« عروس تعریفی و یه صدای مشکوک! | Main | دغدغه‌ها »

گم شدنی بی‌هنگام

ديدی وقتی داری توی يه پياده‌رو قدم ميزنی يهويی نگات گره ميخوره تو نگاه يه عابری كه حس می‌كنی سالهاست باهات آشناست؟! ديدی وقتی كنج خلوت يه كافی‌شاپ نشستی و داری طعم قهوه‌ات رو مزمزه می‌كنی، يه نگاه سرگردون تو رو با خودش به كجاها كه نميبره؟! يه نگاهی كه حس می‌كنی خيلی وقته كه می‌شناسيش. يه نگاهی كه حس می‌كنی همونیه كه سالهاست قصه‌گوی شبهای بی‌ستاره‌ات بوده؟! يه نگاهی كه جنسش با بقيه نگاه‌ها فرق داره. يه نگاهی كه ميتونی لمسش كنی، يه نگاهی كه ميتونی نوازشش كنی. يه نگاهی كه ميتونی باهاش حرف بزنی. يه نگاهی كه ميتونی بدون دق‌الباب، ساكن حريم امن و خلوتش بشی. يه نگاهی كه ميتونی بی‌اجازه، ورش داری و با خودت ببری اون دوردورا و باهاش يه دنيا خاطره بسازی. يه نگاهی كه سبكت ميكنه، يه نگاهی كه گيجت ميكنه، يه نگاهی كه منگت ميكنه. يه نگاهی كه ميتونه گم‌ات بكنه. گــُم که نـه ... ميتونه دوباره پيدات بكنه.

ديدی يه وقتهايی گم شدن و دور شدن، رفتن و جدا شدن، نموندن و نبودن، ذره شدن، نيست شدن، خَس و خاشاك شدن و توی برزخ و خلاء دست و پا زدن، چه طعم و لذتی داره؟! ديدی يه وقتهايی مسافر چمدون به دستِ بلاتكليف و بدون بليطِ آخرين قطار شب شدن چه حس و حالی داره؟! ديدی اون خلوت و سكوت و انتظار پُر از هراسِ ايستگاه چه طعم و مزه‌ايی داره؟! ديدی با شنيدن صدای سوت قطار يهويی چه جوری بندِ دلت پاره ميشه، هول ميشی، گيج ميشی و اون موقع است كه ديگه دوست نداری هيچ وقتی قطار به ايستگاه برسه. تو باشی و اون نيمكت شكسته. تو باشی و اون ته بليط پاره. تو باشی و اون گيجی. تو باشی و اون منگی. تو باشی و اون گم شدن‌های وقت و بی‌وقت. تو باشی و تو باشی و تو باشی. ديدی وقتی سوار قطاری و همراه اون تلق‌تلوق داری از ايستگاه دور ميشی يهويی دلت واسه ايستگاه و سكوتش و همه اون لحظه‌های معلقی و بلاتكليفی شبونه‌ات چقدر تنگ ميشه؟!

رفتن و اعتماد كردن به شب و دريا، دل سپردن به دريا و موج‌هاش، گم شدن تو سياهی شب و هم‌آغوشی با موجها، رفتن و رفتن، رفتن و نموندن، رفتن و نبودن، رفتن و دور شدن از خود و خويش و خور و ساحل، رفتن و گم شدن‌های پُر از بيم و هراس پی لمسِ تن مهتاب غوطه‌ور در اعماق سياه دريا، پشت به ساحل و تموم تعلقات و وابستگی‌ها، دل به دريا هم‌آغوش با موج‌ها و بی‌هراس از هجوم دزدان هميشۀ دريا، پی حل يا فراموشی هزار مرز و مشکل لاينحل. طعم اون قهوه و جنس اون نگاه و سكوت اون ايستگاه خالی و متروك، طعم لمس تنِ مرمرين مهتاب، بی‌هراس از طلوع دوباره خورشيد، طعم آغوش باز موج‌های سركش دريا، طعم يك شب پُر از رويا ولی شايد بی‌حضورش در ‌فردا، طعم گم شدنهای بی‌هنگام، طعم تلخ قهوه‌ايی که دیگه سرده، طعم اون نگاهی که ماسيده بر ديوار، طعم اون تك چراغ روشن آخرين واگن. طعم يك بغض و يك هق‌هق بی‌آوا، طعم يك شمع خاموش و يك بستۀ بجا مونده از غربت، طعم اون حرفهايی كه گفته نشد، طعم اون سكوتی كه شكسته نشد. طعم اون تيك‌تاكِ وحشتناك، طعم اون خزون بی‌هنگام، طعم اون صندلی لهستانی، طعم اون كنج خلوت و خاموش. طعم اون مسافری كه تو مه گم شد. طعم اون نگاهی كه به تاراج رفت. طعم اون سلام كه بی‌پاسخ موند. طعم اون عابری كه ديگه نيستش. طعم يک جاده بی‌پايان، طعم يك هوای بارونی، طعم يك مسافر و يك ياد. طعم یک مسافر و یک یاد. ياد اون گم‌شدنهای بی‌هنگام.

