با رسيدن ماه خوشگل و بهشتگونه ارديبهشت، مثل سنوات اين 17-18 ساله اخير، نمايشگاه كتاب هم شروع شده. البته نمايشگاه كه چه عرض كنم جشنواره و فستيوالی از انواع و اقسام آدم و حيوان و پَرنده و چَرنده و رَنده و بستنی و تيغ ژيلت و پياز سيبزمينی و روسری و چتر و دمپايی و جوراب و عينك و چاغاله بادوم و خلاصه انواع و اقسام موارد مشروع و نامشروع و خلاف عفت عمومی از قبيل شورتهای رنگی قرمز و آبی و فسفری شيش تا هزار تومنی و سوتين و گِن و ... الاماشالله! میخواستم در رابطه با بهبود نسبی اوضاع ترافيك اطراف نمايشگاه بنويسم و بگم كه شرايط امسال نسبت به سالهای قبل بهتر شده و درسته كه رفت و آمد كُنده ولی پليس برای بهبود اوضاع خيلی زحمت میکشه ولی ديدم شايد به مذاق بعضی از دوستانی كه شاششون يه كمی تُنده و معمولاً زود قضاوت میكنند خوش نياد و باز يه اَنگ ديگه بچسبوند بيخ ريشمون و اينبار ژامبون نخورده و دهن سوخته، يه شبه بشم معاون اول قالبياف!
با توجه به جميع جهات فكر كنم تنها نمايشگاهی كه ارزش وقت گذاشتن و موندن توی ترافيك و اتلاف وقت و اون همه دود و سروصدا رو داره همين نمايشگاه كتاب. بهرحال آب و هوای عالی اردیبهشت و ديدن اون همه آدم مشتاق و كتابخون يه حس خيلی خوبی به آدم ميده و يه جورايی انرژی مثبت ايجاد ميكنه. هر چند در خوشبينانهترين حالت، نصف بيشتر اين جماعت فقط برای گذروندن وقت و هيزی و چشمچرونی و قرار مدارهای عاشقونه به نمايشگاه ميان ولی خُب عيبی نداره، جماعت نمايشگاه كتاب بيان ولو اينكه بدنبال سِـرچ خوبرويان و ماهپريان باشند. اونجور جاها آدم اگه بخواد خلافی هم مرتكب بشه، مجبوره نقش فرهنگی بخودش بگيره و بره توی قالب آدم حسابیها و خلافکارهای با پرستيژ. فكر میكنم نمایشگاه کتاب تنها نمايشگاهيی كه آدم تكليفش با خودش مشخصه. ميدونه چرا اومده و دنبال چيه. هر چند بخاطر تنوع سوژه، احتمال داره موضوع اصلی كه همانا خريد كتابِ فراموش بشه و آدم يهويی سر از ناكجاآباد دربياره ولی خب قطعاً دستاورد و رهآورد نمايشگاه اينقدی هست كه ارزش اون همه خستگی و حيرونی رو داشته باشه. طرف يه كمی زرنگ باشه همه چيز ختم به خير خواهد شد! بهرحال آدميزاده و خطا و اشتباه جزيی از هستی و وجود انسان. قرار نيست كه همه مثل من پاك و بری از هرگونه خطا و لغزش و گناه باشند و فقط و فقط بدنبال تحقيق و بررسی و مطالعه و خريد كتاب به نمايشگاه برند ( آره ارواح عمهام! ) از محسنات ديگه نمايشگاه اينه كه ممكنه لابهلای كتابها و موارد خوندنی، چيزهای خوردنی هم پيدا شه كه خوشبختانه فَت و فراون توی نمايشگاه موج ميزنه. مجموع همه اين موارد، انگيزه آدمها رو واسه مطالعه بيشتر ميكنه. اينجوری طرف مطمئنه وقتی بره نمايشگاه كتاب براش هم فالِ و هم حال! اگه دست پا چُلفتی و کلنگ نباشه، مُخ دو نفر رو ميزنه و چهار تا شماره ميده و تا يه سال تضمينی آبونمانه. بَبُو و شاسکول هم كه باشه حداقل رخ و رخساری ديده و انگاری اومده فَـشِن شانل و كريستن ديور و جرج آرمانی، انواع و اقسام سَر و كله و ريخت و قيافه و لباس و عينك رو يكجا و بصورت كُلنی و فلهای میبينه كه ديدن اين همه نعمت، هم مُمد حيات است و هم مفرح ذات!
