ديشب يه بنده خدايی لطف كرد و چهار تا بليط كنسرت "مانی رهنما" بهمون داد تا يكبار هم ما مفت و مجانی، پاشيم بريم جايی و طعم آقازاده بودن رو مزمزه كنيم. از خوش اقبالی بمحض اينكه رسيديم به پاركينگ، بارون چنان شدتی پيدا كرد كه اصلاً قابل توصيف نيست. اگه يك ساعت با همون شدت و حِدت ميومد فكر كنم دوباره قضيه كشتی نوح و غرق شدن زمين و نجات گاو و گوسفند و استر و يابو پيش ميومد كه توی اون بَلبَشو هم معلوم نبود ما جزء دسته حيوونها و نجات يافتگانيم يا جزء آدمهايی كه قراره غرق بشند كه خب خوشبختانه بارون بند اومد و شك ما مرتفع و همه چيز ختم بخير شد. از ماشين تا سالن 4-5 دقيقه پيادهروی داشت، چتر هم كه نداشتيم و اگه همونجوری رفته بوديم كلاً، طولاً، عرضاً، درازاً، قداً، خيس ميشديم. بهمين دليل يه نگاه مديريتی به اين مسئله پيچيده كرده و با توجه به داشتههای درون ماشين، آفتابگير بزرگ جلو شيشه رو برداشته و گرفتم رو سر خودم و عيال گرامی. در حاليكه جماعت عينهو گوساله وحشی اينور اونور ميدويدند، ما خيلی شيك و تميز، خرامان خرامان عاشقونه زير بارون قدمی زده و آنگاه پای به سالن گذارديم بدون اينكه قطرهايی بارون به سر و كلهمون ريخته باشه.
حضور ناگهانی و بدون برنامهريزی شده بابك بيات با توجه به اينكه از لحاظ روحی، شرايط چندان مساعدی هم نداشت و اجرای چند قطعه همراه با مانی، گرمی برنامه رو صد چندان كرد. مانی روی سن خيلی هول و دستپاچه بود و كاملاً مشخص بود تجربه اجرای زنده رو نداره. به كرات توپوق زد. چند بار پاش به سيم و وسايل گير كرد و نزديك بود با مُخ بره تو پركاشن. بعد از اجرای هر آهنگ 45 دقيقه از عوامل توليد و " حسن جون " كه آخر برنامه فهميديم صدابردار كنسرتِ تقدير و تشكر كرد. اگه كت شلواری كه پوشيده بود قرضی بود كه هيچ، چون امروز برده و به صاحبش برگردونده ولی اگه اون كت شلوار رو خودش خريده، قطعاً دو سايز براش بزرگ بوده.
*** پی نوشت: تمام نظرات مربوط به پست قبلی رو خوندم. گفته های دوستان برام خیلی جالب بود اگه توی کامنتها جواب ندادم بخاطر این بود که تصمیم دارم در همین راستا ( سفر به مکه و مدینه ) دوباره یه مطلب دیگه بنویسم. بهرحال ممنون از همه دوستانی که نظراتشون رو با صداقت و صراحت ( فرقی نمیکنه مثبت بود یا منفی ) گفتند و حال و هوای اونجا رو توصیف کردند.
Comments (7)
سفر به خانه آزاد شده رو يكي دو سال پيش خوندم. با اينكه من رسما يه آدم بي اعتقادم از خوندن كتاب كيف كردم. شرح زيباي يه تجربه انساني، معنوي، و حسي بود. لازم نيست مذهبي باشي كه از اين حس لذت ببري. همين حس در موبد بودايي هاي لندن هم به سراغم اومد. كاش همه مذهبي ها اينجوري بودن. كاش
Posted by paranoid | June 1, 2005 01:28 AM
Posted on June 01, 2005 01:28
باز خوبه مثل كنسرت فرمان نبوده...وگرنه اينم ميرفت زير راديكال با فرجه’ فرد ...
:)
Posted by محمدرضا | June 1, 2005 08:36 AM
Posted on June 01, 2005 08:36
هميشه به كنسرت ولي اين ماني رهنما حال نمي ده البته نظر منه ..مكه هم راستش رو بخواي من هم بدم نمياد برم
Posted by روزبه | June 1, 2005 09:39 AM
Posted on June 01, 2005 09:39
سلام كيوان
كاشكي بليط مجاني كنسرت فرمان رو بهت ميداد....فكر كنم حال مي كردي اساسي.
ياعلي
Posted by vahidjv | June 1, 2005 10:21 AM
Posted on June 01, 2005 10:21
همیشه به گردش و کنسرت اونم از نوع رمانتیکش! ولی عجب رعد و برق و بارونی بود. یاد " آسمون قلنبه " شما افتادم.
Posted by گوشه | June 1, 2005 10:50 AM
Posted on June 01, 2005 10:50
فقط از نظر كيفيت صدا و نورپردازي از كنسرت فرمان فتحعليان بهتر بود.
Posted by رضا | June 1, 2005 03:47 PM
Posted on June 01, 2005 15:47
باور می کنی این کنسرتی که شما رفتین،من اولین باره اسم خواننده اش رو می شنوم؟
من دلم می خواد یکی از کنسرتها عصار رو برم.
Posted by نسرین | June 1, 2005 04:41 PM
Posted on June 01, 2005 16:41