گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
خب دیگه بعد از دو سه روز استراحت یه کمی حالم بهتر شد و فردا رو که دیگه آخرین روز کاری سال 83 هست رو با اجازهتون میرم سرکار. وقتی امروز عصر که همسر عزیزم از سرکار بخونه برگشت، بخاطر اینکه خودش هم خيلی خسته بود و حال و حوصله شلوغی بیش از حد خیابون و بیابون کوچه و پسکوچهها رو نداشت، بهم پیشنهاد داد که امسال چهارشنبهسوری بیرون نریم، از خوشحالی انگار دنیا رو بهم دادند. هیچی به اندازه این پیشنهاد نمیتونست خوشحالم کنه. چون من هم اصلاً حال و حوصله اين همه سروصدا و شلوغی رو نداشتم. بنابراین به چند تا از دوست و رفقهایی که قرار بود امشب رو با اونا باشیم زنگ زدیم و گفتیم ما خونه هستیم و جایی نمیآییم. شما خودتون هر غلطی که میخواهید بکنید به تنهایی بکنید.
والله بخدا این علی شلمبه سی ساله که از بد حادثه رفیق فابریک بنده هم میباشد، اینقدر شور و ذوق چهارشنبهسوری و آتیش بازی رو داره که محاله بشه توی یه همچین شبی توی خونه نگهش داشت. مرتیکه لنگدراز هر چی توی این دو سه ماهه پول درآورده، رفته داده فشفه و ترقه و نارنجک و دینامیت خریده. خجالت نمیکشه کار و زندگیش رو ول کرده و یک کاره از ساعت چهار بعدازظهر داره توی خیابون نارنجک میندازه. بنده خدا زنش، دلش از دستش خونه ولی چیکار میشه کرد، هر کسی توی زندگیش یه مشکلی داره! یه مرد میبینی معتاده. یکی دیگه خانومبازه. یکی عرقخوره. این یکی هم از شانس ما یه کمی مَشَنگه و توی یه همچین مناسبتهايی که یه کمی جو بازی شادی حاکمه، سن و سال یادش میره و دقیقاً میشه عینهو یه بچه تُخس هفت ساله! امشب که بیرون نرفتم ولی سروصداهایی بگوشم رسید که کم مونده بود توی خونه هم شلوارم رو زرد کنم. از عصری تا حالا همینجوری سر و صدا توپ و تانک و نفربر و آرپیچیهفت بگوش میرسه و شب عیدی يه جورايی خاطرات جبهه و جنگ رو دوباره واسمون زنده کرده. چهارشنبهسوری پارسال با تعدادی از دوستان رفته بودیم خیابون نوبختِ آپادانا که ماجراش رو قبلاً نوشته بودم. امشب زده بود به سرم و داشتم اونا رو میخوندم. بد ندیدم مطلب پارسال رو دوباره بذارم اینجا تا یادی هم کرده باشم از آرشیو و وبلاگ قبلی " از پشت یک سوم " اینجوری هم فالِ و هم تماشا!
.........
[امشب] بعد ازمراسم چهارشنبه سورى موقع برگشتن احساس سبكى مى كردم. اولش فكر كردم شايد این احساس سبکی بخاطر اينه كه يه مراسم سنتى و ايرانى رو انجام دادم و انرژيم تخليه شده ولى بعدش كه دستم به يه جاهايى از بدنم خورد، ديدم بله! اين احساس سبكى بىدليل نيست يك قسمت از اندامهاى مهم بدنم روی سنگفرش خیابون افتاده!!! توی مراسم چهارشنبه سورى كه يك مانور كامل و اساسى از صحنه جنگهاى خيابونى به نمايش گذاشته شده بود بقدرى تير و ترقه و بمبهاى خوشهاى منفجر شد كه ناخواسته در اثر هول و تكونهاى وارده، چيز ما افتاد! قطعاً توی اين مراسم باشكوه خيلى از خانمهاى آبستن، سقط جنين كرده و آقايون هم از مردى و مردونگى افتاده و مقطوع النسل شدهاند. چيزى مثل فاجعه هيروشيما كه حالا بعداً مشخص ميشه چى به سر نسل بدبخت بعدى مياد. زمون ننه باباى ما كه يك هزارم اين سر و صداها نبود و همه چيز در سكوت و آرامش انجام ميشده، يک نسل مَشَنگ و عقب افتاده تحويل جامعه شده، حالا واى به حال بچههايى كه قرار ننه باباهاشون ما باشيم. چه نوابغى خواهند شد؟!
