دغدغه، دغدغه است. دغدغۀ هر كسی توی سن و سال خودش، يه دغدغه بزرگه. يه موقع بزرگترين مشكل زندگیمون اين بود كه میخواستيم بدون كمكِ مامان و بابامون بند كفشهامون رو ببنديم و نمیتونستيم. هی بندها رو گره میزديم و هی باز ميشد و هی سِكندری میخورديم و میرفتيم توی در و ديوار. يه كم كه بزرگتر شديم تموم دغدغهمون شد درس و كلاس و اينكه كجاها " واو " نوشته ميشه ولی خونده نمیشه. هی ديكته نوشتيم و هی خواهر رو " خاهر " نوشتيم. خواب رو " خاب " نوشتيم و هی یادمون میرفت كه اين علامتِ تشديدِ لامصب معلم رو بايد بالای " عين " بذاريم يا " لام " ؟! هر روز بزرگ و بزرگتر میشديم و اين دغدغهها تموم كه نمیشد هيچ، به اندازه تموم اون روزها و شبهای شكوفه و خزون كردن درختِ ياس شببو خونۀ خانمجون به دغدغۀهای داشتۀ و نداشتهمون اضافه میشد. با گذشت هر روز شكل و قيافه اين دغدغهها هم عينهو رنگِ رخساره خانمجون عوض میشد. عادت كرديم كه به مشكلات قديمی بخنديم و خُب كم هم نبودند دغدغههايی كه چشمهامون رو قرمز و متورم و اشكمون رو سرازير میكردند و اين سيكل گريه و خنده، خنده و گريه سالهاست كه همين جوری لاينقطع داره تكرار و تكرار ميشه.
دغدغه، دغدغه است. دغدغۀ هر كسی توی سن و سال خودش، يه دغدغۀ بزرگه. اون روزی كه خيلی كوچيكتر از حالا بودیم دغدغۀ اينو داشتیم كه زودتر بزرگ شیم و بریم پی زندگی خودمون و فكر میكرديم كه حالا چه نعمت و سعادتيه اين بزرگ شدن و پی زندگی رفتن؟! غافل از اينكه يه روزی از اين بزرگ شدن عينهو سگ پشيمون ميشيم و با فانوس دربهدر، دنبال همون روزها و شبهای بچگیمون میگرديم. كوچيك بوديم و دغدغۀ بزرگ شدن رو داشتيم و بزرگ شديم و حالا دلمون لَك زده واسه همۀ اون روزهايی كه بیترس و دلهره گريه میكرديم. واسه همه اون روزهايی كه بدون هيچ دودوتا چهارتا كردنی عاشق میشديم. واسه همۀ اون روزهايی كه زندگیمون پر از اين همه خط و خطوط قرمز كمرنگ و قرمز پُررنگ نبود. واسه همه اون روزهايی كه عينهو خر وامونده فقط منتظر يه هــُش بوديم. واسه همۀ اون روزهايی كه شبهاش خواب دختر شاهپريون رو میديديم و صبحهاش بدون در نظر گرفتن هيچ حريم و حرمتی، عاشق دختر همسايه میشديم. نه پُست داشتيم و نه سِمَت. نه جايگاه اجتماعی داشتيم و نه شخصيت كاريزماتيك. نه دكتر بوديم و نه مهندس. نه وكيل بوديم و نه وزير. نه مال و مقامی داشتيم و نه زندگیمون اينقدر وابسته شده بود به اون همه كاغذ باطلههای درس و مدرك و شناسنامه و پاسپورت و مُهر و امضاء و تعهدنامه و آييننامههايی كه الان دور تا دور زندگیمون رو ديواری به بلندای حاشا كشيدهاند. هرچند دغدغۀ هر كسی توی سن و سال خودش، يه دغدغۀ بزرگه. ولی خُب دغدغۀ ترس از لولو، دغدغۀ مشقهای ننوشته، دغدغۀ ديكتههای تك گرفته، دغدغۀ كارنامه و نمرههای ناپلئونی، دغدغۀ عشقهای وقت بلوغ، دغدغۀ رخت و لباسهای كهنۀ سر قرار، دغدغۀ نامههای عاشقونه، دغدغۀ بوسههای ته اون كوچه بنبست كجا و حالا اين همه دغدغۀهای رنگ و وارنگِ بايدها و نبايدها، هستها و نيستها و بودنها و نبودنها كجا؟! دغدغههای فلسفی. دغدغههای معنوی. دغدغههای چمبره زده توی روح و روان. دغدغههای حك شده توی كالبد و تن. دغدغههای سرگردونی. دغدغههای بیکسی. دغدغههای پی سرنخ گشتن و دغدغههای پی سرحد رفتن.
