يه چند وقتيه كه بد جوری حال و هوای مكه و مدينه زده به سرم. به دور از تموم گرايشات دينی و مذهبی كه شايد خيلی هم تو وجودم قوی نباشه و يا اگر هم هست شكل و شمايلش مثل خيلی از آدمهای دوروبرم نيست، خيلی دوست دارم تو همين سن و سالی كه دارم يه سفر به خونه خدا داشته باشم. خوشبختانه يا متأسفانه وقتی با كسانيكه از سفر مكه برمیگردند صحبت میكنی هيچ كدوم نمیتونند اون حس و حال درونی و علت سفر و يا اينكه اونجا چی بوده و تفاوتش با سفرهای ديگه چيه كه باعث ميشه طرف بارها به اون سرزمين كشيده بشه رو بدرستی واسه آدم توضيح بدند. تقريباً همهشون متفقالقول ميگن " بايد خودت بری تا بفهمی " و با اين تك جمله خيال خودشون رو راحت میكنند. در صورتيكه چنين سفری قطعاً ميتونه يه ذهن جستجوگر رو به چالش بندازه تا درك درستی از اين عبودت و رهايی پيدا كنه ولی متأسفانه همه اونهايی ( حالا اگه نگم همه، ولی درصد بسيار بالايی از جماعت ) كه ميرن فقط ريخت و قيافه هتل پنج ستاره و درازی و كلفتی موزها و غذاهای خوشمزه و ماشين حساب و اسباببازيهای چينی و ارزون قيمت تو ذهنشون حك شده بخاطر همين هم هست كه ميگن خودت بايد بری تا بفهمی چون مطمئنم خودشون هم نفهميدند كجا رفتند و از كجا اومدن! بقول شاعر:
خر عيسی گرش به مكه برند ********************** چون بيايد هنوز خر باشد
وقتی با يكی از مديران شركت كه چند روز پيش از سفر مكه و مدينه برگشته بود صحبت کردم، دوباره هوای شدم. مهندس، تنها كسی بود كه تونست بيشتر از يكساعت از اون حس و حالی درونی خودش بگه و اتفاقاً خيلی هم قشنگ و صادقانه از اون جريانات حسی و معنوی، كُنش و واكنشها گفت. هر چند اونهم آخر صحبتهاش گفت " كيوان خودت بايد بری تا بفهمی " ولی خب اين گفته با گفته اونهايی كه با خر حضرت عيسی نسبتِ قوم و خويشی دارند ولی خره زير بار نميره و قبول نمیكنه، خيلی فرق داره! و اما چند سال پيش، ابراهيم نبوی بعنوان بهترين طنرنويس سال انتخاب شد و جايزهاش سفر به خونه خدا بود. نبوی پس از بازگشت از سفر، خاطرات و اونچه رو كه از حال و هوای مكه و مدينه ديده بود رو به بهترين شكل ممكن نوشت. كتاب اينجوری شروع ميشه:
مسلمانی ما هم حكايتی دارد، اول برای ديگران و آنگاه برای خودمان. نه مسلمانیمان چنان است كه بشود با آن وزير و وكيل شد و مجوز مطبوعه يا كارخانه گرفت و نه آنچنان كه بشود خود را جزو ساكنان بهشت به شمار آورد. در صف روشنفكران دينی كه قرار میگيريم نخودی و غيرخودی هستيم و از كنارمان كه رد میشوند مواظبند دستشان به ما نخورد كه مبادا مجبور باشند دستشان را آب بكشند و حواسشان هست كه با ما در داخل يه كادر عكاسی قرار نگيرند ...
حدود 4-5 سال قبل، كتاب رو خونده و كلی ازش لذت بردم. به مهندس قول داده بودم كتاب رو براش ببرم و وقتی از تو كتابخونه بَرش داشتم، دوباره هوس كردم اون رو از اول بخونم. پيشنهادم به همه و بخصوص به اونهايی كه میخواهن به چنين سفری برن ولی دوست دارند نگاهشون با بقيه يه كمی متفاوت باشه و وقتی برگشتند، اگه تو شكل و قيافه و شاخ و دُمشون تغييری ايجاد نشده حداقل، تُن صداشون يه كمی متفاوتتر از قبل باشه! اينه كه حتماً اين كتاب رو بخونند.