براى انجام مراسم چهار شنبهسورى به خيابون نوبخت رفتيم. نوبخت نگو، بگو شلمچه، بگو سوسنگرد، بگو خرمشهر در سال 1359! بگو نبرد کومولهها، پارتیزانها، خِمِرهای سرخ. جالب اينكه نقش دختر خانمها توی اين نبرد بسيار چشمگير و برجستهتر از ديگران بود كه خب البته حق هم داشتند چون اونا چيز اضافهاى آويزونشون نبود كه ناراحتش باشن و بترسند كه در اثر انفجار و سر و صدا مضمحل و منهدم بشه! عبور از عرض خيابون نوبخت بسان عبور از میادین مین، همراه بود با كورى و كرى و ناشنوايى مطلق حالا ديگه طولش بماند كه مرد مىخواست و گاو كهن و كار هر كسى نبود اين طى طريق تكاورانه! اينقدر زير پام و حواشىاش تير و ترقه منفجر شد كه پايين تنهام به کلی بىحس شده بود. حسهاى قسمت بالا تنهام هم يه چيزايى مثل حسهای هلنكلن شده بود. شده بودم ناشنواى مطلق. جالب اینکه توی این نبرد نابرابر معمولاً دختر خانمهای خیلی خوشگل و سانتیمانتال زُل ميزدند توی چشمات و بعد يهويى يه ترقه مينداختند زير پات و بعد از انفجار هِروهِر مىخنديدند! خب البته من هم بخاطر برخی مسایل مجبور بودم در جوابشون فقط پوزخندی بزنم، ولى توی دلم مىگفتم حيف كه شماها يه كمى دير به پُست بنده خورديد. اگر دو سه سال قبل که من تنها بودم و قدرت مانور بيشترى داشتم این جوری شوخی میکردین، هرهری نشونتون میدادم که اون سرش ناپیدا باشه. شوخی شوخی با چیز آقا کیوان هم شوخی!
ولی جداً اینجوری که داره پیش میره فکر میکنم تا چند سال دیگه کمتر کسی از مراسم و سنت چهارشنبهسوری چیزی بدونه. همین الانش هم پریدن از رو آتیش و قاشقزنی کمکم داره فراموش میشه. در حال حاضر چیزی که از این مراسم مشخصه اینه که از اول اسفند خواهر مادر اعصاب و روان مردم رو سرویس کنیم و همچین تِر بزنیم به اون، جوری که حتی دولت و مجلس هم نتوند چنین کار مهمی رو انجام داده باشند و شب عیدی همه رو به ناراحتیهای روحی روانی، سقط جنین، بیحسیهای موضعی و عضلانی، عدم بارورری و بارداری، اخته و مقطوع النسل شدن، شب ادراری و بسیاری از بیماریهای مزمن زنان و زایمان که البته اسمش زنانه است ولی در اینجور مواقع در مردان پر رنگتره، دچار کنیم!
سلام.فک کنم در کل این مدتی که بلاگتونو خوندم این سومین کامنتم به شماست.÷یشا÷یش عید بهتون تبریک میگم..راستی منم پست قبلیتونو که خوندم خودم خودمو چشم ززدمو گفتم ایول که امسال سرما نخوردم ولی الان الان یه سرمایه حسابی نوش جون کردم :ی
اي بابا . من اين همه وقته هي ميتينگ ميكنم ( ميتينگ و ميكنن يا ميدن يا ميزارن ؟) كه من دلم واسه قاشق زني و همه اون غلطايي كه در قاشق زني انجام ميداديم تنگ شده:( همه غش غش خنديدن بهم كه قاشق زني چيه بابا . بمب و هفت ترقه و اينا رو بچسب !!:( آخه كيوان جون خداييش كجاي اون چارشنبه سورياي ما به چهارشنبه سوريهاي الان ميخوره ؟!؟؟! ما خودمونو جر ميداديم دارت ميزديم :)) يا ازين ترقه ها كه توش شيش ساعت سر چوب كبريت ميچپونديم !!! الان بچه هادر عرض سه سوت بيست تا صدا در ميكنن !!!:( يادش به خير سال 42 تو لاله زار . با حاجيه خدا بيامرز هي كوزه ميشكونديم و هي از آتيش مي پريديم زرت و زرت تو بغل همديگه .!!! حالا عوض اينكه بپرن تو بغل همديگه ترقه ميندازن زير پاي همديگه و به قول تو ميزنن همو ناقص ميكنن !!! والا آدم ميمونه چي بگه ...
