زمان چهارشنبه: 4/3/84 ساعت 14:45
مکان: دفتر معاونت مدیر عامل
شنبه از این بررسی و بازدیدهای ادواری ایزو داریم. در اینکه همه این خرج و مخارجهایی که شرکتها و کارخونجات توی ایران برای گرفتن ایزو انجام میدن فقط یه مانور تبلیغاتی و هیچ اثر مثبتی بر روی کمیت و کیفیت محصول نداره، اصلاً شک نکنید. جلسه با حضور معاونت محترم و کلیه مدیران و روساء انجام شد. تنها کسیکه اون وسط، نه رئیس بود و نه مدیر، به نوعی هیچ کاره و میون این همه مدیر و مدبر، وصله ناجوره مجلس به شمار ميرفت، شخص شخيص بنده بودم که خب بواسطه اینکه هر جایی کاری باشه، باری باشه، منهم یهویی مهم میشم، معاونت دستور موکد داده بودند که بنده هم در اون جلسه حضور داشته باشم. بهرحال خر رو برای بار بردن عروسی دعوت میکنند ديگه! پس از یکساعت بحث و بگیر و ببند، نهایتاً معاونت محترم مدیر عامل فرمودند: آقای مهندس! ( وقتی بهم میگن آقای مهندس میفهمم دیگه قضیه خیلی جدی وگرنه توی مابقیه روزها، من همون کیوان هستم ) شما و چند نفر دیگه از بچهها فردا و جمعه هم بیایید سر کار تا مدارک جدید رو بررسی کنید تا برای روز شنبه دیگه هیچ مشکلی وجود نداشته باشه.
بنابراین قرار شد بنده روز پنجشنبه تا ساعت 7-8 شب سر کار باشم، اگه کارها تموم نشد روز جمعه هم پاشم برم تا روز شنبه با سربلندی و افتخار از آزمون بررسی ممیزی بیرون بیاییم و پاداش و تشویقیهاش بره تو جیب همه اونهایی که تو جلسه بودند غیر از من و دوباره از روز شنبه باز همه اونها دکتر مهندس بشن و من همون کیوان.
زمان پنجشنبه: 5/3/84 ساعت: 14:45
مکان: رستوران سارا شعبه 2 خیابون جردن
پنجشنبه تا ساعت 12 ظهر سرکار بودم ولی چون با یه سری از دوستان رستوران سارا قرار داشتم، بیخیال کار و معاونت و ایزو و مدارک شدم و از شرکت زدم بیرون. ... ول کن بابا گور بابای همهشون. امروز که باید تا هفت شب سر کار باشم هیچ، جمعه هم پاشم برم سر کار، آره حتماً اینکارو میکنم! خیلی خوب حقوق میدن توقع دارن خودم رو هم براشون بکشم. شنبه هم معاونت محترم رو میپیچونم و میگم پنجشنبه تا ساعت 10 شب شرکت بودم. برای ممیزین ایزو هم که یه سری چاخان پاخان میگم و دست به سرشون میکنم برن پی کارشون.
رسيدم رستوران، با بچهها سلام علیکی کردم، بیخيال معاون و مدير و رئيس و فارغ از شرکت و کسب و کار، هـِر و کـِری راه انداخته بوديم و رستوران رو با تموم مشتريهاش گذاشته بوديم رو سرمون. يه مدت که گذشت پاشدم تا برای خودم غذا بکشم. در حالیکه داشتم نخود و ذرت و هوبج رنده شده میریختم تو بشقابم یهویی انگاری برق سه فاز وصل کردند به یکی از کابلهای تنم! ای تُف به این زندگی نکبت که انگاری وقتی قرار بود بنده به دنیا بیام، تموم ملايک و فرشتگان مُقرب و مَغضُوب خداوند بصورت سرپا و ایستاده شاشیده بودند به بخت و اقبالم! دقیقاً صندلی پشت سر من آقای معاونت محترم به اتفاق عیال گرامی نشسته و در حال صرف غذا بودند. تهران به این بزرگی، این همه رستوران، اونوقت تو اين رستوران، همین ساعت، دقیقاً پشت سر من؟! قطعاً تا اون موقع هم من رو دیده بود که کسب و کار رو ول کرده و اومدم قاطی یه مشت دختر و پسر و دارم شیلنگ تخته میندازم.بنابراین دیدم اگه نرم و سلام علیک نکنم، بهرحال و تحت هر شرایطی اون که فردا من رو اخراج میکنه ولی حداقل بذار اینجوری یه کمی شرمندش کرده وFair Play رو رعایت کرده باشم.