Comments (19)

saeid:

سلام

مانا:

خوبی؟! امم! نه نیستی!!

اين نگاه هاي گره خورده حاصل يه نگاه عميقه كه يه خانم به آقا از سر كنجكاوري نگاه مي كنه !
خانمه مي تونه سرش رو بندازه پايين و زياد نگاه نكنه .
اين نوشتت يه مزه ي ديگه داشت .

سمیرا:

سلام.خيلي رمانتيك بود. منو به فضاي خاطره انگيزى برد..........
متشکرم کیوان.

آره من اين نگاه ها و اين يادآوري ها رو ديدم. گيجشون شدم و باهاشون سفر كردم و خيلي وقت ها حتي باهاشون مردم.

چه حس عجيبي داشت اين نوشته.

Ani:

بي تعارف بگم حرف نداشت..مثل همه نوشته هاي ديگه ت..اما خيلي فرق داشت..كيوان رو اينجوري نديده بودم..

Marjaneh:

....mmmmm....

امان از دست این جنون های عاشقانه!

رومانتيك!!!

sayeh:

طعم این نوشته تون هم با همه ی نوشته هایی تون که من مدتها پیش خونده بودم متفاوت بود.حس قشنگی به آدم منتقل میکرد،یه جور حس گم شدن یا نه همون پیدا شدن.موفق باشید همیشه و بیشتر از همیشه.

كيوان بدجوري زدي به خاكي!!!اي بابا نمياد به تو اينقدر رمانتيك و عميق به مسائل حاشيه اي نگاه كني... يه طورايي داري ميشي

طعم اون گم شدنهايي كه سراسر پيدا شدنه ... وقتي تو يه چيزي گم مي شي يه چيز ديگه رو پيدا مي كني ... يه چيز غريب مثل طعم همه اين چيزايي كه گفتي ...

narges:

راستش كيوان بدل من يكي خيلي نچسبيد.جملاتت زياده و بهتر ازين ميشد بيان بشه.بنظرم زيادي باهاش ور رفتي.

baharak:

سلام.آقا ميبينم كه تو اين سبك هم كم نمياري...خوب نوشتي .البته من نه اين شرايت رو تجربه كردم و نه دركي ازش دارم ولي ....به دل ميشينه.
خوبه كتاب شعر بنويسي.....آقا تو خردادي نيستي البته اتفاقي ها!!!.اونا چند شخصيتي هستن و ازشون هر كاري بر مياد(مثل خودم)

میلاد:

من یه چیزی بگم ؟؟؟

سلام.
دسته گلي در دست...
دير رسيده ام...
قطار رفته است...
و او هم...
من ماندم و ته مانده’ خاطرات...
و دسته گلي پژمرده در دست...
اما ميدانم ...
از اين قطار هيچ ايستگاهي نمي گذرد ...
...منو بردي به گذشته هايي كه به ياد آوردنشون طعم گسي رو برام زنده ميكني...
خوش باشي.

مي دونم من اينجا خيلي غريبه ام غريبه تر از اوني كه فكرشو بكني رفيق ولي اينبار نتونستم بخونم و چيزي ننويسم بهت نگم كه همسايه قديمي كوچه بلاگ نويسها كه حالا رفتي اون بالا بالا ها دستت درد نكنه محشر بود حض كردم و ممنون.

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2