من برخلاف خيلی از آدمها، قيمت كتاب رو اصلاً بالا و زياد نمیدونم. درسته اگه قيمت، كمتر باشه فروش بیشتره و نتيجه بهتری عايد ميشه ولی وقتی قيمت كتاب رو با يه سری چيزهای دمدستی و خِنزر پِنزر مقايسه میكنيم، میبينيم هنوز ارزش كتاب از دو كيلو خيار سالادی كمتره. حالا چون كتابه و در حوزه مسايل فرهنگی میگنجه كه نبايد مفت و مجانی به دستمون برسه. تجربه نشون داده اگه خیلی هم ارزون باشه و مُفتکی به چنگش بياريم، دیگه اصلاً قدر و منزلتش رو درک نمیکنيم و لاش رو هم باز نمیكنيم! گذشت اون موقعها که میگفتند، مفت باشه کلفت باشه! الان حتی ديگه بابت چیز کلفت هم باید کلی خرج کرد. واسه خوردن يه كبابتُركی حاضريم سه دور تهران رو بچرخيم و از اون سر تهرانپارس پاشیم بریم اون یکی سر ستارخان، دو ساعت وقت میذاریم، 20 ليتر بنزين میسوزونيم تا یه ساندویچ بخوریم ولی وقتی نوبت به خريد كتاب ميرسه چنان غربتی بازی درمياريم و گريه و زاری میكنيم كه ما وقت نداریم، کتاب گرونه، نون نداریم بخوریم، این چه مملکتیه، دخترا ول کوچه خیابون شدن، پسرها همه عملی شدن، کرایه تاکسی زیاد شده، چرا بارون نمیاد، خيابونها آسفالتش خرابه، خيار خوردیم سردیمون كرده و اسهال گرفتیم، چرا اینقدر آبجو گرون شده، اين عنايتی چرا اين شكليه و ...
به نظر من بدبختی كه گريبون همه ما ملت فاضل و دانشمند و محترم و والامقام و صد البته جهان سومی رو دو دستی چسبيده و حالا حالاها ولکُن ماجرا نیست، بحث ريالی كتاب نيست بلكه مشكل در گـَل و گـُشاد بودن نقطه گرانيگاه بدنمونه. والله بخدا كتاب اينقدی گرون نيست كه سطح سواد و مطالعه ساليانه ماها رو به نقطه فاجعه برسونه. حداقل برای مايی كه كامپيوتر و اينترنتی داريم و مثلاً آدمهای به روزی هستيم و در ماه حداقل پونزده هزار تومن بابت هزينه كارت اينترنت و تلفن پرداخت میكنيم، يه كافیشاپ ميريم و دو تا آناناس گلاسه میخوريم شیش هزار تومن ميديم، يه مانتو يا شلوار جين میخريم سی هزار تومن ميديم، از صبح تا شب پنحاه بار SMS دونهای 14 تومن برای دوست و رفقها میفرستيم، فكر نمیكنم خريدن دو تا كتاب در ماه، فشار خیلی زيادی به جای جای بدنمون وارد کنه بلکه باید یه کمی آقادایی رو هَم بکشیم و سعی کنيم یه جور دیگهای به مسايل نگاه کنیم. يه جوری که همش روی شکم و زيرشکممون فوکوس نشده باشه!
Comments (19)
سلام... زياد ولخرجي نكن! كتاب ميخواي چيكار. مگه قرار نشده پول شهريه ي منو حساب كني؟!!! يادت رفت؟!
Posted by hosein | May 11, 2005 01:17 AM
Posted on May 11, 2005 01:17
اين عنايتی چرا اين شكليه... looooooooooooooool
Posted by Amir | May 11, 2005 07:21 AM
Posted on May 11, 2005 07:21
بالاخره نمايشگاه كتاب يه جورايي براي قوه بينايي خاصيت داره، كه خوب چون محيطشم فرهنگيه، تاثيراتش بهتر و پايدارتره!