سفر به خانه آزاد شده نوشته، ابراهيم نبوی ناشر، جامعه ايرانيان
و اين هم قسمتی از كتاب كه نشون دهنده حال و هوای جماعتيه كه در روز ولادت حضرت فاطمه در بعثه دور هم جمع شده و به سوگواری مشغولند!
آرام آرام همه چيز ايرانی میشود. مسئولان محترم از همان دم در و هنگام تبريك اعلام میكنند كه هر كسی وارد میشود آب ميوه خودش را بگيرد. از همان نوع ايرانیگری كه در سالهای اخير مد شده است. همه جهانيان بايد بدانند كه حاج آقا به تمام زائران آب ميوه اعطا كرده است. و بعد در گزارش كار بياييد و بعد از صدا و سيما پخش شود و بعد در نماز جمعه مورد توجه قرار بگيرد ... بر در و ديوار ولادت فاطمه زهرا (س) را تبريك گفتهاند. داخل كه میروی شگفتی بيشتر میشود. يك مداح محترم و عزيز در حال ذكر احوال حضرت فاطمه (س) است و بقيع. گريه حضار بلند است. هر كلمه از دهان او صادر میشود سريعاً گريه را به آسمان میبرد ... مداح با غم غريبی میخواند: خدايا امشب شب ولادت فاطمه (س) است و جمعيت میزند زير گريه، گريه عجيب و غريب!
امروز روز ولادت فاطمه زهراست ( گريه حضار )
حضرت زهرا كه دست او را پيامبر بوسيده ( گريه حضار )
ای كسانيكه كنار بقيع و روبروی مسجد پيغمبر نشستيد، میدونيد چه سعادتی به شما روی آورده؟ ( گريه حضار )
شما داشتيد میاومديد ( گريه حضار )
يكی اومد و به شما گفت ( گريه حضار شدت میگيرد )
اگه رفتی به مدينه، سلام من رو به خانم فاطمه برسون ( گريه شديد حضار )
به فكر فرو میروم. چرا مردم ما به دنبال شنيدن موضوعی كه نه دلالت بر رنجی میكند و نه غمگنانه است و نه آزاردهنده گريه میكنند؟
Comments (29)
خيلي تعريف اين حال و هوا رو شنيدم، از ادمايي كه هيچيشون توي گروه مذهبي تعريف نمي شد، بايد تجربه خاصي باشه، اصولا وجود اونهمه آدم هم مقصد ميتونه انرژي وحشتناكي ايجاد كنه . . .
Posted by k1 | May 29, 2005 11:28 PM
Posted on May 29, 2005 23:28
اونجا تهِ تهِ تهِ دنياس! :)
Posted by RahiL | May 30, 2005 12:46 AM
Posted on May 30, 2005 00:46
امیدوارم به زودی بری ...منم دوست دارم سفری با حضور قلب ...
Posted by ویتامین ث | May 30, 2005 12:50 AM
Posted on May 30, 2005 00:50
قول ميدم وقتي كعبه رو ببيني بي اختيار گريه كني ..البته اون گريه ربطي به اين گريه ’ ولادتي نداره
Posted by BaHaar | May 30, 2005 01:42 AM
Posted on May 30, 2005 01:42
يه سوال آخر متنِتبود گفتم نظر خودم رو بگم
البته من خودم نميتونم توي مراسم ولادت هم گريه كنم ....
ولي فكر كنم بدونم چرا بعضي ها اينجوري هستن.....
چون قضيه برمي گرده به آخر ماجراي زندگي آنها ....
آنها ناخودآگاه ميرن و خودشون رو توي آخرين لحظات احساس مي كنند.....
كه معمولا يه شهادت سوزناكه...
Posted by fire | May 30, 2005 06:52 AM
Posted on May 30, 2005 06:52
می دونی کیوان این پستت دقیقا یکی از دقدقه های ذهنی من بود و هست و همیشه داشتمش که چرا وقتی کسی از یه چنین سفری برمی گرده انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده، وقتی می گی خوب از سفرت بگو شروع می کنه به گفتن حواشی که هواپیما اینطور بود و هتل اینطور و مغازه های مکه و مدینه اینطور و ... انگار رفتن خرید !
