يكشنبه، ۴ ارديبهشت ۱۳۸۴

خب دیگه گشت و گذار ما در کیش تموم و عصر پنجشنبه میخواستیم برگردیم تهران و اینک ادامه ماجرا!

پنج‌شنبه از موقعی كه پامون رو گذاشتيم توی فرودگاه و كارت پرواز رو گرفتيم، تن و بدن‌مون عينهو معامله پنبه‌زنها شروع به تكون خوردن و لرزشهای متوالی كرد. نه تنها من كه رنگ و روی همه مسافرها پريده و قيافه همه عينهو ميت شده بود. به نظر من توی پروازهای داخلی وقتی پات رو ميذاری توی هواپيما در خوش‌بينانه‌ترين حالت ممكن بايد 50% احتمال مرگ و مواجه حضوری و آنلاين با عزرائيل رو بدی. باز خوبی ماجرا اين بود كه اون روز تعداد ما زياد بود و اينقدر شوخی كرديم كه بقيه مسافرها هم خيلی بهشون بد نگذشت. يه جورايی ذهن و روح و روان‌ همه شون رو برای برزخ و جهان آخرت و معاد و مرگ و مير آماده كرده بوديم!

توی هواپيما دقيقاً مثل شبهای عمليات، همديگر رو به آغوش گرفتيم و رخ و رخسار هم رو بوييديم و بوسيديم. نَم اشك غريب و سرگردونی توی چشم‌های تَك‌تَك‌مون موج ميزد. الـوداع، الـوداع، الـوداع. ياران، ديدار به قيامت. باور اينی كه دوباره پامون به زمين برسه و بتونيم خاك تهران رو لمس كنيم، خيلی سخت و باورنكردنی بود. يه حس غريبی می‌گفت همه ما، اون بالا می‌ميريم، بی‌برو برگشت. تصور كن چه مرگ باشكوه و باكلاسی ميشد! يه هواپيما پُر از مهندسين تحصيلكرده و آدم حسابی كه به هوای يه پُست بالاتر و دوزار حقوق بيشتر، اجباراً مرگ رو بجون خريده و به استقبالش شتافتند. فكر كن، چقدر حجله و دسته گل. چقدر عزادار و مشتاق. چقدر گريه و ماتم. اين سفر چون حالت مأموريتی هم داشت كلی هم به وراث، بيمه عمر و هزينه كفن و دفن پرداخت ميشد. بوی عطر گل‌ياس و اسفند و كافور و همچنين بوی جوراب يه عوضی كه احتمالاً پاش رو از تو كفشش درآورده بود، فضا را عطرآگين ساخته بود. با تيك‌آف و اوج گرفتن هواپيما هر لحظه منتظر دميدن صوراسرافيل در شيپور معروفش و سقوط و سرازير شدن و كوچ به ديار باقی بوديم. لحظات به سختی ميگذشت و عينهو آدامس چسبيده به تنبون همين جوری كِش ميومد. عزرائيل در لباس مهماندار بداخلاق و عبوس و عُنُق، مرگ رو گذاشته بود توی سبد و داشت تَك به تَك بهمون تعارف ميكرد ولی هر چی بود شور بود و شوق برای رسيدن به معبود. هر چند يه كمی واسه ماها زود بود، جوون بوديم و ناكام ولی خُب خداوندگار وقتی بطلبه بايد با آغوش باز لبيك گفت. با چه اميد و آرزويی پای به كيش گذاشته بوديم و قرار بود تا لحظاتی ديگه به چه افتخار و سعادت عظيمی نائل بشيم!