**********************************************************
k1: ولی مواظب خودت نباشی قوه بینایت که از بین میره هیچ، یه سری دیگه از قوه هات هم منهدم میشه!
Posted by رضا | May 11, 2005 08:18 AM
Posted on May 11, 2005 08:18
كيوان! بخدا خيلي حاشيه ميري.
*********************************************************
k1: میثاق جان تو هنوز جوانی و تجربه نداری. لذتی که در حاشیه هست هیچ وقت در بطن و متن نیست!!!
ولی جداً اگه نظری داری خوشحال میشم بنویسی.
Posted by میثاق | May 11, 2005 09:49 AM
Posted on May 11, 2005 09:49
ميثاق هم يه جمله درست گفت تو زندگیش همینه. درسته بامزه نوشتن و طنز خوبه ، اما گاهی هم نوشته رو در دو خط میشه بیان کرد. مورد دیگه رو هم شخصی بهت می گم که زیاد به تیریش قباط بر نخوره.
در کل باز هم خوبه که از همه مسائل روز مینویسی.
***********************************************************
k1: ما اینجا حرف خصوصی و کار خصوصی نداریم! اینجوری میگی جماعت شک میکنند.
Posted by عالیجناب منتقد | May 11, 2005 10:17 AM
Posted on May 11, 2005 10:17
سلام به کیوان عزیز
یادم می آید زمان هایی از ضروری ترین چیزها می گذشتم که کتاب بخرم. اونقدر که حالا دیگه قفسه و گنجه ای نمانده که کتابها را در آنجا بگذارم. می دانی به چه فکر کردم کاش می شد یه کتابخانه شخصی داشتم ... لااقل می شد کتابها رو امانت داد ... این هم یک آرزو که به بقیه اضافه شد. البته خوشحالم که هنوز میل خرید کتاب در تو زنده است و برای خرید کتاب به نمایشگاه می روی و در کنارش از بازار دستفروشان ... خیال هم بد نیست . می شود با دید بازارهای هفتگی که چند سالی هم هست در تهران باب شده به آنها نگاه کنی. کسی که درد می کشد و می نویسد به یقین دلش به حالشان می سوزد. اینطور نیست؟
کیوان جان !از اینها بگذریم کاش من هم وقت داشتم و می رفتم فرصت ها انگار در حال دویدنند و هدفی جز جا گذاشتن ما ندارند. اگر زمان بود و من می رفتم به یقین در ورای خرید های متعددم از این بازارها ناراحت هم می شدم. می دانی فکر به مدینه فاضله است که دل را به درد می آورد. باز انگار این ذهن آشفته شده. امیدوارم یک روزی همه ما زمان ها و مکان ها را بشناسیم. دعای زیادی که نیست؟؟؟ فکر می کنی برآورده شود؟؟؟
***********************************************************
k1: والله من مثل شما فکر نمیکنم. به نظر من ما اینقدر وقت داریم که چند ساعتی بتونیم بریم نمایشگاه ولی مشکل همون جایی که توضیحش رو دادم! بهرحال باید کاری کنیم که دچار روزمرگی نشیم که اونوقت دیگه همه چیزمون رو باختیم.
Posted by butterfly | May 11, 2005 10:21 AM
Posted on May 11, 2005 10:21
sms شده 30 تومن داداش. حالا بيا بگو از كل مطلبت فقط اينو گرفتم.
نه! باهات موافق نيستم زياد.
براي آدمهاي مقتصدي مثل من كه 30 تومن نميدن به يه شلوار و 24 ساعت روز تو كافي شاپ ولو نيستن و حساب دو دو تا چهار تاي جيبشون رو بايد تا آخر ماه داشته باشن قيمت 5000 تومن براي كتاب خاطرات سيلويا پلات خيلي زياده. اونقدر كه از خيرش بگذرم و برم با همين 5 تومن چهار تا كتاب داستان كوتاه بگيرم.
