شنبه، ۲۸ خرداد ۱۳۸۴

ديروز ساعت 45/6 در حاليكه هنوز يك ربع به پايان زمان اوليه انتخابات باقی مونده بود، وارد مسجد سر خيابون سعد‌آباد شدم و رأيی رو كه بابت دادن يا ندادنش با خودم خيلی كلنجار رفته بودم رو انداختم توی صندوقِ دو هزار و نمی‌دونم چند شعبه شميرانات. از خونه تا ميدون تجريش چند تا حوضه رأی‌گيری ديدم كه تقريباً همه‌شون شلوغ بود ولی اين مسجد خلوت‌تر از بقيه جاها بود. از آقای مسنی كه حدود 65 سال سن داشت، خودكارش رو گرفتم و روی برگه‌ام نوشتم " مصطفی معين ". آقاهه ديد كه اسم معين رو نوشتم خنديد و گفت: آفرين خيلی خوبه. اين چند وقت اينقدر بحث رياست جمهوری داغ بود كه اصلاً خبر نداشتم انتخابات ميان دوره‌ايی مجلس هم برگزار ميشه و چون از اون دو تا كانديدها شناختی نداشتم، بيخيال نمايندگان مجلس شدم. وقتی دوباره نشستم تو ماشين، باز مثل هميشه گوگوش داشت از گذشته‌های دور ميخوند. ميخوند و دوباره توی يك عصر جمعه من رو می‌برد اون دوردورا.

دلم سوخت. دلم برای خودم سوخت. دلم برای خودم و تموم آدم‌های همسن و سال خودم سوخت. دلم برای همه اون روزها و شبهای جوونی كه می‌تونست بهترين لحظات زندگی‌مون باشه ولی براحتی نيست و نابود شدند، سوخت. روزهایی قبل از روزهايی كه هنوز خاتمی، خاتمی شده باشه. روزهايی كه اينقدر سياسی نشده بوديم كه همه چيزمون رو با ترازو و معادلات سياسی وزن كنيم. روزهايی كه جوون بوديم و پُر از شور و حال جوونی. دلم سوخت. دلم برای همه اون روزهايی كه براحتی تيره و تار شد سوخت. دلم برای همه اون پنج‌شنبه جمعه‌های دركه و هتل اوسون كه مجبور بوديم با فاصله راه بريم و اسم ننه و بابا و عمه و خاله و يخچال و تلويزيون‌مون رو حفظ كنيم تا حرف‌مون دوتا نشه، سوخت. دلم برای همه اون مهمونی‌ و جشن‌های تولدی كه بهم ريخت و ديگه هيچ وقت برگزار نشد، سوخت. دلم برای همه عروس دومادهای اون روزها سوخت. دلم واسه همه اون شمع‌هايی كه روی كيك موند و آب شد و كسی نبود تا فوتش كنه، سوخت. دلم واسه همه اون آدمهايی كه با چشم گريون مهرآباد رو ترك كردن و ديگه هيچ وقت دنبال كلاهی كه توی اين مملكت جا گذاشته‌ بودند نيومدند، سوخت. دلم سوخت. دلم برای خودم و اون برادر مومن و مسلمونی كه توی خيابون وليعصر با مشت كوبيد توی صورتم، سوخت. دلم واسه همه اون كتك‌هايی كه بی‌دليل خوردم سوخت. دلم واسه اون گيتار بی‌آزاری كه رفيق شبهای ساكتم بود و شاهد تكه‌تكه شدنش بودم، سوخت. دلم واسه همه اون روزهای گرم تابستونی كه بخاطر پوشيدن پيرهن آستين كوتاه، پشت در دانشگاه موندم و دَم نزدم، سوخت. دلم برای همه اون قدم‌ زدنهای با هول و هراس سوخت. دلم برای همه دختر پسرهای اون روزها كه الان ديگه مامان و بابای امروزی شدند و اينقدر درگير زندگی كه شايد اصلاً يادشون نباشه اون روزها رو، سوخت. دلم برای گم شدن قشنگ‌ترين تكه زندگيم سوخت. روزهايی كه قدم زدن با يه دختر، تو راسته خيابون وليعصر و زير اون درختهای چنار، برامون يه آرزو بود، يه رويای باور نكردنی. روزهايی كه از وقتی وارد يه كافی‌شاپ ميشدی تا موقعی كه از در بيايی بيرون تن و بدنت بايد عينهو معامله لحاف‌دوزها ميلرزيد. روزهايی كه كوه رفتن، مهمونی رفتن، جشن تولد گرفتن، سلام بغير، جرم بود و جنايتی بدون بخشش. دلم سوخت. دلم واسه خيلی چيزها سوخت. دلم واسه اون پازل گمشده‌ زندگيم كه ديگه هيچ وقتی نمی‌تونم پيداش كنم سوخت.