یکی نیست که بگه خوب اگه می خواستی بری خرید که اگه حساب دلارا و خرج سفر و همه وهمه رو بکنی ایران خیلی بهتر و شیک ترش رو می تونستی بخری!!
خلاصه اینکه بعد ها فهمیدم که اگر فقط تو حاشیه هستند به خاطر اینه که اصلی براشون وجود نداشته !!
ماها ایرانی ها تو خیلی چیزا افراط می کنیم ، همه چیزمون طبق مد پیش میره ! مکه هم تو ایران یه جور دیگه از مد و چشم و هم چشمیه ، منتها بین پیر پاتالامون و کسایی که می خوان ثابت کنن دیگه گنده شدن و یا دستی به جیب دارن!
نمی گم این میون کسانی نیستند که هنوز افق دیدشون خیلی بالاتر از این حرفهاست و یا نداریم کسانی که هنوز زرق و برق مغازه هامون نگرفتتشون.
ولی انکار هم نمی تونیم بکنیم که خیل عظیمی از این جمعیت دارن فقط یکسو با بقیه می چرخند! نه می دونن بقیه چرا می چرخند و نه هدفی دارن! و حرکتشون صرف همونی هست که دیگران می چرخند اما نمی دونن گاهی ممکنه تموم اونها که به یه سمت می چرخند اشتباه برن و تنها اون میون اگه یک نفر باشه که برعکس بچرخه هر چند که درست ترین حرکت هم مال اون باشه ولی به خاطر فشار ها و پوزخند های همین آدمهای بیهوده گرد ممکنه هزار تا تنه بخوره و هزار تا طعنه بشنوه و ....
ولی قشنگی زندگی به دیدن یه چنین حرکت های سرخیه ، حرکتهای پایدار و موندنی ، ای کاش ما هم حداقل تو جایی از زندگیمون بتونیم یه چنین حرکت زیبایی رو داشته باشیم . یا حق
Posted by سونامی | May 30, 2005 07:39 AM
Posted on May 30, 2005 07:39
اميدوارم كه اين سفر، براي همه كساني كه آرزوي اونو دارن، محقق بشه.
Posted by رضا | May 30, 2005 08:35 AM
Posted on May 30, 2005 08:35
منم با بهار موافقم.وقتي چشمت به كعبه مي اقته چه بخواي چه نخواي گريت ميگيره.درين كه مكه جاي خاصيه شكي نيست.شايد بخاطر اينكه روزي چند بار چند ميليون آدم به اون سمت تمركز و توجه دارن اگه حتا بخواهي از ديدگاه غير مذهبيش نگاه كني.....ولي من با كمال ميل هميشه تعريف كردم سفرمو بدون ناراحتي از هر گونه قضاوتي تعريف كردم. و اثرات بعدشو.براي من خيلي جالب بود كه وقتي برگشتم خيلي از بندها از روم برداشته شد.من حتا شب اولي كه طواف اصلي رو انجام دادم خواب يك مسيحيو ديدم وقتي برگشتم هتل....اون طواف و چرخيدن كه يه نماده بدون توجه به اصول و فرع و احكامو....تازه ميفهمي اصل دل آدمهاست كه بايد دورشون بچرخي چون ائون حتا با اون بزرگيش داره دور ما ميچرخه و هوامونو داره.ولي كيوان تجربه هر كسي ازين سفر خيلي خيلي ميتونه متفاوت باشه. نه به حرف مذهبيها كار داشته باش نه اونايي كه از سر كنجكاوي ميرن.ولي سعي كن حتما تجربه اش كني تا اونجا كه ميدونم ثبت نام عمره ي امسال تموم شده.شبهايي به قشنگي شبهاي مكه وكعبه بعمرم نديدم.
Posted by نرگس | May 30, 2005 09:26 AM
Posted on May 30, 2005 09:26
منم خيلي دلم مي خواد تو اين سن برم و اون ابهت و شكوهي كه همه ازش تعريف مي كنن رو با چشم خودم ببينم...