بَه آقای مهندس، چطوری شما؟ مگه قرار نبود امروز سر کار باشین؟!! بهش گفتم، والله رفتم و کارها رو انجام دادم و با اجازهتون دیگه اومدم بیرون تا با دوستان نهاری بخوریم. چشم غرهای رفت و الکی یه لبخند با معنی و مفهومی زد و اونجا جلوی خانمش که چیزی بهم نگفت ولی قطعاً شنبه ساعت 7 صبح پرونده زیر بغلم و .... فکر کنم باید دنبال یه کار جدید باشم.
معمولاً میگن کچلها خوش شانسند ولی ظاهراً تو بخت و اقبال، من پوز هر چی کچله زدم و کَت و کول هر چی لوکِ خوششانسه از پشت بستم. فکر کنم بچه که بودم کف پام یه نعل اسب چسبوندن وگرنه بعیده یه آدم این همه خوش شانس باشه. کاباره و قمارخونه هم دور و برم نیست پاشم برم اونجا بختم رو آزمایش کنم. احتمالا همينجور رو بخت و اقبال باشم حتماً توی لاتاری سال 2005 آمریکا برنده میشم و اونوقت خدا قسمت کنه یه سر میرم لاسوگاس و همه قمارخونهها رو ورشکست میکنم!
Comments (22)
واي دقيقا درك مي كنم ((((((((:....آخه سر منم اومده
Posted by dark night | May 28, 2005 12:37 AM
Posted on May 28, 2005 00:37
بي خودي به فرشتگان مقرب و مغضوب خدا گير نده كه چه جوري شاشيدن ! اگه نيم ساعت ديرتر رسيده بودي مدير هم نهار رو خورده بود و رفته بود! ...تازه چه مي دوني گاهي ايستاده شاشيدن رو بخت و اقبال اسباب خير هم بشه!
********************************************************
k1: مثل اینکه اگه شما هم وسیله اش رو داشتین همچین بدتون نمیومد اینجور شاشیدن رو امتحان کنید!
Posted by مریم گلی | May 28, 2005 01:02 AM
Posted on May 28, 2005 01:02
درود
گمونم يكي پيدا شده از منم خوش اقبال تر!!! فكر كنم الان بهترين كار اينه كه رزومه كاريت را آماده كني!!!
خوش باشي.
************************************************************
k1: آماده است آقا، آماده است. از خیلی وقت پیشها آماده است!
Posted by هشت پا | May 28, 2005 07:40 AM
Posted on May 28, 2005 07:40
من و معاون دست بیکی کردیم که ترو از اونجا بندازیم بیرون!
آخرین روز کاری بهت خوش بگذره کیوان جان!8 پا هم بد پیشنهادی نداده!
**********************************************************
k1: مگه شما هم اونجا تشریف داشتین؟!
Posted by نرگس | May 28, 2005 07:53 AM
Posted on May 28, 2005 07:53
سلام
اگه اخراج شدي بيا من خودم يه شغل مناسب برات دارم.
دم رييس هم HOT
خوش باشي.
يا علي
Posted by Vahidjv | May 28, 2005 10:18 AM
Posted on May 28, 2005 10:18
حقته ... تا ديگه تو باشي بدون خبر ديگران نري تفريح و گردش...حالا برو خداروشكر كن شهاب سنگ نخورده تو سرت
*********************************************************
k1: این سری به شما بگم تشریف میارید؟!
Posted by shirin | May 28, 2005 10:47 AM
Posted on May 28, 2005 10:47
بهتر نبود به روی خودت نمیاوردی که رئیس رو دیدی و بعدشم که متلک بارونت می کرد بازم به روی خودت نمیاوردی و کم کم به چشمای خودش شک می کرد؟!
***********************************************************
k1: نه دیگه اینقدها هم که شما فکر میکنید پُررو نیستم!
Posted by گوشه | May 28, 2005 12:13 PM
Posted on May 28, 2005 12:13
بابا زندگي تو خودش فيلم طنزه !!!!! عجب اتفاقات باحالي سرت مي آد خداييش! ولي خوب حقته! شنبه كه اخراج شدي مي فهمي از زير كار در رفتن و خوشگذروني با رفقا يعني چي!!
*******************************************************
k1: اگه میل داشته باشین و بپسندین چیزهای دراماتیک هم داریم. بدم خدمت تون؟!
Posted by هانیه | May 28, 2005 02:36 PM
Posted on May 28, 2005 14:36
4تا مثل تو تو اين مملكت هست كه وضعيت اينجوريه ديگه
Posted by shiba | May 28, 2005 03:29 PM
Posted on May 28, 2005 15:29
ببخشيد منظورتون از يك مشت دختر و پسر چي بود؟
********************************************************
k1: خواهش میکنم! منظورم یه مشت دختر و پسر بود!
Posted by roxana | May 28, 2005 03:34 PM
Posted on May 28, 2005 15:34
بعد دوباره ببخشید منظورتون از شلنگ تخته انداختن چیه؟
***********************************************************
k1: بعد دوباره خواهش میکنم! همون قضیه پیاز داغ و آگراندیسمان دیگه!
