من خوبم! اگر از احوالات ما خواسته باشيد بقول شاعر، ملالی نيست جز گم شدن گاه و بيگاه خيال و انديشه كه خب اونهم جای دوری نرفته و در همين حوالیست و خلاصه از همين حرفها و گلواژهها. چون احتمالاً چند روزی آپديت نمیكنم اين يكی يه كمی بلندتر از قبلیهاست. گفتم شايد شما هم اين چند روز تعطيل باشيد پس بخاطر همين اگه يه كم دراز و بلند و طولانی باشه اونوقت ميتونيد كمكم و سر فرصت بخونيد. باشد كه رستگار شويد.
اين رو واسه همه شما عزيزان خارج از وطن ميگم وگرنه ما كه خودمون از يكماه پيش میدونستيم كه يكشنبه هفته آينده، تعطيل رسمی. ما هم كه معمولاً توی وصله پينه كردن اين تعطيلاتِ بين هفتهای و چسبوندنشون به بيخ ريش تعطيلات آخر هفته، يد طولايی داريم. عنقريب يا ننهبزرگمون ميميره يا يهويی صبح روز شنبه تلفن میزنيم محل كارمون و در حاليكه فرسنگها از شهر و كارمون فاصله داريم و توی يه ييلاق خوش آب و هوا بيستويك انگشتمون رو دراز كرديم و داريم به ريش هر چی رئيس و مدير و كارخونه و شركتِ میخنديم، با صدای كوفته و گرفته و يه جوری كه انگار همين الان از يه كاری كه مختص رختخواب و تختخوابه فارغ شديم اظهار ميداريم كه مريض شديم و نمیتونيم بياييم سركار. رئيسمون هم كه مثلاً گاوه و اصلاً نمیفهمه اين صدای مشكوك، صدای درد و غم نيست. بواسطه همين تعطيلی بينالاتعطيلين، من هم بدون اينكه بخواهم قوم و خويشی رو راهی مردهشور خونه كنم و ناخواسته رو به قبله و سينهكش قبرستون دراز به دراز بخوابونمشون و بخواهم توی مراسم دفن و كفنشون شركت كنم، همين امروز مرخصی روز شنبه رو گرفتم و خدا بخواد فردا صبح به سمتِ استان هميشه سبز و صد البته توی اين موقع سال سرشار از گرما و پشه و رطوبت فوقالعاده بالای، مازندران راهی خواهيم شد. من نمیدونم اين استان چی داره كه سالهاست كِرمش اينجوری افتاده توی تنبونم و ظاهراً حالا حالاها هم قصد بيرون اومدن رو نداره. هيچ كدوم از فك و فاميلم هم اهل اين خطه نيستند ولی نمیدونم اين علاقه و تمايل و ارادت قلبی چه جوری حادث شده. عجيبه، مگه ميشه آدم يه استان رو اينهمه دوست داشته باشه؟!
با توجه به گرمای بالاتر از 40 درجه اين روزهای تهران كه همۀ آلات و ادوات و اتصالات و متعلقات آدمی رو آبپز میکنه، شكرخدا فكر میكنم شمال هم هوا اونقدر گرم باشه كه كسی جرأت نكنه از تو ويلا بيرون بره و منهم كه از خدا خواسته، چند روزی رو فقط استراحت مطلق میكنم. فكر كنم همهتون ديگه در جريان روحيه لطيف و بشدت تُرد و شكنده و همچنين مشكل فراخی باسن بنده هستيد كه مجبورم ميكنه در تمام مسافرتها دست به سياه و سفيد نزنم و از موقعیكه پام رو ميذارم توی ويلا تا موقعيكه دوباره برگردم تهران، شعاع حركتيم نهايتاً 50 متر ميشه كه اونهم اگه ميشد كاسه توالت رو هم بيارن وسط پذيرايی، كنار ظرف تخمه و ميوهها كه ديگه عالی ميشد! تز من اينه كه ميگم بابا جون، اينهمه توی طول سال اكتيو بوديم و از صبح تا شب عينهو ماديون افسار گسيخته دويديم و هی بالا پايين كرديم و هی تكون تكونش داديم، ولی به كجا رسيديم؟! حالا هر چند وقت يكبار كه آدم فرصت ميكنه و يه مسافرتی ميره، واقعاً به قصد استراحت بره. چيه مثل اين مَشنگهای نديد بَديد هی از محمودآباد ميزنيم از رامسر در مياييم؟! از نوشهر ميزنيم از متلقو درمياييم؟!
