« عيد و عشق و بارسلون! | Main | یک عادت قدیمی! »

عيبه ديگه، مگه نيست؟!

امروز كه اومدم سر كار، لاغری مفرط و بيش از اندازه تقويم روميزیم نگرانم كرد! وقتی با دقت بهش نگاه كردم ديدم بـلـه فقط هفت هشت روز ديگه به پايان سالِ نحس 83 باقی مونده. هر چند سالها كه با هم هيچ فرقی نداره فقط هر سال همين موقع‌ها كه ميشه دوست داريم همه ندونم‌كاريها و بی‌فكری‌های خودمون رو بندازيم گردن سال و نحسی و شومی اون اسب و الاغ و مرغ و خروسی كه هميشه اول سال با سلام و صلوات، سال رو به اسم اون حيوونهای زبون بسته مشخص می‌كنيم و آخر سال كه ميشه، همه با فحش خواهر مادر ميگيم مرده‌شور ريخت و قيافه‌اش رو ببره، بره كه ديگه برنگرده. آره هفت، هشت روز ديگه بهار ميرسه در حاليكه هيچ بويی از عيد و نوروز به مشام نميرسه. توی اين آشفته بازار خرتوخر، هر بويی كه فكر كنید به مشام ميرسه الا بوی عيد. هر چند، چه عيدی؟! " عيدی " كه رسيدنش واسه خيلی‌ها " عيب " بشمار بره كه ديگه عيد نيست.

خُب، نخريدن لباس واسه بچه‌ايی كه از خيلی وقت پيش‌ها بهش قول داده بودی شب عيد براش كفش و كلاه بخری و ميدونی اون هم از سه ماه پيش تا حالا همش داره روزها و شبها و تعداد بيست‌هايی رو كه خانم معلم بهش داده، رو می‌شماره تا ببينه كی عيد ميرسه و كلی بين دوست و همكلاسی‌هاش پُز اينو داده كه بابام بهم قول داده شب عيد برام لباس نو بخره و تا حالا هم پونزده‌تا بيست گرفته و به قولش عمل كرده و حالا تو موندی و يه دختره 9 ساله و قولی كه هيچ جوری نميتونی بهش عمل كنی، خب عيبه ديگه، مگه نيست؟!

باز هم شرمنده شدن از ديدن رخت و لباسهای وصله‌پينه شده زنی كه قرار بود همسرت باشه ولی سالهاست نقش همسری و مادری رو فراموش كرده و اينقدر درگير اين زندگی نكبت و اِيكبيری شده كه ديگه خودش هم يادش رفته اون لباس سفيدِ عروسيش رو كه كلی خاطره‌های خوب ازش داشته رو توی كدوم سوراخی قايم كرده و حالا پس از اين همه سال از اينكه كلفت و مستخدم باقی بمونه خيلی راحت‌تره، چون اصلاً يادش رفته قرار بوده خانم و كدبانوی اين خونه باشه و تو ميمونی و اون چين و چروك‌های دست و صورت و گَل و گردنی كه ديگه نه دستبندی داره و نه گردنبندی، لخت و عوره و حلقه نامزدی كه تنها يادگاری باقی‌مونده از اون روزهای خوب و پُر‌خاطره است كه خب اونهم مجبوريد امسال بفروشيدش تا بتونيد از پس خرج و مخارج كمر‌شكن زندگی بربياييد. خب همه اينها عيبه ديگه، مگه نيست؟!

وقتی با كمال افتخار و سربلندی دو تا ماهی‌سفيد رو می‌گيری دستت و به نشون اينكه اين منم رستم‌دستان، توی خيابون دور افتخار ميزنی و دُم ماهی رو هم از كيسه پلاستيك بيرون انداختی تا عينهو پرچم دزدان دريايی كه از فتح نبرد دريای شمال و جنگ با وايكينگ‌ها برميگردن، هی تكون‌تكون بخوره و اونوقت از همون چهارراه استانبول كه ماهی رو خريدی تا وقتی برسی به خونه بايد از نگاه گرسنه و ملتمسانه خيلی‌ها كه با حسرت و افسوس به اون دو تا ماهی چشم دوختند، ‌فرار كنی و اونوقت تازه ميفهمی چه گُهی خوردی كه اون ماهی‌ها رو اونجوری دستت گرفتی تا هزارويك چشم و دل گرسنه كه ديگه خوردن يه وعده سبزی پلو با ماهی شب عيد هم شده براشون آرزو و كعبه آمال، اونجوری حريصانه تو رو نگاه نكنند ،خب عيبه ديگه، مگه نيست؟!