رأی دادم ولی الان ديگه دغدغه‌ام نه پوشيدن پيرهن آستين كوتاست و نه قدم زدن با دختری تو کوچه پس کوچه‌های شمرون. الان ديگه تشويش و نگرانيم نه اصلاح شيش تيغه صورتمه و نه نشستن تو كافی‌شاپ و گپ زدن با نامحرم. كه همه اين معاصی، الان ديگه نه جرمه و نه جنايت. همه كلاس شده، امتياز شده، نشانۀ انديشه متعالی و روشنفكريی قرن بيست‌و‌يكم شده. آره، الان ديگه نه نگران سازم هستم و نه هراسی از قدم زدن‌های وقت و بی‌وقت عصرگاهی دارم. ساز شكسته‌ام رو كه ديگه هيچ‌ وقت كوك نكردم و حالا هم ديگه حال و حوصله دود و دَم و سر و صدا و ترافيك خيابون وليعصر رو ندارم. بخاطر پاس كردن يه درس چهار واحدی و گرفتن يه مدرك پيزوری، سالهاست پيرهن آستين كوتام رو گـَل ميخ آويزون كردم. ديگه آدم شدم! و خيلی وقته دست از قرتی بازی كشيدم. نه مهمونی ميگرم و نه اصلاً ديگه يادم هست جشن تولدم چه روزی بوده كه بخواهم بخاطرش چند تا دونه شمع روشن كنم. دغدغه‌های زندگی، هم پنج‌شنبه و هم جمعه‌مون رو به يغما برده و رفتن به كافی‌شاپ كه هيچ، سالهاست دريغ از گوشه مخروبه قهوه‌خونه‌ايی.

ولی بهرحال من رأی دادم. گرچه نيازها و مطالباتم از جنس نيازهای سالهای گذشته نيست ولی رأی دادم و هنوز اثراتی از اون جوهر آبی روی انگشتِ نشانۀ دست راستم باقی مونده ولی اعتراف می‌كنم الان كه نتايج رو اعلام كردند، نه از دادنش ناراحتم و و نه حس می‌كنم بواسطه رأیی كه دادم گوش‌هام دراز شده و نه قصد و نيتم اين بوده كه بواسطه حضور در صحنه بخواهم مشتِ محكم و لگد و جفتكی به استكبار جهانی و بوش و آمريكا زده باشم. رأی دادم تا زمينه ساز فردايی بهتر برای خودم و تموم ايرانی‌ها باشم. رأی دادم چون حس می‌كردم حضور و رأيم در سرنوشت مملكتم ميتونه تاثير گذار باشه. درسته كه حركتها و عكس‌العمل‌های ما ملت ايرانی هميشه مثل فوتبال بازی كردن‌مون بی‌حساب كتاب و مطابق با هيچ معيار و الگو و استانداردی نيست ولی اميدوارم رئيس جمهور آينده اين ممكلت هر كی كه هست، رئيس جمهور همه ايرانی‌ها باشه و زمينه‌ساز جفت و جور كردن تموم پازل‌های گمشده نسل فردای اين مرز و بوم.

