چهارشنبه، ۲۱ بهمن ۱۳۸۳

هی گفتین دعا کنید دعا کنید برف بیاد. برف برکتِ، قوت زمینِ، نعمتِ، چه میدونم چهله بزرگه گذشته و زمین دیگه نفس کشیده و برف رو زمین نمی‌مونه. بفرمایید این هم برف، همین رو می‌خواستین؟! نعمت نعمت که می‌گفتین همین بود؟! تهران نگو بگو آلاسکا. بگو قطبین. همه‌مون شدیم عینهو اسکیمو‌ها و چپدیم تو خونه‌هامون. اینجور که اینها میگن توی این 25 سال یه همچین برفی ‌سابقه نداشته. البته خیلی هم نمیشه به حرف اینها اطمینان کرد. کدوم حرفشون درست بوده که این یکیش باشه ولی خب از حق که نگذریم فکر کنم این حرفشون واقعاً درست باشه چون من یکی که تا حالا یه همچین برفی ندیده بودم. یه جوری اومده که مجبوریم عید دیدنی با پوتین و شال گردن بریم مهمونی و سیزده بدر هم میتونیم " برف و شیره " بخوریم!

پریشب که بواسطه بارش برف و ترس از حمله گرگ و خرس و شغال نتونستم بیام خونه! دیروز صبح با مصیبت و بیچاره‌گی هر چه تموم‌تر همچین سر و کله رو بسان افاغنه محترم پوشونده بودم که کم مونده بود، زیر پل سیدخندان، مهندس مملکت رو بجای اراذل اوباش و کارتن خوابها دستگیر کنند! ساعت 5/8 رسیدم محل کارم ( بابا به شما چه مربوطه من کجا کار میکنم. صد بار تا حالا پرسیدین. شماها چقدر فضولید ) دیدم ای دل غافل. اینقدر برف اومده که اصلاً محاله بشه رفت تو. گاز شرگت هم که قطع شده و خلاصه ریده شده به هر چی سیستم و صنعت و تجارت و بیزینس. بنابراین بزرگان قوم تصمیم گرفتند شرکت رو تعطیل کنند و فرمودند، آقایون و خانومها با هر چی اومدین با همون هم برگردین خونه‌هاتون و تا روز شنبه هِری. ما هم که همه نسبت به کارمون متعهد و حساس، از شنیدن چنین خبری خیلی پکر شدیم! البته من که دو سه روزه بخاطر برف، ماشینم مونده تو پارکینگ و بعید میدونم تا عید نوروز هم بتونم درش بیارم ( منظورم همون ماشینم هااا ) بنابراین دوباره هلِک و هلِک برگشتم سمت خونه. اینجایی که ما هستیم خیلی برف اومده ( چون میدونم، اگه نگم خونه‌مون کجاست بعضی‌هاتون بواسطه حس فضولی سقط‌جنین می‌کنید، برای اولین بار و از طریق منابع کاملاً رسمی اعلام میکنم که منزل ما حوالی مینی‌سیتی هستش. البته خود مینی‌سیتی که نه، بلکه لای اون کوه‌های اطرف که از اونجا تا خود مینی‌سیتی، نیم ساعت راهه!!! ) آره میگفتم برفی که اینجا اومده اصلاً قابل مقایسه با وسط شهر مثل میدون انقلاب و پیچ شمرون نیست. فکر کنم چیزی نزدیک به 90-80 سانتی متری اومده باشه. توی اون برف و بوران تاکسیهای مینی‌سیتی هم که کار نمی‌کردند چون اگر هم می‌خواستند کار کنند، نمی‌تونستند. خلاصه که با کلی رنج و مشقت و یادآوری لحظه به لحظه این نکته که خب این برف چیز خيلی خوبیه و نعمتِ و اگه نیاد همه جا خشک میشه و تابستون آب نداریم و همه‌مون از تشنگی میمیریم، این برف و بارون برکت خداست پس نباید کفران نعمت کنیم، هی مزايای برف رو واسه خودم شمردم تا به کسی فحش و بد و بیراه نگم یهویی صبح بلند شم ببینم یه ور بدنم لمس شده. خلاصه خرامان خرامان خودم رو به خونه رسوندم.

البته همچین بد هم نشد و یادم افتاد که من هم بعنوان یک انسان میتونم یه روز غیر تعطیل ساعت 10 صبح!!! خونه باشم و روی مبل لَم بدم و قهوه بخورم. یه دوش آب گرم گرفته و شروع به خوندن روزنامه‌ها کردم. بنا به یه اصل قدیمی که از خودم درآوردم و ميگه " زن و شوهر موفق اونایی هستند که هیچ وقت با هم تفاهم ندارند " هر چقدر من از شهیار قنبری خوشم میاد همسر گرامی ازشون متنفره، من هم دیدم حالا که تنها هستم بهترین فرصتِ که دلی از عزا دربیارم، از دیروز تا حالا همه آهنگهاش رو چند باری گوش کردم.