حالا بر فرض كه خودت و ننه بابا و تموم كَس و كارت هم دست‌شون به دهن‌شون رسيد ولی وقتی می‌خواهی به استقبال عيد بری و توی باغچه خونه‌ات گلهای بنفشه بكاری ولی همسايه ديوار به ديوارت داره گلهای قالی نخ‌نما شده‌اش رو برای بار هزارم رفو ميكنه تا اينجوری آبروداری كنه و رنگ و لعابی بزنه به اون خونه بی‌رنگ و روحش، خب عيبه ديگه، مگه نيست؟!

وقتی يكی از همين روزهای آخر اسفند توی ماشينت لَم دادی و پشت چراغ‌ قرمز در حاليكه داری كريس‌دی‌برگ گوش ميدی از آژانس مسافرتی بهت زنگ ميزنند و ميگن بليط دوبی‌ات برای روز سی‌ام اسفند OK شده و ترتيب بليط كنسرت ابی و ليلا‌فروهر هم داده شده و توی اين فكری كه ديگه سال بعد تعطيلات عيد رو بری تايلند تا يه سری به حوری‌ها و فرشته‌های اونور آب بزنی و ببينی تن و بدن چشم بادومی‌ها چه مزه‌ايی داره، بعدش يهويی می‌بينی يه حاجی‌فيروز كه يه كمی مُسن‌تر از حاجی‌فيروز‌های هميشگی هستش و چهره‌اش خيلی شبيه آقای مرادی، دبير بازنشسته‌ همسايه‌تون هست و اتفاقاً مثل همون آقای مرادی هم يه پاش يه كمی می‌لنگه و واسه صدتومن دويست‌تومن داره اونجوری وسط خيابون شيلنگ تخته ميندازه و سرخی صورتش از زير اون همه دوده و واكس، بد جوری توی چشم ميزنه، خب عيبه ديگه، مگه نيست؟!

Comments (26)

ما باید سعی کنیم عیدمون که تنها میراث باقی مونده از گذشتمونه رو درست برگذار کنیم ... کاری هم به کار اینا که چی میگن نداریم ...

Ani:

بله يه هوا عيبه اينا...

درسته. كاملا. ولي از نوشتن اين چيزا و آه و ناله كردن چي عايد كي ميشه؟ هيچوقت خودمون كاري كرديم؟ من كه فقط ميگم خدا باعث و باني شون رو لعنت كنه. كسايي كه هر روز از زور پول زيادي به عرضشون اضافه ميشه و نمي دونن اين پول لعنتي رو كدوم گوري خرجش كنن...خوب اينم عيبه ديگه مگه نيست؟

درود
تلخ بود و گزنده.
از اين تلختر هم ميشه نوشت اما مشكل كجاست؟ و راه حل چيه؟؟ آيا ايراد از رسوم يا از ماها كه مثل گرگ درنده خو شديم و از اصل و ريشه جدا افتاديم؟
خوش باشيد.

درد زندگي تو ايران درد نيست زخميه كه به مناسبت هاي مختلف سر باز مي كنه كه يكي از سر باز كن ترين هاش همين عيد كوفتيه

:(( عيدت مبارك!!!