شنبه روزنامه‌ها چی‌ها كه نمی‌نويسند؟! عكسهای تكی و دسته جمعی‌مون ميره توی ستون حوادثِ همشهری، ايران، شرق و آفتاب امروز. اگه عكس من رو هم نداشته باشند ميتونند همون عكسی كه توی اوركات دارم رو چاپ كنند. يه بلاگر معصوم و دوست‌داشتنی با چهره فتوژنيك و با يه عينك پليس اورجينال. اَه چه عزاداری و چه مجلس ترحيم با شكوهی ميشه! اون بالا توی ارتفاع چهل پنجاه هزار پايی وجود و حضور خدا خيلی ملموس‌ و پُررنگتره فقط بايد چشم واقع‌بين داشته باشی. با بريتيش‌ايرويز و امارات و آمريكن‌اير‌لاين و لوفتانزا پرواز نكردیم كه توقع داشته باشيم وقتی هواپيما از زمين جدا ميشه حتماً دوباره به زمين برمیگرده! اينجا وقتی سوار هواپيما ميشی بايد دلت رو صاف كنی و دل بكنی از زن و بچه و خانواده و پُست و مقام و تمامی ظواهر دنيوی. بايد پاك بشی و بَـری از هرگونه گناه و معصيت و خودت رو بسپاری دست قضاء و قدر و خطاهای انسانی خلبان. بايد آب توبه بريزی سرت و فرياد اَلعَـف اَلعَـفت بره برسه به آسمون هفتم. خدايا اَلعـَف، بپذير اين بنده خطاكار خودت رو!

وقتی چرخهای هواپيما باند مهرآباد رو لمس كرد، مسافران واسه خلبان چنان دستی زدند كه پنداری خلبان و خدمه برای اولين بار در تاريخ تونسته بودند دَم و دستگاه و متعلقات رستم دستان رو جدا كنند. وقتی ديدم خلق‌الله خيلی خوشحال و خرسندند گفتم: بابا جون، نخورده، شُكر نكنيد. ديشب همين موقع وقتی هواپيما به زمين رسيد هنوز خيلی‌ها زنده بودند پس ببنديد اون نيش‌تون رو تا ببينيم اين نعره‌خر خلاصه ميخواهد وايسته يا نه؟! پنداری جماعت هم تازه متوجه ماجرا شدند، چون دوباره آروم گرفتند. خانم مهماندار هم كه تا اون موقع عينهو برج زَهرمار اَخم كرده بود و فكر ميكرد تمامی مايَملَك آباء و اجداديش توسط ما مسافران به يغما رفته و خودش هم مورد تجاوز جنسی و تعارض ما واقع شده، سری به علامت تائيد حرف من تكون داد. هواپيما رفت و رفت و رفت. بغض بيخ گلومون و جيش يه جای ديگه‌مون رو گرفته بود و قلب‌مون داشت از توی خشتك‌مون درميومد، ديگه كم‌كم تصميم داشتيم پيرهن شلوارمون رو دربياريم و با يه شورت منتظر حادثه بشينيم. خودمون رو برای افتادن توی رودخونه كن و مسابقه كرال سينه آماده كرده بوديم كه خلاصه هواپيما رضايت داد و ايستاد. ايستاد و آنگاه جماعتی را چنان خوشحال و خرسند و مشعوف ساخت كه پنداری اينان از مادرشان به تازه‌گی زاده شده‌اند. چه دستی ميزدند اين جماعت شاكر و سپاسگذار. شدت دست زدنها بقدری زياد شده بود كه اگر كمی ادامه ميافت خلبان و كليه خدمه پرواز می‌بايست به وسط هواپيمای فوكر 100 آمده و برای تشويق كنندگان باباكـَرم و قاسم‌آبادی ميرقصيدند. خلاصه كه نهايتاً هواپيما ايستاد و ديدار با مَلَك‌المُوت را به روزی ديگر و پروازی ديگر منتهی ساخت! از ما كه گذشت تا ببينيم اينبار عزرائيل در دل آسمان و در جوار فرشتگان مقرب خداوند تصميم دارد يقه چه كسانی را بگيرد و كِشان كِشان به ديار عدم راهی‌شان سازد.

۱۴ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
Amir

Agha dobare ma kolli khandidim be badbakhtiamoon, dar zemn oon nokte dar morede pnabe zana ro ham ke shoma indafe ra'ayat kardin ;D, (man bara in inghadr baram mohemme in jarayane lahaaf dooz o panbe dooz ke kar khaabgard bishtar nashe...).

