زياد حال و حوصله مطلب نوشتن و آپديت كردن رو ندارم. روزهای آخر ساله و كلی كار بلاتكليف و نصفهنيمه باقی مونده. خونهتكونی، تميزكردن خونه، سرويس ماشين، خريد يه مشت خِرت و پِرت كه قطعاً سرويس خودم رو هم به دنباله داره و خيلی كارهای ديگه كه از اول فروردين پارسال قرار بوده انجام بدم و با توجه به اينكه 355 روز از سال گذشته هنوز انجامشون ندادم. هنوز بهار نرسيده ولی نمیدونم چرا كرختی و سستی هوای بهار همه وجودمون رو گرفته؟! من هم كه ماشالله آدم سرزنده و فعال و اكتيو! اين روزها با اين همه كار باقيمونده بواسطه يه همچين هوای مطبوعی كه نَم بارون رل اصلی و اساسی توش بازی میكنه، پنداری آدم هم يه جاهايش نَم میكشه. آدم توی اين روزها همچين شُل و بیحس ميشه كه انگاری مادرزاد، كمر به پايين لَمس و فلج بدنيا اومده. تكون دادن تن و بدن توی اين هوای بهاری كاری بس سخت و دشوار و مردافكن است.
نمیدونم، مثل اين خُل و ديوونهها با توجه به اينكه هر سال هم اين تجربه رو پيدا میكنيم ولی چرا يه سری از كارهای مربوط به سال نو رو كه ميشه زودتر هم انجام داد هميشه ميزاريم توی واپسين لحظات سال كه ديگه سگ صاحبش رو نمیشناسه انجام بديم؟! ما كه میخواهيم به بهونه سال نو، دو تا شلوار و پيرهن بخريم و چهار تا دونه شوويد مومون رو هایلايت و پريشون كنيم، خُب ميميريم يه هفته زودتر كه خيابونها خلوتتره بريم و اينكارها رو انجام بديم؟! دو ساعت به لحظه تحويل سال نو مونده و بايد كنار سفره هفت سين باشيم در حاليكه يه پامون توی آرايشگاهه و يكی داره موهامون رو مِش ميكنه، اون يكی داره زبر ابرومون رو برميداره و صورتمون رو بند ميندازه، در حاليكه اشك تو چشممون حلقه زده و تموم سر و صورتمون عينهو بوقلمون قرمز شده اون يكی داره موهامون رو سشوار ميكشه، اگه میتونستند وسط جماعت تنبونمون رو هم از پامون بكشند پايين و كون برهنهمون كنند، قطعاً اينكار رو میكردند چون فكر میكنم اون زيرها اينقدر وسعت داره و اينقدر كار تَلانبار شده وجود داشته باشه كه دو سه نفر ديگه رو هم مشغول كنه! آره يه پامون توی آرايشگاهه و يه پای ديگهمون هم دنبال خريد ماهی قرمز و گل سنبله، خب معلومه آدميزاد دو پا داره حالا نهايتاً بعضیهاشون يه پای سوم كوچيكی هم داشته باشند، اون كه ديگه نمیتونه توی اون همه سروصدا و بدوبدو و هول و تكون و استرس و اضطراب كار خاصی انجام بده. خلاصه اين روزهای آخر سال خرتوخری ميشه كه آدم نمیتونه درست و حسابی به هيچ كاريش برسه. نه كارهایی كه مربوط به جاهای پُر سروصدا و شلوغه و نه كارهايی كه نياز به سكوت و آرامش داره.