***********************************************************
k1: والله بخدا من هم 24 ساعته ول کافی شاپ نیستم. من هم اگه حساب جیب و شلوار خودم رو نداشته باشم که باید کون برهنه بگردم. ولی با تمام این حرفها میشه از یه جاهایی زد و بجاش کتاب خرید.
Posted by parnian | May 11, 2005 01:10 PM
Posted on May 11, 2005 13:10
آقا سلام
پرنيان درست ميگه
ما كه علاف نيستيم
در ضمن يه نگاه به اين مطلب كن يه نگاه به من احتمالا راي مي دهم..ببين چه فرقي داره بعد نگو نظرات چرت و پرت مي ديديد..
خوش باشي
ياعلي
**********************************************************
k1: حالا اگه علاف هم بودی فکر نمیکردم خیلی توفیری میکرد! پسر جون هر مطلبی رو باید یه جوری نوشت مگه قراره همه مطالب هرهر و کرکر باشه؟!
Posted by vahidjv | May 11, 2005 01:58 PM
Posted on May 11, 2005 13:58
من با بعضیا مخالفم. نمی گم با کیا ولی اگه قرار بود اینقدر(!) حاشیه نمی رفتی و به طنز نمی نوشتی وبلاگت می شد یه چیز بی مزه مثل خیلی از وبلاگها از جمله "منم گوشه!" . چه اشکالی داره نکته سنجی فارغ از کلمات قلنبه سلنبه باشه و کمی شوخی قاطیش شه؟ به من که اینجا خیلی خوش می گذره! .... در مورد کتاب باهات موافقم. الان دور دوره وبلاگ و اورکات و گزگه. بیشتر حرف می زنیم تا مطالعه کنیم. یادمه عصر 5 دی 82 رفتیم یه قرار وبلاگی. روزی که صبحش بم زلزله اومده بود. یه عده مون از صبحش خبر داشتیم و پریشون بودیم. ولی باورت می شه اگه بگم بیشتر همین قشر به اصلاح امروزی نه تنها از اخبار کشورشون خبر نداشتن بلکه حتی یکی شون پرسید بم اصلا کجا هست؟!!!!! وقتی مایی که ادعای جوون امروزی بودن می کنیم اینیم وای به حال بقیه!
************************************************************
k1: مگه بم زلزله اومده؟!
Posted by گوشه | May 11, 2005 02:48 PM
Posted on May 11, 2005 14:48
نکته دقیقاً همینجاست که باید یک جور دیگه به مسائل دور و برمون نگاه کنیم!!! حالا چه جوری می خای ملت رو توجیه کنی که از فاز قُر زدن و بهانه گیری بر سر گرونی و آسفالت خراب و هزارتا ... دیگه در بیان و خودشونو جمع و جور کنن؟ ظاهراً که فکر میکنن همینطوری که بیخیالی طی می کنن، راحتترند. اصلاً چرا به خودشون فشار بیارن بجای خریدهای شکمی و قِر و فِری – که فایده و نتیجش هم سریع عایدشون می شه - پول عزیز رو بدن بالای کتاب، تا فهم و درکِشون بره بالا و تازه زندگی براشون سختتر بشه؟؟
************************************************************
k1: خیلی دستگیرم نشد منظورت چیه!
Posted by سی-مرغ | May 11, 2005 05:01 PM
Posted on May 11, 2005 17:01
تا اونجا كه از بچه ها شنيدم تو اون جلسه با معين خيلي خودي نشون ندادي : ) بابا مي رفتي اون جلو چنتا سوال مي پرسيدي.
**********************************************************
k1: ما رفته بودیم اونجا که معین خودی نشون بده. مجلس رقص نبود که پاشم برم وسط!
Posted by هیولا | May 11, 2005 05:07 PM
Posted on May 11, 2005 17:07
سبك نوشتنت بسيار زيباست. (كيوانانياليسم)
***********************************************************
k1: نه بابا پنداری ما طرفدار هم داریم خودمون خبر نداشتیم. یه سبک جدید هم به اسم مون ثبت کردند!
