قديمیها میگن کسی که کس دیگهای رو چشم میزنه دو حالت داره: 1) یا از طرف مقابل خیلی بدش میاد و یه جورایی ازش بیزار و متنفره 2) و یا بواسطه عشق و علاقه و دوست داشتن زیادشه که طرفش رو چشم میزنه. پریشب فارغ از همه جا روی کاناپه لَم داده بودم و داشتم کتاب میخوندم که همسر عزیزم گفت: کیوان دقت کردی امسال زمستون، شکرخدا اصلاً سرما نخوردی. صبح که از خواب بیدار شدم انگاری توی ارتفاع هشت هزار متری هيماليا با شورت و رکابی خوابیده بودم. همه قسمتهایی از بدنم که طولش بیش از 7-8-10 سانتیمتر بود ( مثل دست و پام! ) عینهو چوب درخت انار خشک شده بود و تن و بدنم هم داشت از سرما یخ میزد. من نمیدونم عیال بنده نمیتونست یه هفته دیگه صبر میکرد و پیش بینیاش رو موکول میکرد به پایان سال و لحظه تحویل سال نو؟! فقط خدا کنه این چشم زدن همسر عزیزم بواسطه دلیل دوم باشه وگرنه شب عیدی کی حال و حوصله دادگاه خانواده و طلاق و زندان و نفقه و مهریه رو داره!
خوانندههای یه کمی قدیمیتر میدونند که من یه مشکل فصلی خیلی حاد و جدیی دارم که با رسيدن سرما و زمستون عود ميکنه. اونایی که گفتن " فراخی باسن " بدونند که صددرصد اشتباه کردن چونکه اولاً اون که اصلاً مرض نیست بلکه جزیی از ماهیت و طینت منه که اتفاقاً خیلی هم دوستش دارم و باهاش خيلی راحتم. دوماً اینکه اون مشکل فصلی نیست بلکه یه پدیده مادرزادی محسوب میشه و ظاهراً همیشه و همه جا بطور چهار فصل و دوازده ماهه همراه منه.
توی این پونزده سال اخیر اگر امسال این چند روز آخر سالی هم بخیر و خوشی میگذشت و من سرما نمیخوردم، میشد گفت که انقلاب نوینی در عرصه جغرافیایی و بیوتکنولوژیک و پزشکی و آناتومی اتفاق افتاده بود و میشد سال 83 رو بعنوان سال بهداشت و سلامتی در جهان معرفی کرد که متأسفانه این امر به واقعیت نپیوست و سالی که در روزهای پایانیش بسر ميبريم، همانند تمامی سالهای این دو دهه اخیر همراه شد با سرفه و عطسه و آب دماغ آویزون شده بنده که لامذهب اصلاً هم خیال بند آمدن نداره. فکر کنم اين آب دماغه یه جورایی لینک شده به این بارندگیهای اخیر تهران! خلاصه نشد که ما یکسال رو بدون ترزیق آمپولهای خوش طعم پنیسیلین به پایان برسونیم. پنداری قرآن خدا غلط از آب درميومد اگر ما يه امسال رو سرما نمیخورديم و کنج خونه نمیافتاديم.
Comments (12)
یه پیشنهاد بدم...؟
Posted by مامان ویتامین ث | March 14, 2005 03:30 AM
Posted on March 14, 2005 03:30
اين داستان: كيوان سرما خورده است، در ضمن اون مشكل كه ميگي، قطعاَ غُر زدن نيست...
Posted by رضا | March 14, 2005 08:32 AM
Posted on March 14, 2005 08:32
پديده’ مادر زادي؟؟؟؟؟ :)
منم سرما نخورده بودم تا جمعه كه...اين بارونه كار داد دستمون...
در حاليكه گلو و گردن و حلق و بيني دچار اسپاسم شده ...و استخوانها و مفاصل به سختي تكون ميخورن يه درد دندون هم به اين بدبختي اضافه شده...
از خداوند تبارك و تعالي براي همه’ مريضان اسلام شفاي عاجل طلب ميكنم...
باشد كه همه مون رو شفا بده...انشاا...
Posted by محمدرضا | March 14, 2005 08:51 AM
Posted on March 14, 2005 08:51
اي بابا ميزاشتي آفتاب يه كم ميومد وسط آسمون بعد سرما ميخوردي. همه چيت برعكسه ديگه . ما اينروزا حموم آفتاب ميگيريم مث آفتاب نديده ها . شما سرما ميخورين !!! نوش جون :) پني سيلين ها رو ميگما . آخه الان يهو يادم افتاد منم اصلا طي اين شش ماه پاييز و زمستون گوش شيطون كر چشم حاسدان و ناقدان كور بزنم به تخته سرما نخوردم و هيچ قرص سرما خوردگي و آمپولي نزدم !!! دلت بسوزه :)
Posted by Mahya | March 14, 2005 09:04 AM
Posted on March 14, 2005 09:04
اي داد بيداد ..مستاد مشكلي نيست 348 تا صلوات بفرست و بعد اينا رو ضبط كن بذار پشت پنكه تا بهت فوت بشه يه جورايي سه سوت خوب مي شي
Posted by rouzbeh | March 14, 2005 09:31 AM
Posted on March 14, 2005 09:31
بابا دم زنت گرم
Posted by ستاره | March 14, 2005 10:04 AM
Posted on March 14, 2005 10:04
ولي من فكر مي كنم چشم زدن همسرت گرامي ت به واسطه دليل اول و اون هم به واسطه خوندن مطلب چند روز پيشت بوده كه نوشته بودي عاشق نشدي و ... حالا حالت جا اومد كه بدوني كي بايد عاشق بشي؟!
Posted by هانیه | March 14, 2005 11:17 AM
Posted on March 14, 2005 11:17
بلا دوره...
Posted by yaloosh | March 14, 2005 11:42 AM
Posted on March 14, 2005 11:42
ماشالله....مطمئني فقط ركابي و شورت تو فكرت بوده؟؟شايد جدي جدي پوشيده بودي...خودت يادت نبوده!!
Posted by Ani | March 14, 2005 02:43 PM
Posted on March 14, 2005 14:43
:))خانوم به فكرتون بودن خوب!!!:))
Posted by آزاده | March 14, 2005 02:47 PM
Posted on March 14, 2005 14:47
"خدا شفات بده"
Posted by این يک زن است | March 14, 2005 09:21 PM
Posted on March 14, 2005 21:21
خدا بد نده رفيق....ام مثل اينکه بد داده!!! ودتر خوب شو که چیزی به عید نمونده ها....
Posted by امیر | March 15, 2005 10:55 AM
Posted on March 15, 2005 10:55