امروز كه اومدم سر كار، لاغری مفرط و بيش از اندازه تقويم روميزیم نگرانم كرد! وقتی با دقت بهش نگاه كردم ديدم بـلـه فقط هفت هشت روز ديگه به پايان سالِ نحس 83 باقی مونده. هر چند سالها كه با هم هيچ فرقی نداره فقط هر سال همين موقعها كه ميشه دوست داريم همه ندونمكاريها و بیفكریهای خودمون رو بندازيم گردن سال و نحسی و شومی اون اسب و الاغ و مرغ و خروسی كه هميشه اول سال با سلام و صلوات، سال رو به اسم اون حيوونهای زبون بسته مشخص میكنيم و آخر سال كه ميشه، همه با فحش خواهر مادر ميگيم مردهشور ريخت و قيافهاش رو ببره، بره كه ديگه برنگرده. آره هفت، هشت روز ديگه بهار ميرسه در حاليكه هيچ بويی از عيد و نوروز به مشام نميرسه. توی اين آشفته بازار خرتوخر، هر بويی كه فكر كنید به مشام ميرسه الا بوی عيد. هر چند، چه عيدی؟! " عيدی " كه رسيدنش واسه خيلیها " عيب " بشمار بره كه ديگه عيد نيست.
خُب، نخريدن لباس واسه بچهايی كه از خيلی وقت پيشها بهش قول داده بودی شب عيد براش كفش و كلاه بخری و ميدونی اون هم از سه ماه پيش تا حالا همش داره روزها و شبها و تعداد بيستهايی رو كه خانم معلم بهش داده، رو میشماره تا ببينه كی عيد ميرسه و كلی بين دوست و همكلاسیهاش پُز اينو داده كه بابام بهم قول داده شب عيد برام لباس نو بخره و تا حالا هم پونزدهتا بيست گرفته و به قولش عمل كرده و حالا تو موندی و يه دختره 9 ساله و قولی كه هيچ جوری نميتونی بهش عمل كنی، خب عيبه ديگه، مگه نيست؟!
باز هم شرمنده شدن از ديدن رخت و لباسهای وصلهپينه شده زنی كه قرار بود همسرت باشه ولی سالهاست نقش همسری و مادری رو فراموش كرده و اينقدر درگير اين زندگی نكبت و اِيكبيری شده كه ديگه خودش هم يادش رفته اون لباس سفيدِ عروسيش رو كه كلی خاطرههای خوب ازش داشته رو توی كدوم سوراخی قايم كرده و حالا پس از اين همه سال از اينكه كلفت و مستخدم باقی بمونه خيلی راحتتره، چون اصلاً يادش رفته قرار بوده خانم و كدبانوی اين خونه باشه و تو ميمونی و اون چين و چروكهای دست و صورت و گَل و گردنی كه ديگه نه دستبندی داره و نه گردنبندی، لخت و عوره و حلقه نامزدی كه تنها يادگاری باقیمونده از اون روزهای خوب و پُرخاطره است كه خب اونهم مجبوريد امسال بفروشيدش تا بتونيد از پس خرج و مخارج كمرشكن زندگی بربياييد. خب همه اينها عيبه ديگه، مگه نيست؟!
وقتی با كمال افتخار و سربلندی دو تا ماهیسفيد رو میگيری دستت و به نشون اينكه اين منم رستمدستان، توی خيابون دور افتخار ميزنی و دُم ماهی رو هم از كيسه پلاستيك بيرون انداختی تا عينهو پرچم دزدان دريايی كه از فتح نبرد دريای شمال و جنگ با وايكينگها برميگردن، هی تكونتكون بخوره و اونوقت از همون چهارراه استانبول كه ماهی رو خريدی تا وقتی برسی به خونه بايد از نگاه گرسنه و ملتمسانه خيلیها كه با حسرت و افسوس به اون دو تا ماهی چشم دوختند، فرار كنی و اونوقت تازه ميفهمی چه گُهی خوردی كه اون ماهیها رو اونجوری دستت گرفتی تا هزارويك چشم و دل گرسنه كه ديگه خوردن يه وعده سبزی پلو با ماهی شب عيد هم شده براشون آرزو و كعبه آمال، اونجوری حريصانه تو رو نگاه نكنند ،خب عيبه ديگه، مگه نيست؟!
حالا بر فرض كه خودت و ننه بابا و تموم كَس و كارت هم دستشون به دهنشون رسيد ولی وقتی میخواهی به استقبال عيد بری و توی باغچه خونهات گلهای بنفشه بكاری ولی همسايه ديوار به ديوارت داره گلهای قالی نخنما شدهاش رو برای بار هزارم رفو ميكنه تا اينجوری آبروداری كنه و رنگ و لعابی بزنه به اون خونه بیرنگ و روحش، خب عيبه ديگه، مگه نيست؟!