Posted by yaloosh | May 30, 2005 09:53 AM
Posted on May 30, 2005 09:53
اون خود زندگيه...! اونجا ديگه نميتوني فيلم بازي کني.. اونجا خودتي.. خود خودت..! وقتي اولين بار چشم افتاد به خونه خدا.. اولين دعام اين بود.. که خدايا هزاربار ديگه من رو دعوت کن اينجا...!
Posted by sara | May 30, 2005 09:56 AM
Posted on May 30, 2005 09:56
اميدوارم شرايط سفر برات فراهم شه
Posted by دختر كولي | May 30, 2005 10:29 AM
Posted on May 30, 2005 10:29
حالا که همچین حسی داری منم امیدوارم جور شه. ولی من این کتاب نبوی رو چرا ندارم؟!!!!!! مرسی که معرفی کردی.
Posted by گوشه | May 30, 2005 10:55 AM
Posted on May 30, 2005 10:55
ياد يه شعر افتادم...
به طواف كعبه رفتم به درون رهم ندادند
كه تو در برون چه كردي كه درون خانه آيي...
نميدونم چه ربطي داره ولي حس ميكنم هر كس بايد به يه جايي برسه و يه جورايي تغيير كنه تا اونجا راهش بدن.
البته بعضي ها رو هم ميبيرن كه باهاشون اتمام حجت كنن و بگن ببين اينجا هم اومدي و آدم نشدي...
اميدوارم ما جزو دسته’ اول باشيم...
Posted by محمدرضا | May 30, 2005 11:00 AM
Posted on May 30, 2005 11:00
یادمه دایی من هم که آدم مذهبی نبود رفت مکه و وقتی برگشت چند ساعتی فقط از حس و حالش میگفت و اینکگه وقتی خونه خدا رو دیده سجده کرده و اشک ریخته . منم خیلی دوست دارم تو همین جوونی این حس رو تجربه میکنم . اما دلم میخواد بعدش واقعا بشم یه انسان واقعی ...ولی ..
Posted by نیلوفرآبی | May 30, 2005 11:03 AM
Posted on May 30, 2005 11:03
من اگه بخوام تو جمعیت گم بشم و به اصطلاح انرژی بگیرم می رم اروپا فستیوال تکنو. نه بتکده ی مسلمونا تو عربستان.
Posted by آرش | May 30, 2005 11:12 AM
Posted on May 30, 2005 11:12
سلام كيوان
منم خيلي دوست دارم يه همچين سفري برم.
با اينكه اكثر فاميلهاي من رفتن ولي هيچكدوم نميتونن يه توضيح مختصر از اونجا بدم.
زنهاشون كه همه در حال تعريف از فلان بازار و فلان فروشگاه..مرداشونمكه خودت مي دوني.
كاش قسمت ما هم بشه.
شاد باشي
ياعلي
Posted by vahidjv | May 30, 2005 12:53 PM
Posted on May 30, 2005 12:53
با اينكه مي تونم بهت حق بدم ولي نظريه ت خيلي هم درست نيست ... اگه كسي نمي تونه چيزي بگه ، نمي تونه حس و حالش رو تعريف كنه ، اگه نمي تونه اونا رو با كلمات بيان كنه دليل اين نيست كه خودش چيزي نفهميده ... من با اينكه هيچ كدوم از موزهاي اونجا رو نخوردم و وقتي برگشتم حتي يه دونه از فروشگاههاي اونجا رو هم بلد نبودم ولي وقتي ازم مي پرسيدن كعبه رو ديدي چه حسي داشتي فقط وفقط مي تونستم بگم نپرس كه نمي شه گفت ... چون واقعا به هر كلمه اي فكر مي كردم مي ديدم كوتاهيه در حق مطلب! ... اگه مي گن بايد خودت بري تا بفهمي شايد واقعا راست مي گن ... البته خيلي ها هم به قول خودت براي راحتي خودشون مي گن ولي واقعا چيز ديگه اي جز اين نمي شه گفت ... البته اين حسي كه مي گم شايد فقط براي همون اولش باشه... منم يه چند روز كه گذشت ديگه مي تونستم ساعتها راجع به حس و حال اونجا حرف بزنم و حتي اشك شنونده رو دربيارم! ... ولي كيوان اينو واقعا بهت جدي مي گم اين سفر مي تونه يه تولد دوباره باشه و همه زندگيت رو عوض كنه اينو باور كن ... براي من يه تولد دوباره بود
Posted by هانیه | May 30, 2005 12:55 PM
Posted on May 30, 2005 12:55
از اون بهتر بیا برو کارناوال گرامیداشت گی ها در برزیل:
http://www.cnn.com/2005/WORLD/americas/05/29/brazil.gaypride.ap/index.html
دو میلیون نفر امسال شرکت کردن! البته این اون ابهام و احساسات مکه رفتن رو نداره، چون از بچگی برات نخوندن که خدات اون جا زندگی می کنه و ملت زیاد جوگیر نیستن که برای افه هم که شده مثل رفتن به حجاز سعی کنن احساسات ناشی از شستشوی مغزی 20-30 ساله رو بالا بیارن.