۲۶ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
Ali

"dashtam chi mighoftam benvis"
Salam Keyvan jan
Damet garm dadashi, kare dorosti kardi ke ray dadi vali motasefane aghe ray ham nemidadi ina az sandogha 32 Melyon ray dar miavordan. Be nazare man tamame ina bazihaie bodan ke mikhastan mardomo bekeshan sare sandogh haie ray. Aghaie Moien fekr konam ke az hame bishtar ray avorde bashe vali ye jorhaie ke hamishe etefagh miyofte in rayha yeho esmeshon ke az sandogh dar miyad be aghaie Hashemi ya in Shahrdare tehran ke adam khejalat mikeshe ke bege in Presidente keshvari messe IRANe. Man khodam 18 sale ke khareje Iranam vali delam alan be hale khodam misoze . Delam be in misoze ke inhame ranjo azabo vase chi keshidam. Delam vase on Baradare 25 salam misoze ke vaghti ke daneshgahesho tamom karde bod be jang ferestadan va madaram natonest jasade pesaresho beshnase chon ke sorati dighe nadasht. Delam be hale babam misoze ke vaghti ke mord man onja nabodam ke lagal vase akharin bar dastash to dastam begiram va vase akharin bar azash khodahafezi konam. va hezar ta naghofteha ke aghe begam ye ketabi mishe ke tamomi nadare va midonam onaie ham ke che dar iran hastan che dar kharej aksare gharib be etefagh messe man hastan.
Be omide on roozi ke hamamon betonim be keshvaremon bargardim va keshvaremon ye oni bashe ke hamamon mikhahim
Ya Hagg
///Ali

پدر بزرگ مادر بزرگ هم بشيم با 100 تا نوه و نتيجه هم باز يادمون نميره.. پشت در دانشگاه موندن ها.. حراست رفتنها..با ترس و دلهره تو پارك و كوه پا گذاشتنها..از گوشه ديوار راه رفتن و با دلهره نگاه كردنها كه مبادا كسي به اندازه مانتو يا روسري يا جوراب يا اصلا هيچ چيز گير بده و ....

كيوان ه تيكه هايي از پستت رو كه ميخوندم...واقعا حالم بد شد..و يه جورايي اشكم درومد....... نمي دونم چي بگم ...ياد روزاي خاكستري افتادم...روزايي كه توي دبستان بايد ميمونديم و نماز جماعت ميخوديم......روزي كه آ}ير خطر ميكشيدن و توي اون زير زمين تاريك و مخوف...و سوسكاي چندش آور كه از بمب هم وحشتناك تر بودن .....چه روزاي سياهي بودن...........

كيوان بابا تو كه اشك ما رو در آوردي با اينكه من شايد نسل بعد از شما باشم ولي هم يه جورايي اين چيزيايي كه گفتي و حس كردم هم ميترسم آينده مون اينجوري باشه ...

چه فايده كه دلمون بسوزه وقتي حتا خودمون ميريم رو اعصاب همديگه كه چرا اينقدر بخودمون جريت داديم كه فكر كنيم ميتونيم آينده بهتري داشته باشيم!.؟؟

كيوان جان من دلم براي نسل الان هم مي سوزه كه تمام دغدغه هاي زندگيش شده سياست ... اينكه تمام دلخوشي هاي زندگيشو بايد با چنگ ودندون بگيره... بايد بخاطر اينكه با لباس آستي كوتاه بياد بيرون انرژي بذاره... اينا هم باما فرقي نمي كنند... بهرحال هركسي تو هر مقطعي يه پازل داره... تنها فرق ما با اين نسل اينه كه ما توان نداشتيم، حوصله نداشتيم، تو سري خورمون ملس بود... ولي اين نسل جسارت داره

صالح

من به آقاي دكتر معين راي دادم ولي فرازي از بيانيه ايشان بعد از اعلام نتايج كمي غير منطقي مينمايد. ايشان فرمودند كه در مرحله دوم انتخابات شركت نميكنند. چكونه بود كه پس از تاييد مجدد گفتند منتظر نظر جمعي هستم و بعد اعلام نظر ميكنم ولي حالا اينچنين نظر ميدهند! آيا منتظرند امريكاييها بيايند و مشكلات ما را حل كنند؟ آيا منتظرند احمدي نزاد رييس حمهور شود و به وعده هايش عمل كند و ما را آنچه كه دوست دارد و اربابانش دوست دارد برگردانند؟ انتظار بود جناب آقاي دكتر معين با تعمق و مداقه با مشورت با مشاوران خيرخواهشان و تكيه بر عقل جمعي تصميم بگيرند. خلاصه اينكه از ايشان توقع بيش از اين است. عجولانه . احساسي نبايد تصميم گرفت.