تو هم دفعه ي آخرت باشه پست تكراري به خورد ما ميديا ...
aGHA boro haal kon...ghadr e een chiza ro nemi duni...hala ke maa vel kardim omadim biroon delemoon tang shode bekhodaa
پس بدتر شده وضعيت اين ترقه بازي ها! ايام عيدي با ترس و لرز ميرفتيم بيرون از دست آقا پسرهاي گل و ترقه هاشون كه از زمين و آسمون ميباريد رو سرمون!!!
شما بياييد امريكا ايالت ما :دي يه آتيش رو هم به 100 تا بدبختي و با 4 تا ماشين آتش نشاني دور و برش ميگذارن روشن كنيم. هوا هم هميشه يا يخ بندونه يا بارون مياد همه جا گٍل هست يا هم كه برف مياد. ولي جوانان ايراني هميشه در صحنه براي قر دادن در هر هوايي حاظر هستند!
بنده خدا علي! احتمالاَ ديشب دچار افسردگي شده، بهترين كار اين بود كه اون تير و ترقه ها مينداخت خونه همسايشون (;
ميدوني كه كدومشونو ميگم!!!
اول از همه خوبه كه اوضاع سرما خوردگيت ميزون شد ..اين چهرشنبه سوري هم نگو كه ديشب رفتم از سر خيابون غذا بگيرم و بعد يه غلطي كردم و از سمت ميدون محسني برگشتم ..انگكار من سيبل متحركم و ملت هر كي مي زد به ماشين من برنده بود چشمت روز بد نبينه با صد تا سرعت در رفتم
سلام :) عيدتون مبارك (پيشاپيش)
پيشاپيش سال نو مبارك..لحظه هاي خوبي پيش رو داشته باشين..
واقعا راست مي گي ... چهار شنبه سوري انگار ديگه فقط شده يه بهانه واسه ديوونه بازي!! مي گم از خوندن مطلب وبلاگ قبليت بيشتر مشخض شد كه طرز نوشتنت چه فرقايي كرده!
سلام
منم خوشحال و شادمان نشستم خونه... مثلا فيلم ببينم و تخمه بخورم و فوتبال ببينم و حال كنم...مگه اين فلان فلان شده ها گذاشتن؟...يه نارنجك زدن تو منبع تقسيم بلوك ما (كه فكر كنم صداي انفجارش به دليل نزديكي منزل ما به شما به گوش شما هم رسيده) ديگه برق بي برق...حالمون گرفته شد...
خلاصه اينم از 4 شنبه سوري ما...
راستي يه مطلب خوندم ديشب تو تاريكي از روزنامه’ ايران..."سياوش بدون نارنجك از آتش گذشت"...جريان چگونگي گذشتن سياوش از آتش و كشته شدنش به دست افراسياب و اينا رو نوشته بود...ولي با تيترش خيلي حال كردم ...
:) خوش باشي كيوان جان...
ببينم شما چه علاقه اي داريد كه نوشته هاي قشنگتون رو با اصطلاحات زير شكمي تزيين كنيد؟ باور كنيد بدون اين ها هم مي شود نوشت.
سلام امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و سلامتی در پیش رو داشته باشی . وبلاگت رو همیشه می خونم امیدوارم همیشه مستدام باشه به غیر از نوشته هایی که توش به گیلان و گیلانی بد گفته میشه :)))
خيلي با حال بود ...پيشاپيش سال نو بهتون تبريك ميگم:)پر از آرزوهاي خوب خوب...و نوشته هاي عالي...
آقا کلی با این تشبیهات جنگی چارشنبه سوریت حال کردم ...
اين نوشته ات رو يادمه.
خوشحالم در اين مورد بالاخره هم عقيده ايم. لول