وقتی يكی از همين روزهای آخر اسفند توی ماشينت لَم دادی و پشت چراغ قرمز در حاليكه داری كريسدیبرگ گوش ميدی از آژانس مسافرتی بهت زنگ ميزنند و ميگن بليط دوبیات برای روز سیام اسفند OK شده و ترتيب بليط كنسرت ابی و ليلافروهر هم داده شده و توی اين فكری كه ديگه سال بعد تعطيلات عيد رو بری تايلند تا يه سری به حوریها و فرشتههای اونور آب بزنی و ببينی تن و بدن چشم بادومیها چه مزهايی داره، بعدش يهويی میبينی يه حاجیفيروز كه يه كمی مُسنتر از حاجیفيروزهای هميشگی هستش و چهرهاش خيلی شبيه آقای مرادی، دبير بازنشسته همسايهتون هست و اتفاقاً مثل همون آقای مرادی هم يه پاش يه كمی میلنگه و واسه صدتومن دويستتومن داره اونجوری وسط خيابون شيلنگ تخته ميندازه و سرخی صورتش از زير اون همه دوده و واكس، بد جوری توی چشم ميزنه، خب عيبه ديگه، مگه نيست؟!
Comments (26)
ما باید سعی کنیم عیدمون که تنها میراث باقی مونده از گذشتمونه رو درست برگذار کنیم ... کاری هم به کار اینا که چی میگن نداریم ...
Posted by کرم دندون | March 12, 2005 09:52 AM
Posted on March 12, 2005 09:52
بله يه هوا عيبه اينا...
Posted by Ani | March 12, 2005 10:31 AM
Posted on March 12, 2005 10:31
درسته. كاملا. ولي از نوشتن اين چيزا و آه و ناله كردن چي عايد كي ميشه؟ هيچوقت خودمون كاري كرديم؟ من كه فقط ميگم خدا باعث و باني شون رو لعنت كنه. كسايي كه هر روز از زور پول زيادي به عرضشون اضافه ميشه و نمي دونن اين پول لعنتي رو كدوم گوري خرجش كنن...خوب اينم عيبه ديگه مگه نيست؟
Posted by parnian | March 12, 2005 10:58 AM
Posted on March 12, 2005 10:58
درود
تلخ بود و گزنده.
از اين تلختر هم ميشه نوشت اما مشكل كجاست؟ و راه حل چيه؟؟ آيا ايراد از رسوم يا از ماها كه مثل گرگ درنده خو شديم و از اصل و ريشه جدا افتاديم؟
خوش باشيد.
Posted by هشت پا | March 12, 2005 12:03 PM
Posted on March 12, 2005 12:03
درد زندگي تو ايران درد نيست زخميه كه به مناسبت هاي مختلف سر باز مي كنه كه يكي از سر باز كن ترين هاش همين عيد كوفتيه
Posted by روزبه | March 12, 2005 12:12 PM
Posted on March 12, 2005 12:12
:(( عيدت مبارك!!!
Posted by مهتاب | March 12, 2005 12:35 PM
Posted on March 12, 2005 12:35
مرده شوره شو ببره اين بهار لعنتي رو همچين دماغشو ميگيره بالا و مياد كه انگار ننه ش سر صد تا دختر كور كچل يه پسر زاييده . :( مرده شورشو ببره كه وقتي مياد آدم تموم دردها و زخمها و جاهاي خالي و عقده ها و هر چي بدي از اول بهار سال پيش تا اون موقعش داشته و هي زير روزها و شبها و گرماي تابستون و سرماي زمستونش قايم شده بود مياد جلوي چشمش و رژه ميره ...از همه اينا بدتر اون جاي خالي كسايي كه دوستشون داشتي و حالا نيستن كه پاي سفره هفت سينت چه فقيرانه باشه چه حسابي رنگ لعاب دار بازم خودشو نشون ميده و دلت ميخواد دنيا همينجا تموم بشه ... مرده شوره اين بهار و ببره كه حتي تو چشاي ماهي قرمز كوچولو ها هم پر از غصه و غمه .:( غم بيكسي و غم نداري ...مرده شورشو ببره كه مجبوري اينقد سگدو بزني كه اصلا نميفهمي كي سال تحويل شد كي بهار اومد ...:( و بعد اينقدر غصه خرجهايي كه رو دستت گذاشته شده و تازه هي خودتو كشتي از سر تهش بزني ميخوري كه تعطيلاتشم كوفت و زهر مارت بشه ...مرده شورشو ببره .!:(
Posted by Mahya | March 12, 2005 12:43 PM
Posted on March 12, 2005 12:43
سرم رو بالا می گیرم و فریاد میزنم بر این زمانه و این رژیم و این اختلاف طبقاتی زیادی که یکی اونقدر داره و میخوره که بالا مییاره و دیگری از نداری چشم و کلیه شو میفروشه برای عیدی بچش! لعنت به این زمونه لعنت.
Posted by راننده تاکسی | March 12, 2005 02:50 PM
Posted on March 12, 2005 14:50
كوفت بود كوفتترش كرديد كه...