Posted by ژاله | May 30, 2005 01:31 PM
Posted on May 30, 2005 13:31
زيارت قبول حاج آقا!!
Posted by contact | May 30, 2005 05:19 PM
Posted on May 30, 2005 17:19
سلام،با حرفهای نبوی موافقم ولی با حج رفتن نه!!
من نمی دونم این چه حکمتی هست که یارو دزدی می کنه که بره حج و افتخارش این باشه که بهش بگن "حاجی"!!!
منظورم شما نیستید و در کل دارم صحبت می کنم،حج اگر می خواهی بری،دو تا گرسنه رو سیر کن!دو نفر رو از بدبختی نجات بده،نه اینکه حاجی بشی فقط برای پُز دادن و چشم و همچشمی!
Posted by نسرین | May 30, 2005 05:29 PM
Posted on May 30, 2005 17:29
باورت نميشه كيوان چه جاييه!همه اونايي كه همسفر ما بودن قبلش قيافه هاشونو بايد ميديدي.باورت نميشه اگه بگم يه خانومه وقتي ميخواست احرام ببنده ناخن هاش لاك داشت.يعني اينو بگم اصلا به مذهب و دين و يه خروار پشم نيست.تنها جايي كه همه يه شكل ميشن و به دلشون احترام ميذارن اونجاست.شب نشني هاش توي حرم ها مزه اي داره كه با يه دنيا عوضش نميكنم.حاجي اينبار با هم قسمت شه.ها؟
Posted by bonbast | May 30, 2005 06:42 PM
Posted on May 30, 2005 18:42
كتاب حج دكتر شريعتي رو اگه بخونيد خيلي بهتون در درك حال و هواي اونجا كمك خواهد كرد. اين لينك يادداشت قبل از سفر دوم منه. اگه دوست داشتيد يه نگاهي بندازيد.
http://avayeman.blogsky.com/?PostId=94
Posted by avayeman | May 30, 2005 09:45 PM
Posted on May 30, 2005 21:45
ايشاللا كه هم قسمت من شه هم قسمت تو.
احساس ميكنم فقط وقتي برم اونجا ميتونم از پشت همه اين گند و گهايي كه منجي نماها رو دين و ايمون و اعتقاداتمون پاشيدن بيرون بيام.
اوس كريم ما رو بطلب...
Posted by YAAK | May 30, 2005 11:06 PM
Posted on May 30, 2005 23:06
سلام به همه.
نميخوام به عقايد كسي توهين كنم ولي يه چيز كه همه ما مسلمانا بهش اعقتاد داريم و همش ميگيم اينه كه ...اسلام بت پرستي رو برداشت...ولي اين به اصطلاح خونه خدا رفتن يه بت پرستي نيست....
اگر از اروپا خريد كنيم ارز از كشور خارج ميشه ولي به عربستان رفتن و به اين عربا پول دادن ارز بيرون نميكنه.....