Posted by roxana | May 28, 2005 03:41 PM
Posted on May 28, 2005 15:41
نتيجه چي شد مستر كيوان ... امروز شنبه است ... سر كاري يا بيكار تو خونه ؟
******************************************************
k1: فعلاً که خبری نیست. پنداری آرامش قبل از طوفانه!
Posted by دختر كولي | May 28, 2005 04:02 PM
Posted on May 28, 2005 16:02
سلام.از بخت و اقبال هيچ كي به پاي خودم نميرسه.اقا تو تهران به اين بزرگي جائي نيست كه كسي من رو نشناسه.روزي نبود نرم سر كار ببينم فرداش بگن بهار تو فلان خيابون با يه دختره ديديمت.فلان جا سرت پاين بود داشتي تند تند راه ميرفتي ....خلاصه بيخود نميگن دنيا كوچيكه. 5 شنبه رفتيم عروسي ...يكي از اساتيد محترم رو كه هيچوقت قابل سلام كردن نميدونستم و فقط از روي ادب همكاري سلام خدمتشون ميكردم ديدم و جالب تر اينكه فهميدم فاميلمونه!!!!...خوب شد اون موقع پدرم بنود وگر نه ديگه نميذاشت همون يه ذره رقص الكي رو هم داشته باشيم.
آقا اصلا سر همين بدشانسي كه شما فرمودينه كه من هيچ وقت دورو بر دوست پسر نبودم...شانس كه ندارم ميبيننم آبرويه چند سالم ميره....بعد بجاي از سر كار اخراج شدن از خونه اخراج ميشيم...
راستي حقته...بدونه خانوم با دختر پسر ها قرار ميذاري...هر چي سرت بياد خوبت بشه..
خوش باشي.
*********************************************************
k1: حالا خانم بنده رضایت داده و کاری به اینکارها نداره شما رضایت نمیدین؟!
Posted by baharak | May 28, 2005 09:11 PM
Posted on May 28, 2005 21:11
اين كامنت دونيه اينجا با من خيلي لجه...تا حالا دوبار كامنت گذاشتم ولي دود شده رفته هوا
Posted by گلناز | May 29, 2005 12:20 AM
Posted on May 29, 2005 00:20
آقا بيخيال باش. اتفاقي نميافته. احتمالا اوني كه همراه رييست بوده زن دومي زيدي تو دلبرويي چيزي بوده كه نخواسته سوتي بشه و لو بره.
تو ولي كوتاه نيا و ازش آتو بگير.
ايول ....
:)
Posted by YAAK | May 29, 2005 12:55 AM
Posted on May 29, 2005 00:55
بهت تبريك ميگم ....براي اينهمه گندي كه زدي....
اشكالي نداره ..زياد به خودت فحش نده
(فقط درس عبرتي باشد براي سايرين)
Posted by fire | May 29, 2005 01:47 AM
Posted on May 29, 2005 01:47
فكر كنم با پست نكردن مطلب جديد، انگاري اخراج شدي و الان پرونده به بغل دنبال كاري !! نه؟؟
Posted by مهتاب | May 29, 2005 08:44 AM
Posted on May 29, 2005 08:44
يه خبر بده ...بالاخره رفتي كارگزيني يانه...
Posted by yaloosh | May 29, 2005 11:53 AM
Posted on May 29, 2005 11:53
خبري نيست؟!نكنه كه ...:(
Posted by آزاده | May 29, 2005 01:42 PM
Posted on May 29, 2005 13:42
سلام
دلم نميخواست اينو بگم
يه كم تاريخ هايي كه زدي با هم نميخونه...
:)
اگه كار كردنت هم مثل تاريخ زدنت باشه همون قضيه’ كارگزيني و پرونده و اينا ...
Posted by محمدرضا | May 29, 2005 04:19 PM
Posted on May 29, 2005 16:19
ما چكاره باشيم كه رضايت بديم يا رضايت نديم.اون موشكل شما دوتاست.من رو سنن.
خوب ظاهرا"مشكل رفع شده و امشب پست جريانات امروز رو ميشه خوند...البته اگر رمقي مونده باشه(با جريانات امروزه اداره)
خوش باشي و موفق...
Posted by baharak | May 29, 2005 07:01 PM
Posted on May 29, 2005 19:01
مثل اينكه اعصاب مصاب نداريها! از صبح هرچي گشتم وبلاگش رو پيدا نكردم. ديدم اينجا پرخواننده است گفتم شايد يكي بدونه كدوم وبلاگ بوده. حالا ناراحت شدي ببخشيد
Posted by azadeh | June 13, 2005 12:31 PM
Posted on June 13, 2005 12:31