مرده شوره شو ببره اين بهار لعنتي رو همچين دماغشو ميگيره بالا و مياد كه انگار ننه ش سر صد تا دختر كور كچل يه پسر زاييده . :( مرده شورشو ببره كه وقتي مياد آدم تموم دردها و زخمها و جاهاي خالي و عقده ها و هر چي بدي از اول بهار سال پيش تا اون موقعش داشته و هي زير روزها و شبها و گرماي تابستون و سرماي زمستونش قايم شده بود مياد جلوي چشمش و رژه ميره ...از همه اينا بدتر اون جاي خالي كسايي كه دوستشون داشتي و حالا نيستن كه پاي سفره هفت سينت چه فقيرانه باشه چه حسابي رنگ لعاب دار بازم خودشو نشون ميده و دلت ميخواد دنيا همينجا تموم بشه ... مرده شوره اين بهار و ببره كه حتي تو چشاي ماهي قرمز كوچولو ها هم پر از غصه و غمه .:( غم بيكسي و غم نداري ...مرده شورشو ببره كه مجبوري اينقد سگدو بزني كه اصلا نميفهمي كي سال تحويل شد كي بهار اومد ...:( و بعد اينقدر غصه خرجهايي كه رو دستت گذاشته شده و تازه هي خودتو كشتي از سر تهش بزني ميخوري كه تعطيلاتشم كوفت و زهر مارت بشه ...مرده شورشو ببره .!:(

سرم رو بالا می گیرم و فریاد میزنم بر این زمانه و این رژیم و این اختلاف طبقاتی زیادی که یکی اونقدر داره و میخوره که بالا مییاره و دیگری از نداری چشم و کلیه شو میفروشه برای عیدی بچش! لعنت به این زمونه لعنت.

كوفت بود كوفتترش كرديد كه...

كيوان اين بهترين و زيبا ترين مطلبي بود كه تو اين همه مدت از تو خوندم , و خيلي باهاش احساس نزديكي كردم ولي چرا شو نمي دونم .....
موفق باشي

Highlander:

Eydet Mobarak, .. Bebin, yeki az moshkelat ma irani-ha inee ke nemitonim beyinee ehsasateemon, tafavof ghel shim, Eyde Barayee Shad bash va faramosh kardanee Badi ha va talkhi hast, hata agee barayee Yek saat ham bashee.. Pas say kon hamee chizo inghadar talkh o tarik nabini, hala bekhand o boro ye pistee bokhor...ghorbanet

مرتضي:

چرا رو اعصاب ملت راه ميري موءمن

ولي براي همونا هم هر چي باشه به بهانه اين عيد ممكنه يه لبخندي چيزي سراغشون بياد ... تو بقيه سال كه هيچ مناسبتي واسه خوشحال بودن ندارن احتمالا ... البته اگه ترجيح ندن كه همون لبخندم نزنن ...

با خوندن اين مطلبت بغضم تركيد ، با تمام وجودم گريه كردم !
به اميد روزي كه ديگه شاهد اين اختلاف طبقاتي نباشيم ! درسته كه دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره مطمئن باش كيوان جان !!!

ای خدا ذليلت نکنه. نشستيم اینجا داریم توی بی خبری خودمون غوطه می خوریم و خیال می کنیم همه مثل ما هستند. تو بی کاری میای ندای وجدان می شی؟ توی زمونه ای که وجدان برای کسی نمونده، چرا تو مجبوری نقشش رو بازی کنی؟ خدا پدرت رو بيامرزه کيوان. من که عيد ندارم اينور خط، حالا بايد غصه اونهايی که عيد دارند، اما نمی تونن جشن بگيرند رو بخورم.

ای ول، دستت درد نکنه.

من نمیفهمم این ملت خواننده چرا بایست همیشه یه ایرادی بگیرند :)

مرسی از این نوشته کیوان جان/ تنها اینکه به یادمون انداختی هدفت رو کامل کردی/
چهارشنبه سوری و سال نو پیشاپیش مبارک

هوم ... جالب نوشتی .... مشکلات زیاده... بستگی به دید ادم داره...شاد باشی...ویتامین

اگر خواستی یه تبادل لینکی هم بکنیم بد نیست

سلام ..چندين بار خوندمش ..بله همه اينا كه گفتين عيبه...

میثاق:

اي بابا....رفيق عيدت مبارك!

سلام
خيلي تلخه...ولي انگار داريم عادت ميكنيم كه چشممون اين عيب ها و زبونمون اين تلخيها رو نفهمه...
از همون عادت هايي كه...
عيدت مبارك.

رفيق
من به تو لينك دادم
عيدتم مبارك.......

هيچي ندارم بگم، هيچي! :(

I enjoyed reading your stuff. Cool site. thins that excited you at 14: http://www.goldenpalace.com , thins that excited you at 14 , black girls on their mission

great blog. it's nice to be here!

two thumbs up!!!

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2