سلام.درسته طنزگونه همه چیز رو نوشتید،ولی واقعیتی تلخه.اینکه مردم ما امنیتی جانی ندارند،و مسافرتشون چه هوایی باشه و چه زمینی،باید دست ودلشون همیشه بلرزه مبادا سالم به مقصد نرسند.جایی که من زندگی میکنم(بلژیک)سالیانه فقط 28 نفر بر اثر صانحه ی رانندگی کشته میده و این در حالیه که در ایران ساعتی از 28 نفر هم به بالا تلفات داره.به هر حال خوشحالم که سالم بر گشتید (:

خيلي اين طنزش زيادي بودا!

نرگس

به این نتیجه رسیدم که پستهای این شکلیتو سر کار نخونم وگرنه اخراج میشم!خیلی خوب نوشتیش خیلی...نمیشه دست رو تیکه ی خاصیش گذاشت ولی اون تیکه شب عملیات با حال بود...من موندم دوستم چه جوری 4سال با هواپیما رفت و آمد میکرد برای تحصیل تو دانشگاه.

vahidjv

ایول بابا...کیوان کلی حال کردم..خیلی قشنگ نوشته بودی..این پروین هم کلاس ممالک دیگه رو میزاره..جدیدا فکر کنم مد شده باشه...کلا خیلی باحال بود...بسی خندیدیم و حالیدیم
باشد که رستگار شویم

اينطوري كه شما وصف كرديد يكي ندونه خيال ميكنه شما براي هميشه كيش رو بوسيديد و گذاشتيد كنار ! در حاليكه ماه تمام شده دوباره كفش و كلاه پرواز ميپوشيد.

هاهاها تو کیف می کنی دیگه ؟؟ ملت اطرافت از دستت چی می کشند.

سی-مرغ

نه خداییش، اگر این ماجری افتادن هواپیما تو رودخونه پیش نیامده بود، انقدر می تونستی از سفر کیش حرف بزنی؟! بنده خدا ازرائیل رو بگو، اینهمه ام که التماستون کرد، آخرش از زیر دستش در رفتین... حالا بگذریم که هر کی هواپیما سوار می شه، حالا چه از نوع لوفتهانزا، بریتیش، ... یا وطنی، به هر حال احتمال دیدار با معبود رو می بره بالا. روزنامه ها رو بگو نتونستند عکسهاتونو چاپ کنند (:

خيلي باحال بود...

آقا، پنداري از اينكه به ديدار معبود نايل نشدي، زياد هم ناراحت نيستي.

هميشه از نوشته هات خوشم مي آد اين دفعه هم مثل هميشه خيلي خوب نوشتي ولي خدائيش اين بندگان خدا خيلي لحظات وحشتناكي رو تجربه كردند

baba eivalla.kheili bahal minevisy.

نگاه كن يه ساعت مسافرت رو با چه آب و تابي تعريف كرده! مي تونم حدس بزنم اونجا هم چه بساطي راه انداخته بودي!

vioxx lawsuits - http://www.arthritisdruglawyers.com/vioxx/
vioxx attorneys - http://www.arthritisdruglawyers.com/vioxx/vioxx-attorneys.jsp
vioxx law firms - http://www.arthritisdruglawyers.com/vioxx/vioxx-law-firms.jsp
vioxx faq - http://www.arthritisdruglawyers.com/vioxx/vioxx-faq.jsp
vioxx recall - http://www.arthritisdruglawyers.com/vioxx/vioxx-recall.jsp
vioxx herat attack - http://www.arthritisdruglawyers.com/vioxx/vioxx-heart-attack.jsp
vioxx stroke - http://www.arthritisdruglawyers.com/vioxx/vioxx-stroke.jsp
vioxx death - http://www.arthritisdruglawyers.com/vioxx/vioxx-death.jsp
vioxx lawyers - http://www.arthritisdruglawyers.com/vioxx/vioxx-lawyers.jsp
arthritis drug lawyers- http://www.arthritisdruglawyers.com
arthritis drug attorneys - http://www.arthritisdruglawyers.com
vioxx - http://www.arthritisdruglawyers.com
celebrex - http://www.arthritisdruglawyers.com
bextra - http://www.arthritisdruglawyers.com
Stevens Jo

ارسال نظر