و اما دیروز خیلی از پروازهای داخلی مهرآباد کنسل شد. جاده‌های هراز و چالوس کاملاً بسته و تردد در اتوبانهای قم و کرج با زنجیر چرخ و به سختی صورت گرفت. همش هم از رادیو و تلویزیون اعلام میکرد در صورتی که کار مهمی ندارید از خونه‌هاتون خارج نشین. از اعلام اینجوری که جدیداً مد شده اینقدر خوشم میاد دقیقاً عینهو این فیلمهای خارجی میمونه که جون آدميزاد تو اون ممالک براشون مهمه. آدم احساس غرور میکنه!

فعلاً که ارتباط تهران با شهرهای اطراف یه جورای محترمانه‌ای قطع شده. مکافاتی گير کرديم هااا. تا دو سه ماه پیش از ترس زلزله مجبور بودیم بصورت آماده‌باش و چریکی و جنگهای نامنظم، با کفش و کاپشن و تجهيزات زرهی بخوابیم و تُن‌ماهی و چراغ قوه و سوزن نخ و بیل و شورت و جوراب اضافی بذاریم زیر بالشت‌مون، حالا هم از ترس بارشهای شبانه می‌ترسيم یهویی ناغافل سقف رو سرمون خراب شه و مجبوریم هی از خواب بپریم و از پنجره قد بکشیم و کف خیابون رو ببینیم و وجب کنيم چقدر برف اومده. ظاهراً تا چند روز آينده هم برف و بارون ادامه داره و اینجور که پیداست حالا حالاها ول‌کن ماجرا نیست. ميگم بد نیست یه قراری بذاریم و جمع بشیم دور هم و يه نمازی بخونیم و از خداوند متعال طلب مغفرت کنیم. بعید میدونم این چیز یک متری که هر شب از آسمون ميريزه روی سر و کله‌مون نعمت باشه! احتمالاً یه جای کار ایراد داره. خدایا اَلعَفو. خدایا غلط کردیم. خدایا از سر تقصیرات ما بگذر. هر چی هم نعمت فرستادی ممنونتیم، دیگه بسه. بیزحمت یه بار دیگه اون خورشید رو برامون بفرست که دلمون براش لَک زده.

۱۵ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

25 سال كه شعر از نوع غير خانوادگيشه! زماني كه مدرسه و دانشگاه ميرفتم، برف خيلي بيشتر از اين حرفا بود. ولي تو 4و 5 سال گذشته، آره راست ميگن.

برف چیز خيلی خوبیه و نعمتِ و اگه نیاد همه جا خشک میشه و تابستون آب نداریم و همه‌مون از تشنگی میمیریم، این برف و بارون برکت خداست پس نباید کفران نعمت کنیم!! :دي به جاي غر زدن پاشو برو اسكي و برف بازي و حالشو ببر ؛) ميدونم يه كم ديگه بگم فحش كش ميشم :))

من همچنان سر حرفم هستم. همو قضيه طوطي تاس و درجه!!!

آره برف خوبه...نعمته...عزيزه...خوشگله...ولي آخه چقد..گند زده به زندگي و كار و درس و همه جي...وقتيم كه با گل قاطي ميشه كه خوشگل نيست كه...

فرهاد

برف برف برف واي امشب برد تيم ملي و برف و تلخكي وايييييييي چه شود

مثل هميشه خيلي باحال بود. واقعا خنديدم!!
اما خوب يه جورايي هم تقصير خودتونه. آخه مگه جا تو اين تهران بي در و پيكر قحطه كه شما رفتيد اونجا خونه گرفتي؟

آذين

آقا شهیار قنبری
نه شهریار قنبری
*****************************************
k1: دقيقاً حق باشماست. اصلاح می‌كنم. ممنون از يادآوريتون

برف آمدن باعث مسرت هست چنانچه وقتي كوچولو بودي ازش خاطرات شيرين داشته باشي.اگر وقتي كودكي بودي برف باعث شد يه جايي بخوري زمين و شكسته بشي و از سرما يخ بزني بازهم برف را ببيني شادي ميكني؟

سلام.
اينكه خونتون نزديك خونه’ ماست و به درد هم دچاريم برام جالبه...
من كه ماشينم اينجا تو پاركينگ گير كرده...باز خوبه ماشين شما تو پاركينگ شركته...
من كه جرات نمي كنم درش بيارم( ماشينمو ميگم)
البته اينم بگم كه تو اينكه برف رحمته و نعمته هيچ شكي ندارم ولي خوب وقتي نعمت ارتفاعش به 80 سانت نزديك ميشه آدم بايد به فكر امنيت خودش هم باشه...
دانشگاه ما هم كه پونكه روز سه شنبه به دليل ريزش بهمن تعطيل شد :)
فكر كنم دانشكده فني زير خروارها برف مدفون شده :)
خوش باشي كيوان جان...باي.

فكر نكنم هيچ كس به اندازه ي من از اين برف شاكي باشه!!!!!

Marjaneh

به به به شهيار قنبري ....

برفش باحال بود خيلي...اما يه جور كار كن نونت حلال باشه :)))

میثاق

ميگم اين احساس غروره خيلي خوبه!. چطوري يك بارم 11 سپتامبر بياد ؟!

Marjaneh

برين اينجا و عكس هفتم رو حتما ببينين ...مثه اين كه مسابقه عكسه ...http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/02/050211_pm-world-press-photo.shtml

setare

شديدا با سركار عليه موافقم... در مورد قنبري

ارسال نظر