Comments (12)
دغدغه داشتن يعني به سوي كمال رفتن
Posted by delaram | July 5, 2005 06:52 AM
Posted on July 05, 2005 06:52
درضمن من خواننده هميشگي وبلاگ شما هستم و هميشه هم لذت ميبرم از نوشته هاتون موفق وپيروز باشيد
Posted by delaram | July 5, 2005 06:54 AM
Posted on July 05, 2005 06:54
كاش فقط دلمون لك مي زد واسه بچه گيامون. كاش مي شد يه نيم نگاهي دوباره كرد به اون موقع ها... كاش بزرگ نميشديم
Posted by احسان طريقت | July 5, 2005 07:43 AM
Posted on July 05, 2005 07:43
مث من كه دغدغه م پاس شدن درسايه كه دو هفته س دارم جون ميكنم امتحان بدم..ولي خب راس گفتي واسه هر آدمي دغدغه ش بزرگترينه!!!
Posted by Ani | July 5, 2005 08:06 AM
Posted on July 05, 2005 08:06
کیوان محشر بود....فقط میتونم همینو بگم چون منو بردی تو روزای خوشی و بی خیالی و من هنوز اونجام...دلم نمیخواد برگردم به این دنیای آدم بزرگا ...واقعا لحظه لحظه صحنه هایی که گفتی اومد جلوی چشم و داره همینطور تکرار میشه ...منم واقعا روزی نیست که دلم واسه اون پاکی و بی خیالی دوران بچگی تنگ نشه و فکر نکنم که آدما چرا هرچی بزرگتر میشن بیشتر عوض میشن و هی رنگ عوض میکنن...حیف که دیگه اون روزا بر نمیگردن و برای همیشه خاطره شدن...کاش میشد دوباره برگشت....
خیلی نوشتتو دوست داشتم...البته دلم
گرفت و من هنوز تو فکر دوستا و دوستیهای دوران مدرسه ام ولی این دلتنگی ارزششو داره که یه خورده با خاطراتت حال کنی ....مگه نه؟
Posted by راحله | July 5, 2005 10:57 AM
Posted on July 05, 2005 10:57
دارم سعي مي كنم كودكيهام رو تو زندگي الانم پيدا كنم و بهم گره بزنم... نمي خام (بالاخره واو داره يا نه )هميشه دنبال يه گم شده بگردم...
Posted by yaloosh | July 5, 2005 10:58 AM
Posted on July 05, 2005 10:58
میدونی کیوان ؟ همیشه نوشته هات حتی اگه یه غمی توش باشه یه جورایی لبخند رو به لب من یکی میاره. عاشق نوشته هات هستم.اما این دغده ها که گفتی خیلی جالب بود...راست میگی ...
Posted by niloufareabi | July 5, 2005 11:47 AM
Posted on July 05, 2005 11:47
با سلام،
به تازگي خواننده وبلاگ شما هستم. سبك نوشتنتون خيلي جالبه و دلنشين. و اما از دغدغه ها!!! چرا راستي هيچوقت رهامون نميكنن؟ حيف عمر كه تماماً به دغدغه هاي بي پايان گذشت.
Posted by يلدا | July 5, 2005 02:23 PM
Posted on July 05, 2005 14:23
سلام.ميدوني اين دفعه من كاملا مخالفم. من دوست ندارم بچگيم برگرده.مردم تا بزرگ شدم كه ديگه كسي برام بزرگي نكنه.كسي نگه هنوز بچس و بجام بخواد تصميم بگيره.ديگه جنگ نيست كه از سر جلسه امتحان بلند بشيم و فرار كنيم كه حلمه هوائي شده.جنگه و نون پيدا نميشه شام بخوريم.
از همه مهمتر ديگه لازم نيست امتحان و كنكور بدم....
ديگه بزرگ شدم و نميخوام بچه باشم.اين بهترين دغدغه براي منه.
خوش باشي.
Posted by baharak | July 5, 2005 03:52 PM
Posted on July 05, 2005 15:52
من یه چیزی بگم ؟؟؟
Posted by میلاد | July 5, 2005 04:41 PM
Posted on July 05, 2005 16:41
هر دغدغه ای یه روزی واسه خودش یه غوله و یه روزی لبخند به لب آدم میاره.
من اعتقاد دارم که حتی دغدغه های سنگینی که الان رو دوش همه مون هست یه روزی لبخند به ابمون میاره. حالا شاید اون روز روز مرگمون باشه...
Posted by ریحون | July 5, 2005 05:18 PM
Posted on July 05, 2005 17:18
البته من بيشتر اين دغدغه ها كه گفتي رو نداشتم ولي خوب ... نظرم هر چقدر هم كه دغدغه ها تغيير كنن يه دغدغه بزرگ ته ته ته دل آدم هست كه ثابته و هيچوقت تغيير نمي كنه ...
Posted by هانيه | July 6, 2005 12:48 AM
Posted on July 06, 2005 00:48