بنظرم يه همچين زمانها و فرصتهايی بهترين موقع واسه " تفكر و انديشه " است. حالا اين تفكر نه به معنی اينه كه بخواهيم مثل ارسطو و شيخ طوسی در رابطه با كائنات و كهكشانها و فلسفه وجودی آفرينش نظريه و تئوری بديم بلكه يه كمی فكر كردن در رابطه با خودمون، زندگیمون، كارهامون، دوستان و دور و بریهامون، حتی نوع حرف زدن و نوع لباس پوشيدن و خلاصه يه همچين مواردی شايد بد نباشه و توی زندگی فردامون تأثيرگذار باشه. بنظرم متأسفانه ماها توی جريانات زندگی بندرت فكر میكنيم! دقت كنيد، اكثر كارهايی كه داريم توی شبانهروز انجام ميديم يه سری كارهای روزمره و تكراريه كه ديگه همهمون از حفظ شديم و چشم بسته هم ميتونيم انجامشون بديم. از همون صبح ناشتا كه از خواب بيدار ميشيم و مسواك ميزنيم تا شب كه دوباره بخواهيم مسواك بزنيم و بخوابيم ( حالا اگه يه كمی به بعدترش هم فكر كرديم ايرادی نداره! ) همش يكسری كارهای تكراری و يكنواخته كه متأسفانه از بس يك شكل و يكنواخت انجامشون داديم ديگه نياز به هيچ تفكر و تأمل و تمركزی نداره. معمولاً وقتی هم كه مشكلی برامون پيش مياد، از رودرو شدن و سر و كله زدن با مشكل، ترس و واهمه داريم و اكثراً ميريم سراغ راحتترين و آسونترين كار ممكن، يعنی پاك كردن صورت مسئله! اگه اين جسارت و شهامت رو داشته باشيم كه يه سَری به آرشيو ذهنمون بزنيم حتماً میبينيم خيلی از مسايلی رو كه بدون ارائه طريق و راه حل، همين جوری نصفهنيمه باقی مونده كه شايد اگه دو سه تای اولی رو درست حل كرده بوديم الان مشكلات اينجوری احاطهمون نكرده بودند. اصولاً ما جماعت، راههای حل مسئله رو بلد نيستيم چون تو زندگی هيچ كسی بهمون ياد نداده موقع برخورد با مشكل چه جوری بايد مسايل رو تجزيه تحليل كنيم؟ چه جوری بايد مشكل رو از بالا و در ابعاد مختلف ببينيم. و يا چه جوری راهكار نشون بديم؟
هر روزه از كنار خيلی از مسايل و مشكلات زندگیمون ( حالا چه ساده و چه سخت و دشوار ) همين جوری ديمی و با سهلانگاری رد ميشيم بدون اينكه در نظر بگيريم اين مشكل ميتونه زمينهساز بسياری از مشكلات ديگه باشه. خيلی وقتها اين مشكلات رو اصلاً نمیبينيم چون قدرت دركش رو نداريم. خيلی وقتها میبينيم ولی قضيه اينقدر ساده و پيشپا افتاده است كه اصلاً تو مخيلهمون نمیگنجه كه مشكل همينیه كه داريم میبينيم. خيلی وقتها هم كه مشكل رو درك میكنيم، توان و جرأت نزديك شدن و نگاه كردن بهش رو نداريم. اينجور مواقع سعی میكنيم اصلاً از ريشه و اساس، خود مسئله رو منكر بشيم و اونو فراموش و بندازيمش اون پشت مُشتهای روح و روانمون كه ديگه ريخت و قيافهاش رو نبينيم و بخيالمون زرنگی كرده و مشكل رو حل كرديم. از اين نمونهها تو زندگیمون فَت و فراوونه.