اصلاً عشق و عاشقی و دوستداشتن به من نيومده. كوچيك كه بودم از هر كی كه يه كم خوشم اومد، هفته بعدش واسه دختره خواستگار اومد و طرف تو سن دوازده سالگی ازدواج كرد و رفت خونه بخت و دو سال بعد چهارتا توله سگ پَس انداخت و هر روز هی ميومد خونه ننهاش و اين توله سگهاش هم هی وسط كوچه رژه ميرفتند. الان كه ديگه بزرگتر و عاقلتر شدم و ديگه عاشق آدم و آدميزاد نميشم باز هم بدشانسی و بدبختی دست از سرم برنمیداره. اين همه تيم توی دنياست، ولی من عاشق بازی رونالدينهو و تيم بارسلون هستم. اونها در حاليكه بازی رفتشون با چلسی رو 2-1 برده بودند و من هم فكر میكردم ميتونند بقيه بازیهاشون رو ببرند و امسال قهرمان جام باشگاههای اروپا بشن، ديشب نه يكی، نه دوتا، نه سهتا، بلكه چهارتا از چلسی خوردند و حذف شدند!
Comments (13)
چرا عاشق نمي شي ؟
Posted by سکوت مرگ | March 9, 2005 09:03 AM
Posted on March 09, 2005 09:03
ايشالا سال ديگه به موقع كارها رو انجام ميديم!!!
Posted by رضا | March 9, 2005 10:27 AM
Posted on March 09, 2005 10:27
سلام...
ميبينم كه داري خونه تكوني ميكني و داره بهت خوش ميگذره...
آخ اگه دستم برسه به اوني كه اين خونه تكوني رو مد كرد و انداخت تو دهن زنها...
حالا اين كه ميگذره و رو سياهي به ذغال ميمونه... :)
غصه هم نخور...رئال يه جوري حال همين چلسي رو ميگيره كه بيا و ببين...
خوش باشي كيوان جان...
Posted by محمدرضا | March 9, 2005 03:52 PM
Posted on March 09, 2005 15:52
آخ دست رو دلم نزار كه دلم خونه :(( ازين همه كار ...من كه كلا فلج شدم !!! از بازي كه نگو آي سوختما . ولي خدا وكيلي بازي خيلي خيلي قشنگي بود ...من كه حال كردم ! حالا امشب يونتوس رو ببين ! :) چاكر!
Posted by Mahya | March 9, 2005 04:03 PM
Posted on March 09, 2005 16:03
من يكي كه پاك نا اميد شدم. همون اولش كه 3 تا خورد ميدونستم چيزي زيادي عوض نميشه:(
اميدوارم اقلا يوونتوس يه كاري بكنه امشب :دي
Posted by زهرا | March 9, 2005 06:03 PM
Posted on March 09, 2005 18:03
اون پاراگراف آخر واقعا عالي بود :)))))))))
Posted by falling up | March 9, 2005 09:51 PM
Posted on March 09, 2005 21:51
آي گفتي....
Posted by yaloosh | March 10, 2005 11:21 AM
Posted on March 10, 2005 11:21
فقط یووه
حالش بردیم چه بردنی
Posted by vahidjv | March 10, 2005 11:50 AM
Posted on March 10, 2005 11:50
اتفاقا به همين دلايلي كه گفتي من اگه كار واجب هم داشته باشم شب عيد انجامش نمي دم!! ... مي گم كيوان خداي نكرده خانومت كه اينجا رو نمي خونه؟؟؟!!!
Posted by هانیه | March 10, 2005 09:55 PM
Posted on March 10, 2005 21:55
تو ،تو فوق العاده اي!:D
Posted by arefe | March 11, 2005 04:10 AM
Posted on March 11, 2005 04:10
سلام
حال كردم با وبلاگت
ايول صراحت!
پايه تبادل لينك هم هستيم!
Posted by hesam | March 11, 2005 02:56 PM
Posted on March 11, 2005 14:56
اگه خواستي فيلمي فيلمي از شيشه هايي كه هيچ وقت كثيف نمي شن ببيني يه سري به ما بزن
شايد سال ديگه خونه تكوني نداشته باشيم
قربانت سعيد
Posted by Saeed | March 12, 2005 02:50 AM
Posted on March 12, 2005 02:50
كيوان جوووووووون نمي شه واسه يه هفته عاشق منم بشي ؟؟؟؟
Posted by مهرانا | March 12, 2005 07:41 AM
Posted on March 12, 2005 07:41