Posted by 1001روزنه | March 12, 2005 04:08 PM
Posted on March 12, 2005 16:08
كيوان اين بهترين و زيبا ترين مطلبي بود كه تو اين همه مدت از تو خوندم , و خيلي باهاش احساس نزديكي كردم ولي چرا شو نمي دونم .....
موفق باشي
Posted by ستاره | March 12, 2005 06:37 PM
Posted on March 12, 2005 18:37
Eydet Mobarak, .. Bebin, yeki az moshkelat ma irani-ha inee ke nemitonim beyinee ehsasateemon, tafavof ghel shim, Eyde Barayee Shad bash va faramosh kardanee Badi ha va talkhi hast, hata agee barayee Yek saat ham bashee.. Pas say kon hamee chizo inghadar talkh o tarik nabini, hala bekhand o boro ye pistee bokhor...ghorbanet
Posted by Highlander | March 12, 2005 09:01 PM
Posted on March 12, 2005 21:01
چرا رو اعصاب ملت راه ميري موءمن
Posted by مرتضي | March 12, 2005 09:30 PM
Posted on March 12, 2005 21:30
ولي براي همونا هم هر چي باشه به بهانه اين عيد ممكنه يه لبخندي چيزي سراغشون بياد ... تو بقيه سال كه هيچ مناسبتي واسه خوشحال بودن ندارن احتمالا ... البته اگه ترجيح ندن كه همون لبخندم نزنن ...
Posted by هانیه | March 12, 2005 11:09 PM
Posted on March 12, 2005 23:09
با خوندن اين مطلبت بغضم تركيد ، با تمام وجودم گريه كردم !
به اميد روزي كه ديگه شاهد اين اختلاف طبقاتي نباشيم ! درسته كه دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره مطمئن باش كيوان جان !!!
Posted by گناهكار | March 13, 2005 01:21 AM
Posted on March 13, 2005 01:21
ای خدا ذليلت نکنه. نشستيم اینجا داریم توی بی خبری خودمون غوطه می خوریم و خیال می کنیم همه مثل ما هستند. تو بی کاری میای ندای وجدان می شی؟ توی زمونه ای که وجدان برای کسی نمونده، چرا تو مجبوری نقشش رو بازی کنی؟ خدا پدرت رو بيامرزه کيوان. من که عيد ندارم اينور خط، حالا بايد غصه اونهايی که عيد دارند، اما نمی تونن جشن بگيرند رو بخورم.
ای ول، دستت درد نکنه.
Posted by خداداد | March 13, 2005 01:34 AM
Posted on March 13, 2005 01:34
من نمیفهمم این ملت خواننده چرا بایست همیشه یه ایرادی بگیرند :)
مرسی از این نوشته کیوان جان/ تنها اینکه به یادمون انداختی هدفت رو کامل کردی/
چهارشنبه سوری و سال نو پیشاپیش مبارک
Posted by عالیجناب منتقد | March 13, 2005 02:56 AM
Posted on March 13, 2005 02:56
هوم ... جالب نوشتی .... مشکلات زیاده... بستگی به دید ادم داره...شاد باشی...ویتامین
Posted by ویتامین ث | March 13, 2005 04:03 AM
Posted on March 13, 2005 04:03
اگر خواستی یه تبادل لینکی هم بکنیم بد نیست
Posted by ستاره | March 13, 2005 09:03 AM
Posted on March 13, 2005 09:03
سلام ..چندين بار خوندمش ..بله همه اينا كه گفتين عيبه...
Posted by yaloosh | March 13, 2005 10:13 AM
Posted on March 13, 2005 10:13
اي بابا....رفيق عيدت مبارك!
Posted by میثاق | March 13, 2005 12:16 PM
Posted on March 13, 2005 12:16
سلام
خيلي تلخه...ولي انگار داريم عادت ميكنيم كه چشممون اين عيب ها و زبونمون اين تلخيها رو نفهمه...
از همون عادت هايي كه...
عيدت مبارك.
Posted by محمدرضا | March 13, 2005 06:28 PM
Posted on March 13, 2005 18:28
رفيق
من به تو لينك دادم
عيدتم مبارك.......
Posted by hesam | March 13, 2005 06:43 PM
Posted on March 13, 2005 18:43
هيچي ندارم بگم، هيچي! :(
Posted by persian woman | March 13, 2005 08:47 PM
Posted on March 13, 2005 20:47
I enjoyed reading your stuff. Cool site. thins that excited you at 14: http://www.goldenpalace.com , thins that excited you at 14 , black girls on their mission
Posted by Thomas Wilson | October 29, 2005 05:01 AM
Posted on October 29, 2005 05:01
great blog. it's nice to be here!
Posted by bonus code | November 17, 2005 10:25 PM
Posted on November 17, 2005 22:25
two thumbs up!!!
Posted by no limit | November 20, 2005 11:04 PM
Posted on November 20, 2005 23:04