سامان

الهي قربون خودم بشم كه دقيقا همدردتم... خيلي بي رحمي با اين حرفا اشك مردم رو در مياري :)) خلاصه بگذريم هر چي باشه زندگي همينه ... زندگي ميگذره چه خوشي چه ناراحتي ولي خوب الان و بچسب. برو ريشاتو بزن گيتارتم بردار به دافي جون هم يه زنگ بزن و ... اين كه قصه نداره ........ :))

دوست من
منهم مثل تو به یاد خيلي از داشته ها و نداشته ها، دلم سوخت. ميدوني وقتي شاملو گفت كه ايرانيها داراي حافظه تاريخي ضعيفي هستند، بي ربط نمیگفت. حالا میفهمیم که همیشه دوم خرداد نیست، بيست و هفتم خرداد هم هست. براي اون پازلهاي گم شده نه ناراحت، كه نگرانم.

سونامي

وقتي كه جدي مي نويسي درست مي شي همون كيواني كه تازه شروع كرده بود به نوشتن . وقتي جدي مي نويسي مي ترسم . وقتي جدي مي نويسي تازه فهميدم بدون اينكه دست خودم باشه متنتو دوبار مي خونم ! وقتي جدي مي نويسي
خيلي غمگين تر از اوني هستي كه تو نوشته هاي ديگت كه ته مايه هاي طنز داره مي شي . وقتي جدي مي نويسي احساس مي كنم بيشتر به نوشته هات علاقه پيدا مي كنم . كيوان تو نوشته هاي سال اولت يه چيزي بود كه من نمي دونم چي بود كه منو در گير مي كنه . ولي نوشته هاي بعدت با اين كه خيلي قوي تر و پر مخاطب تر بود اما بازم براي من اونا يه جور ديگه اي هستند . انگار كه مثه يه پروانه پوست انداخته باشي ، شايد الان خيلي قشنگ تر شده باشه ولي براي من نوشته هاي اولت درست تداعي كننده يه پياده روي تو صبح زود كنار ساحل دريا مي مونه ، با همون رطوبت و خنكي دلچسبش.
اميدوارم كه هميشه موفق باشي . ستاره

کیوان عزیز. به نوشته ی زیبات در خبرچین لینک دادم. شاد باشی،امیر

من اما دلم براي تمام بچه هاي صادقي مي سوزه كه بي ريا تن به آتش مسلسل هاي دشمن بعثي وي مسلسل هاي دشمن غير بعثي دادن - چه تو جبهه ها و چه تو زندان ها .بي دريغ و بي توقع و مرد .
به اين خيال كه خونشان پامال نمي شه و روزي پرچمشان را بر ميدارند. غافل كه همه ما حرص نان و نام چنان درگيرمان كرده كه جز به شمك و زير آن به چيزي نمي انديشيم .
قدري به خودآييم .
amir25al.blogfa.com

كيوان جان چقدر زيبا اين درد رو روايت كرده بودي ...خيلي دلم گرفت ..من هم با آهنگ هاي قديمي گوگوش عجيب نوستالژيك مي شم

Marjaneh

:((

امير محترم
من از همان بچه ها هستم كه تو نوشتي در جبهه ها بودن .اما من هم دغدغه هاي ادميت دارم يعني همين چيزهايي كه كيوان نوشته والبته هم چيز هايي كه تو مد نظر داري.اينها قابل تفكيك نيست. موصوف ادميت همين چيز هاي مادي است.وپس از آن مي توان به ديگر چيزها انديشيد و ارمان داشت

به خودم لرزيدم و واقعا دلم براي نسل شما سوخت،خيلي هم سوخت.چه قدر خوشبختم كه نسل بعدي شما هستم.ولي همه اينهايي كه الان نسل ما داره نتيجه حركت ها شماست.مرسي كيوان جان و كيوان ها!

