگترين امتيازش اينه كه بريم جهنم ايرانينها!
چون بالاخره يه روز قيف نيست و يه روز قير
*********************************************************
k1: شما میتونید از خودتو مایه بذارید چرا جمع می بندید؟! چون من خیلی وقته دوره کارآموزیم تموم شده ولی تو رو مطمئن نیستم...

baharak:

با رضا كاملا موافقم.ضمنا اگر يه ذره بعد از مرز همسايه بريم لباس خانومها 20 گرم هم نميشه.پس اينجوري خيلي بدشانسي آورديم.
و خوشحالم كه امسال تهران نيستم.تا پارسال كه من بودم خوب بود.چون من رفتم هوا هم قهر كرده....(خودم رو تحويل بگيرم)
**********************************************************
k1: پس تو هم برو و جوابی رو که به رضا دادم بخون!

baharak:

امام جمعه اردبيل چند سال پيش فرموده بودن قرآن 90 جز داشته كه امريكا 60 جز اون رو دزديده كه در اين 60 جز در مورد موشك و اتم نوشته شده .اونها نذاشتن ما پيشرفت كنيم.
*********************************************************
k1: بابا جون تو رو خدا از این حرفها نزنید و نون ما رو آجر نکنید!

عجیبه!ما اینجا از دست بارون می نالیم و شما از آفتاب!...ولی امروز اینجا برای اولین بار هواش 25-30 درجه شده!...ملت هم بس که خر کیف شدن همه لنگ و پاچه هاشون رو ریختن بیرون!..
***********************************************************
k1: ایکاش من امروز اونجا بودم!

مهيار:

واقعا كه حرف دل منو زدي !‌ اينجا تو تهران رسما داريم كباب ميشيم !‌من كه ارزو ميكنم كه يه جايي مثل سوئد يا نروژ زندگي ميكردم كه از 12 ماه 10 ماهش رو مردم دارن از سرما ميلرزند ‌!
********************************************************
k1: تو هم که چه خواسته های کمی تو زندگی داری؟!

میلاد:

من یه چیزی بگم ؟؟؟
**********************************************************
k1: من جواب تو رو نمیدم ببینم کی از رو میری؟!

من خودم هر دفعه که میرم بیرون کلی دلم واسه خودمون کباب میشه. و وای به حال روزی که میبینم آقایون از گرما شکایت دارن. اون موقع است که اگه کارد
هم بزنی خونم در نمیاد. می گی نه؟ الان یه کارد بزن.;)
*********************************************************
k1: حتماً باید کارد باشه یا یه چیزی شبه کارد هم قبوله؟!

1:جنسمون جور جور می شد درسته نه جورمون جور جورمی شد

2:گرم ترین هوای تهران ، خنک ترین هوای شهرستانیه که من توش درس میخونم(وسط کویره). پس انقدر نا شکری نکنید

3: لینکم تو لینکت

saeid:

salam
sarneveshte har ghomi daste khodesheh. maham ino entekhab kardim.

asiyeh:

كيوان جون,ممنون كه آباداني ها رو جهنمي به حساب آوردي!!
اينجا ,وحشتناك تر از تحمل گرما,خريد آب آشاميدنيست توي اين شرايط!!!!!

Marjaneh:

واي مردم از خنده ......:)))))))))))))

جاهاي دنيا تابستون يعني اول خوشي. اول نور و رنگ و آب و تعطيلات و شادي. اما اينجا كافيه كه ساعت دو بعدازظهر توي يه پيكان قراضه نشسته باشي كه پنجره هاش پايين نمي ياد و آفتاب هم افتاده باشه رو صورتت و اتوبوس بغل دستي ات هم با تمام قوا دودشو بفرسته تو تاكسي... تا بفهمي تابستون يعني چي.
منتظر اولين نسيم پاييزم!

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2