چهارشنبه، ۳۰ دي ۱۳۸۳

خب به سلامتی و دلِ خوش، باز هم فك و فاميل ما از ديار فرنگ تشريف‌فرما شدند و هواپيماشون هر چند با تاخير ولی بهرحال توی مهرآباد نشست. يه سری ايرانيها با توجه به اينكه سالهاست ساكن اروپا و آمريكا هستند و گرين‌كارت و اقامت تو جيب بغل‌شونه ولی اون حس خاص ايرانی بودن‌شون رو هيچ وقت فراموش نكرده و نمی‌كنند. اين عده از هر فرصتی استفاده می‌كنند تا با هر تعطيلی به ايران مسافرتی داشته باشند و ديدار با قوم و خويش و صله‌رحم با اقوام ( اتفاقاً با طی كيلومترها كيلومتر فاصله، اجر و قربش هم بيشتره! ) رو هر ساله در برنامه‌شون قرار دادند. شكر خدا با توجه به اينكه خيلی از فاميل، اونور آب زندگی می‌كنند ولی همگی كسانی هستند كه هنوز خودشون رو گم نكردند و زرق‌وبرقِ فرنگ، باعث نشده اسم ده و آبادی‌شون رو فراموش كنند و يادشون بره بچه كدوم روستا و منطقه بودند. اونا هنوزم يادشون هست نوه دختری بی‌بی كلثوم، عروس كیه و زن مَشد‌باقر كفاش، روز اول عيد بعد از بدنيا آوردن كل‌عباس سر زا رفت و يا اينكه عين‌الله باقرزاده توی طويله‌اش چند تا گاو و گوسفند داشتش!

آره هر سال تقريباً همين موقع‌ها، حالا يكی دو هفته اينور انورش زياد مهم نيست، چند نفری از فاميل برای ديدوبازديد ميان ايران. معمولاً توی همين حين‌و‌بين هم يه مسافرت داخلی تو برنامه‌هاشون هست تا سفر به ايران هم فال باشه و هم تماشا. خُب، با توجه به نسبت نزديك فاميلی و زمان كمی كه اونا تو ايران می‌مونند، خيلی دوست دارند ماها هم همراه‌شون باشيم. البته اين موقع از سال زمان خيلی مناسبی برای مسافرت نيست ولی معمولاً ما هم سعی می‌كنيم تا جايی كه مقدوره برنامه‌هامون رو راست و ريست كنيم تا بتونيم توی اين چند روز مسافرت، با اونا باشيم. امسال مسافرانِ قصه ما هوس سفر به خراسان رضوی و شهر مشهد كرده‌اند كه ما هم در راستای ايرانگردی و شناخت بهتر دشت و دَمن و آشنايی با فرهنگ و سنن شهرهای مختلف، اگه خدا بخواهد و امام رضا هم بطلبه توی اين سفر آويزون‌شونيم!

قراره فردا صبح ( پنج‌شنبه ) بريم به سمت گرگان و شب رو در اون شهر سيل‌خيز سپری كنيم ( نمی‌دونم چرا يهويی ياد درسهای اجتماعی دوره راهنمايی افتادم كه يه آقايی با خونواده‌اش همش داشت ايران رو می‌گشت! ) اگه تا جمعه زلزله‌ای، سيلی، صاعقه‌ای، آتشفشانی، تسونامی نيومد، جمعه صبح بطرف مشهد راه ميوفتيم. دو سه روزی مشهد هستيم و اواسط هفته هم برميگرديم تهران. پس فعلاً، التماس دعــا.
...
...
...
... اِه، فكر كنم اشتباه شد. شما اول بايد التماس دعــا رو می‌گفتين و اونوقت من در جواب‌تون می‌گفتم، محتاجيم به دعــا. آهان، آره همين جوری بود... خُب من ديگه برم كه خيلی كار دارم. پس فعلاً، التماس دعــا!

۱۳ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

به سلامتي!پس راهي شدين:)منو بيخبر نذارينا:)

اگه هفته بعدش ميخواستيد بريد شايد اونجا يه هو همديگر رو ميديدم.. ولي خوب اميدوارم که بهت خوش بگذره....!‌التماس دعا...! از اين حرفها ديگه..!

التماس دعا داريم. در ضمن اون آقاهه كه تو كتابا بود اسمش آقاي شمعداني بود. خوش بگذره.

خوش بگذره رفیق!

خوش بگذره و خوش به سعادتتون !!!:))))

سلام ... اين آقاهه كه تو كتاب مدني بود گفتي خيلي خنده م گرفت ، يادش بخير ... ولي آقاي كاظمي بود فكر كنم نه شمعداني! خوب التماس دعا ، روز عيد قربان هم اونجا هستين حسابي شلوغه ولي التماس دعا حسابي ...

دعا بفرمایید.
منم همینجوری راهم افتاد، گفتم به التماس دعا بگم!!!

eli

onha khanevadeye aghaye hashemi budan na shamdani va na kazemi,zemnan Eltemase doa seriously

عجب!
خدا شانس بده.
سلام ما رو هم برسون!
راستي خوش بگذره

=)

هم سوخته خاكي هم بيدل افلاكي.
سفر به خير.التماس دعا در بارگاه آن غريب از دهان غير(كه شما باشي).اونجا از خدا واسه درداي من شفا بخواه گرچه اميدي ندارم كه بهبود يابم.ولي تو بخواه شايد به خاطر صفاي تو و شفاعت آقا.رضا( س )خدا مرا دريابد

Habib

بگو چند روز نیستی ؟

http://stories.anzwers.net/voyeurs/mjjlubwz/spy-cam-photos.html complimentwhosewondered

ارسال نظر