دوست عزيز شرمنده از اينكه اي سوالي كه ميخوام ازت بپرسم ربطي به اين نوشته نداره. راجع به كتاب طنز ابراهيم نبويه كه اون پايين نوشتي. مي خواستم ببينم اين كتاب هنوز هست تو بازار يا نه؟ اگر بهم بگي ممنون مي شم.

baby_naz72

برات متاسفم كه ابنجوري فكر ميكني. اگه مثل من جنگ رو ديده بودي و كنار جسدهاي باد كرده غذا هاي مونده چشيده بودي و .......ميفهميدي كه ايراني نمونده تا بخواد اباد بشه و پازلهاي گمشده جنابعالي تكميل بشه. جان برادر اسلام كاري كرد با ايرانيها كه وقتي ميخواهند راي بدهند از عذاب وجدان هم حرف ميزنند. تا اسلام در اين ملك جاريست حالا حالا ها بايد بدنبال پازلها بگردي. ولي چقدر خوبه كه شما و امثال شما با يك ترانه روحيات شاعرانه پيدا ميكنيد نه هموطن من خانه از پاي بست ويران است. بقول قديميها برو فكر نان كن خربزه ابست.

هر ملتي براي خودش يه استانداردي داره و هيچ لزوم نداره كه خودش رو با استاندارداي كشوراي ديگه جور كنه كه اصلا فرهنگشون چيز ديگه ايه ... اگه ما هم به اين مساله منطقي نگاه مي كرديم و استانداردها رو با فرهنگ و تاريخ كشور خودمون و حرف و عقيده مردممون مقايسه مي كرديم حالا انقدر تو ذوقمون نمي خورد ! ... راستي آقا كيوان به خاطر ردت ممنون ...

اين فرم نوشته هاتو خيلي بيشتر از خر و گه و گاو گفتنات دوست دارم بهش لينك دادم!

vahidjv

سلام عزيز
ما هم نگرانيم
شاد باشي
ياعلي

سلام دوست عزیز . بهت خسته نباشید میگم. خوشحالم که رای دادی خوشحالم که می بینم هنوزم کسانی مثل ما به فکر کشورشون هستند. خوشحالم که میبینم نه گوشِت دربست مال اونور آبه نه مال اینور آب. خوشحالم که خودتی و خودت تصمیم میگیری. خوشحالم که درست فکر میکنی و تصمیم درست میگیری. و واقعا خوشحالم. اگرچه نامزد مورد نظرت رای نیاورد ولی از صمیم قلب امیدوارم هر کی که رای میاره (که ایشالله آدم درست تری نسبت به قبلی ها باشه) بتونه یه تکونی به این مملکت بده و اون تکون به طرف جهت مثبت بردار باشه. خدانگهدار

baharak

سلام.باز تو حرف دل همه جوانهاي قديم رو زدي.ياد خاطرات خوب و بد....كه البته الان جالبه ولي اون موقع اصلا خوب نبود
قلب از ما و بعد از ما همه يه جورائي ازدي و دموكراسي رو ديدن.يا زمان شاه و يا زمان خامنه اي ولي ما ((نسل سوخته)) هيچ وقت اجازه پيدا كردم هويت خودمون رو نداشتيم...من كه هيچ وقت مفهوم دموكراسي رو در نوجواني نچشيدم...الان هم كه ديگه بد عادت شديم و اصلا به شخصه حوصله اون كارايي رو كه فرمودين ندارم.اصلا هم ديگه برام مهم نيست كي رئيس جمهور بشه.راستش شدم اون چند روز پيش شما كه نميدونستي چته...
اميد به فرداي بهتر براي نسلهاي آتي.
خوش باشي.

مارتین

قبول کن در رای دادن اشتباه کردی. من که رای ندادم می تونم ادعا کنم نیمی از مردم با کمن هم عقیده هستند.

Really enjoyed exploring this site. Hope to return some day

cyntia

salam khobid?

ارسال نظر