يه مثال ساده: چند درصد از ماها وقتی كه حتی با يه مشكلی كه فراتر و پيچيدهتر از يه مشكل عادی هستش روبرو ميشيم مثلاً مشكلی در رابطه با انتخاب دانشگاه، انتخاب همسر، خريدن ماشين، ناسازگاری با خواهر و برادران و يا تيرگی رابطه با نامزدمون ... يه كاغذ برمیداريم و اون رو ميذاريم جلومون و مسئله و تمام راههای مختلف رسيدن به جواب رو بررسی میكنيم؟! چقدر واسه حل اين مشكلمون وقت ميذاريم؟! خدا وكيلی اينجوری نيست كه اكثر قريب به اتفاقمون اگه خيلی همت كنيم و مايه بذاريم توی توالت و موقع يه كاراهايی كردن، همينجوری ذهنی و تخمی تخيلی ظرف چند ثانيه اولين راهی كه به ذهنمون ميرسه رو اجرا و نهايتاً همونی ميشه كه بعد از چند وقت میرسيم به تركستان؟! پريشب احسان قائممقامی استاد بزرگ شطرنج میگفت، ما معمولاً برای اجرای هر حركت بايد 12-13 حركت بعدی حريفمون رو پيشبينی كنيم. خيلی جالبه! حالا ماها اين توان رو داريم كه فقط يك حركت بعدی كسی كه باهاش مشكل داريم رو پيشبينی كنيم؟! اصلاً برامون مهمه كه بعد از عمل ما همسر، دوست، رفيق و طرف مقابلمون چه عكسالعملی از خودش نشون ميده؟! حالا ببينم اصلاً شماها میفهميد من چی ميگم يا دارم ياسين بگوش خر ميخونم؟!
بهرحال شايد زمانی رو اختصاص به " تفكر و تمركز " دادن نتيجه خوبی عايدمون كنه. يه امتحانی كنيم. فكر نكنم ضرر كنيم! بهرحال ديگه ببخشيد يهويی حس پدر خواندگیم گـُل كرد و یهویی فکر کردم شدم مارلون براندو، رفتم بالای منبر و کلی موعظه تون کردم. تعطيلات بهتون خوش بگذره.
Comments (9)
كاملا موافقم.اين پروسه اي كه تكرار ميشه خيللي به ضررمونه.مثلا مشكل داريم و بدون اينكه حلشون كنيم ازدواج ميكنيم و دوباره يكسري ديگه و بعد تربيت بچه ها.حالا غير ازينكه خود يكسري مسايل زمينه سااز يه چيزايي ميشه.
ميگم كيوان خدا بگمم چيكارت نكنه منو با يه جمله ات بدجور بردي تو فكر!!!اي خدا از دست تو:))
Posted by narges | July 7, 2005 12:58 AM
Posted on July 07, 2005 00:58
سلام دوست من - خوشحالم خوبي - وملالي جز نبودت ونوشته هاي بانمكت نبود - اميدوارم تو تعطيلات خوب استراحت بكنين وبا انرژي كارهاتونو پي بگيرين - اگه رفتي خوش بگذره - قلم بانمكي داري - بهتون لينك دادم - هميشه خوش باشي - يلدا
Posted by شب یلدا | July 7, 2005 01:30 AM
Posted on July 07, 2005 01:30
سلام.خسته نباشي.زيبا مينويسي.اگه دوست داشتي خبرم كن لينكت رو بزارم.موفق باشي
Posted by آزاد انديش | July 7, 2005 01:30 AM
Posted on July 07, 2005 01:30
آخ خوش بگذره. خيالت هم راحت باشه هوا انقدر گرمه كه شما مي توني اون پروژه استراحت مطلق رو به طور كامل اجرا كني
Posted by roxana | July 7, 2005 09:24 AM
Posted on July 07, 2005 09:24
من تازه خواننده وبلاگت شدم.خوب مىنويسىوالبته بدون تعارف با كسى.اين خيلىخوبه.موفق باشىوتعطيلات خوش بگذره
Posted by soolmaz | July 7, 2005 11:54 AM
Posted on July 07, 2005 11:54
من یه چیزی بگم ؟؟؟
Posted by میلاد | July 7, 2005 07:16 PM
Posted on July 07, 2005 19:16
بنده به شخصه اعتقاد راسخ دارم که اگه تو اینقده که میری سفر فکر هم بکنی دیگه یه پا ارسطویی اقلیدسی چیزی واسه خودت میشی!!
اما خداییش از وقتی من خواننده اینجا شدم تو به اندازه انگشتای دست و پا رفتی شمال!!
Posted by مانا | July 7, 2005 11:28 PM
Posted on July 07, 2005 23:28
باز تو رفتي مسافرت؟؟!! بابا عجب!! ... خوش بگذره ولي اين دفعه رو خيلي بهت حسوديم شد منم شمال مي خواااااااام!! ... من كه سعي خودم رو براي اين تفكري كه گفتي خيلي مي كنم اميدوارم بقيه هم همين كار رو بكنن ...
Posted by هانيه | July 8, 2005 12:08 AM
Posted on July 08, 2005 00:08
بله؟!!!!
Posted by گوشه | July 9, 2005 10:37 AM
Posted on July 09, 2005 10:37