مطمئن باش عادت میكنيم. به همه اون داشته و نداشتهها عادت میكنيم. به همه اون رفته و نرفتهها عادت میكنيم. به همه اون باخته و نباختهها عادت میكنيم. حتی به خود اين " عادت میكنيم " ها، هم عادت میكنيم.
اگه قرار بود عادت نكنيم و پشت سر اون مسافری كه تموم زندگی سی سالهاش، فقط يه چمدون بود كه اونهم پر شده بود از خاطراتِ كوچههای آشتیكنون، مثل همون شب اولِ رفتنش توی مهرآباد، گريه كنيم و بياد تموم سفرههای هفت سينی كه سالهای بعد، بدون اون چيده شد و ورچيده شد، زار بزنيم كه ديگه تا الان چيزی ازمون نمونده بود. پس مطمئن باش عادت میكنيم. اگه قرار بود بخاطر اون اولين عشق و قرار مدارهايی كه ديگه بعداً حسابشون از دستمون در رفت و همه اون عهد و پيمونی كه ديگه الان همهشون رو خاك گرفته و افتاده اون تَهتَههای صندوقچه خاطراتمون، خودمون رو حلقآويز كنيم كه ديگه تا الان هفت كفن پوسونده بوديم و عينهو همون قرار و مدارهای نانوشته به فراموشی سپرده شده بوديم. پس مطمئن باش عادت میكنيم.
عادت میكنيم. عادت میكنيم كه اين از محاسن اين انسان چموشه! عادت میكنيم كه توی اين بگير و ببند زندگی، روی اين كره خاكی كه هر جاش بریم آسمونش يه رنگِ و فقط عين اين ميمونه كه توی يه طويله بزرگ آغلمون رو عوض كرده باشیم، برای ثبات و موندنمون هر روز مثل سگِ سوزنخورده و خر زخمی دست و پا بزنيم و بخاطر يه استخون و يه مشت علفِ بيشتر، انسانيتمون رو به حراج بذاريم و حيوونتر از هر حيوونی بشيم. توی اين جنگل بیسلطان كه خرچسونه شده هفتتيركش محل و جغدها شدند بلده راه، به نبود آهو و نديدن پرستوها عادت میكنيم. ميدونی، وقتی داریم تو دنيايی نفس میكشیم كه هر كسی كه صفات " كِشدارش " بيشتر و طولانیتره، پارامترهای انسانيتش هم پُر رنگتره پس بدون كه به همه اين گند و كثافتهايی كه از پَس اسم آدم و آدمی درمياد، عادت میكنيم.
نگو نه ... مگه يه روزی فكر ميكردی جای قبر بابات رو كه روز اول ميخواستی خودت رو همراه با اون دفن كنی رو فراموش كنی و حالا مجبور بشی از همين دوردورا براش فاتحه بخونی؟! نگو نه ... مگه يه روزی فكر ميكردی برای اينكه يادت بياد اسم اولين عشقت چی بوده، بايد لابهلای دهها و صدها اسم دنبالش بگردی. راستی اسمش چی بود؟! مريم؟! لاله؟! الناز؟! فرشته؟! مژگان؟! شهلا؟! ... عادت میكنيم، مطمئن باش!
Comments (18)
با اينكه باهات قهرم ولي خوب نوشتي راستي ياد فيلم عادت مي كنيم افتادم
Posted by فرهاد | January 31, 2005 08:48 AM
Posted on January 31, 2005 08:48
سلام
عادت كردن به اينايي كه ميگي لازمه, زنده موندمونه...
هر چند كه خيلي بيخوده...اينكه آدم يادش بره از كجا اومده و مال كدوم دياره...
Posted by mohammad reza | January 31, 2005 09:01 AM
Posted on January 31, 2005 09:01
بد جوري به عادت كردنها، عادت كرديم. كاش ميشد خيلي تابوها رو شكست و هوار زد. كاش كمي هم به تابو شكستن عادت كرده بوديم.
Posted by رضا | January 31, 2005 10:09 AM
Posted on January 31, 2005 10:09
This too shall pass.
Posted by m | January 31, 2005 10:26 AM
Posted on January 31, 2005 10:26
باور ما شکسته که یاوری نداریم
Posted by Habib | January 31, 2005 11:54 AM
Posted on January 31, 2005 11:54
چرا عادت كنيم ؟ و چرا عادت نمي كنيم ...
Posted by دختر كولي | January 31, 2005 12:27 PM
Posted on January 31, 2005 12:27
عادت مي كنيم چون راه ديگه اي نداريم..
Posted by yaloosh | January 31, 2005 12:53 PM
Posted on January 31, 2005 12:53
هميشه اين سبک نوشتنت رو تحسین کردم....بی نظیر بود.مثل همیشه.امیر
Posted by امیر | January 31, 2005 03:35 PM
Posted on January 31, 2005 15:35
دلم گرفت ...
Posted by Marjaneh | January 31, 2005 04:17 PM
Posted on January 31, 2005 16:17
برو...ميخوام 100 سال سياه عدت نكني به بي معرفتي!!! تو كه مياي مشهد..ما التماس ميكنيم بي بياييم ببينيمت..انگار نه انگار..بروبرو.... مهرت از دلم رفت ديه...
Posted by سورئالیست | January 31, 2005 08:30 PM
Posted on January 31, 2005 20:30
متاسفانه عادت ميكنيم!زمان زخمهايمان را ميليسد!!
Posted by آزاده | January 31, 2005 09:10 PM
Posted on January 31, 2005 21:10
بله ولي قيمتش مهمه نه؟!!!
Posted by narges | February 1, 2005 01:04 AM
Posted on February 01, 2005 01:04
سلام آقاي كيوان پيرزاد. اسمش رضا بود، گفتم رضا، با وفا، 10 سال حبس واسه يه مرافعه؟ گفت قاطي ام داره...
Posted by mehdi | February 1, 2005 01:42 AM
Posted on February 01, 2005 01:42
سكينه...
Posted by محمد - ج | February 1, 2005 04:03 AM
Posted on February 01, 2005 04:03
اي بابا...رسم زندگي همينه ...:(
Posted by Mahya | February 1, 2005 10:51 AM
Posted on February 01, 2005 10:51
من هم دلم گرفت... خيلي وقت بود كه اينجا نيومده بودم
Posted by aftab | February 1, 2005 08:49 PM
Posted on February 01, 2005 20:49
شكستي...هزينه هم كه داشت...اگه عادت نكني چي كار كني ؟!
Posted by میثاق | February 1, 2005 11:00 PM
Posted on February 01, 2005 23:00
من نمی دونستم که این سیستم حلال زاده بودن تو ایتنرنت ه صحت داره، آخه تا صفحه وبلاگتون رو از زیر کلی صفحه که رو بود آوردم، خودتون هم تو مسنجر آنلاین شدین : )
... ولی عادت کردن همیشه هم خوب نیست، در عین اینکه اگر هم نبود زندگی ممکن نبود!
Posted by هیولا | February 2, 2005 01:57 AM
Posted on February 02, 2005 01:57