Posted by bita | May 11, 2005 07:51 PM
Posted on May 11, 2005 19:51
سلام.امسال پنجمین سالیه که من از نمایشگاه رفتن محرومم!برای همینم خیلی به شما حسودیم شد :)
در مورد گرونی کتاب،می دونم حق با شماست اما باید یک نکته رو در نظر گرفت که درآمد مردم هم اونقدرها بالا نیست که بخوان در ماه ده یا بیست تومن رو بابت کتاب خرج کنن.یا بهتره بگم که مردم اول به ظاهر و شکم مبارکشان فکر می کنند.مثلا یک دختر جوون یک مانتوی شیک و ظاهری مرتب رو ترجیح میده تا یک کتاب!
درسته کتاب واقعا در ایران ارزونه.اما خب کیه که از چلوکباب و رژ لب و کرم پودرهای آنچنانی بگذره و پولش رو بده به کتاب!!!
************************************************************
k1: ما هم به شمایی که خارج از ایران زندگی میکنید حسودی میکنیم!
Posted by نسرین | May 11, 2005 09:20 PM
Posted on May 11, 2005 21:20
هر چي سعي كردم به خاطر صرفه جويي در اينترنت و تلفن دوباره كامنت نذارم,نشد!!!در تمام موارد (نمايشگاه كتاب) باهات موافقم ولي امسال تحريمش كردم چون پارسال كه با چن تا از خانمهاي همسايه رفتيم و توي چمناي باصفاي اونجا داشتيم سي كيلو باقالي پاك ميكرديم !!! يه آدم با فرهنگ كه عينك آفتابي داشت لباساشم همه يا ورساچي بود يا والنتينو!!! اومد ازمون عكس گرفت ... بعدشم به من گفت ببخشيد خانم كف بيني هم بلدين !!!واسه همين ما امسال نمايشگاه نرفتيم باقاليهامون رو همين پارك سر كوچه پاك كرديم...تازه يكي از خانوما آش هم بار گذاشت ...خلاصه شد سيزده بدر!!!جاتون خالي ...
************************************************************
k1: این نمایشگاه های ما هم واسه خودش دنیای داره. آش تون حاضر شد به من هم یه خبری بدید منهم آش خیلی دوست دارم.
Posted by fariba | May 12, 2005 08:42 AM
Posted on May 12, 2005 08:42
سلام
بابا بالاخره به ما هم جواب داد...
راست ميگي..همه نبايد كركر باشه.
مي گم حاج كيوان به خواننده هاي وبلاگت كتاب هديه نمي دي؟؟؟؟
ياعلي
***********************************************************
k1: اگه کسی کتابی رو لازم داره با کمال میل حاضرم بهش هدیه کنم.
Posted by vahidjv | May 12, 2005 09:54 AM
Posted on May 12, 2005 09:54
متاسفانه منم از از هموناييم كه دلم مي خواد برم نمايشگاه ولي وقت نمي كنم...
Posted by yaloosh | May 12, 2005 10:45 AM
Posted on May 12, 2005 10:45
من 200 درصد باهات موافقم ... چون خودم هم تنها چيزي كه اصلا حيفم نمي آد پول براش بدم كتابه ... در سال معمولا بهترين دوران زندگيم دوران نمايشگاه كتابه ... نه تنها خريدن كتاب ضرري به خرج زندگي نمي زنه بلكه باعث مي شه حداقل اون بيچاره هايي كه واقعا دغدغه هاي فرهنگي وادارشون مي كنه بنويسن هم از گشنگي نميرن و واسه زدن حرفاشون جون داشته باشن ... فكر مي كنم ارزش اين خيلي بيشتر از يه ساندويج خوردن يا 4 تا وبلاگ بيشتر خوندن باشه!!
Posted by هانیه | May 12, 2005 11:36 PM
Posted on May 12, 2005 23:36
كاملا باهات موافقم... ايول... طوفاني بود... .
Posted by حسين | May 13, 2005 05:45 PM
Posted on May 13, 2005 17:45
stretch marks
stretch marks cream
stretchmarks
Posted by stretch marks | October 12, 2005 10:10 PM
Posted on October 12, 2005 22:10