اگر كسي بگه واجبه و ثواب داره....كمك كردن به اونايي كه نون شب ندارن بيشتر واجبه.كمك اونهايي كه نميتونن خرج تحصيلشون رو بدن هم اجر دنيوي داره هم اخروي....
البته بعضي ها به تظاهرش و خريدش بيش بيشتر فكر ميكنند تا دعاي خير همشهرياشون...من دين رو تو تظاهر بيروني نميدونم و فكر نميكنم از ديدن چيزي كه از بت پرستي به جا مونده و هنوز هم مظهر بت پرستي و منبع درامد و به قول شاعر ميكده و بتخانه يكيست.اوني كه ميره ديسكو هم يه حسي داره كه تا خودتون نرين اونجا نميدونين چيه و يه حال و هواي خاصي داره..
البته باز هم ميگم به عقيده هيچ كس توهين نميكنم ..فقط مثل بقيه نظرم رو گفتم.اگر رفتي سفر خوش باشي و به اون چيزي كه فكر ميكني برسي.
خوش باشي.
Posted by baharak | May 30, 2005 11:33 PM
Posted on May 30, 2005 23:33
منم نمي دونم چرا گريه مي كنن! مي دوني؟ فرق زيادي بين خنده و گريه نيست. گاهي آدم موقع شادي زياد، گريه مي كنه! اما به هر حال فرهنگ محزوني داريم (متاسفانه). وقتي قهقه زدن كراهت داشته باشه آدم خواه نا خواه از جايگزيني به اسم گريه استفاده مي كنه! البته من واقعا نمي دونم براي چي گريه مي كنن! شايد دوست دارن! خدا عاقبتمون رو به خير كنه!!!
Posted by پزشک وظیفه | May 31, 2005 07:46 AM
Posted on May 31, 2005 07:46
انشاا... زود تر قسمتت بشه. از نظر من سفر ارامش بخشيه . (يه ارامش روحي خاص)
Posted by bita | May 31, 2005 12:23 PM
Posted on May 31, 2005 12:23
هر جا دیگه که می ری، هدفت تفریحه، خوش گذرونیه، تازه کردن دیداره و هزارتا هدف دیگه است. ولی تو مکه به دنبال خدا که نمی گردی(!) که بری و با خونه خالیش روبرو بشی! پس سفرش نه برای پیدا کردن "خدا"، بلکه فرصتی برای پیدا کردن "خودته". شایدم دقیقا به همین دلیل ساعتها حرف می زنند و تعریف می کنند و آخرش می گن باید خودت بری ببینی .. پیدا کردن "خود" روکه نمی شه تعریف کرد!!!
نه این که این تنها راهه - البته که تو کلیسا و کنیسه و...با کمک به مردم و غیره هم می شه به خیلی چیزا رسید ...
ولی این یکی چیزه دیگس، فقط خودتی و خودت، در عین حالی که با هزاران آدم رنگ و وارنگ دیگه باهم هستی که عین خود تو اومدن اونجا ... حالا هر کی واسه چی اومده، به ما چه!!! می خاد بره پز بده، می خاد خودشو با خرید خفه کنه... خوب بکنه!! فقطم ایرونیه اینطور نیستا، از همه جا با همه جورهدفی هستن. بسته به ظرفیت آدماست دیگه ...
سفر متفاوت و تجربه خوبیست! امیدوارم هر چی زودتر جور بشه برات، نه: جورش بکنی، بری.
Posted by سی-مرغ | June 2, 2005 12:44 AM
Posted on June 02, 2005 00:44
حرفِ مکّه که میشه، یادِ کیمیاگر ِ کوئیلیو میافتم و اون فروشنده...
حسِّ عجیبییه؛ حتّا برایِ من که -شاید مثل ِ خودت- اعتقادِ درستوحسابی -دستِکم متعارف و معمول- ندارم؛ و حتّا هنوز نرفتهم اونجا...
Posted by Abolfazl | June 19, 2005 02:35 AM
Posted on June 19, 2005 02:35
سلام به همه دوستان
چه خوب میشد هر کی هر آرزویی که تو دلش بود
زود خذا برآورده میکرد
Posted by وحید | April 22, 2008 08:15 PM
Posted on April 22, 2008 20:15