دوشنبه، ۲۱ دي ۱۳۸۳

هر سال اين موقع‌ها كه ميشه، انگاری كَك ميوفته تو تنبونم و يه حس ناشناخته‌ای تو وجودم تكون‌تكون می‌خوره... نه بابا، جنين چيه؟! بچه كجا بود؟! منظورم اينه كه هر سال با توزيع دفترچه‌ كارشناسی ارشد، يه جاهايی از بدنم شروع به خارش و سوزش می‌كنه. يه نواحی كه بنا به رعايت اصول اخلاقی، قادر به اسم بردن از اونا نيستم. آدم بخيل و حسودی نيستم. خدا وكيلی مال و منالِ و خونه و ماشين و استخر و سونا و ويلای فك و فاميل و دوست و رفيق هيچ وقت اينقدر برام جالب و جذاب نبوده كه وقتی اسم طرف رو می‌شنوم اول ياد خونهِ زندگيش بيوفتم و معيار و اساس چرب بودنِ سلام‌وعليك‌اَم و دولا راست شدنم جلوی طرف مقابل، بر حسب متراژ و زيربنای ويلا و تعداد اطاق خوابهای خونه‌اش باشه. هر چی كه اينجور چيزها برام مهم نيست و هميشه همه اينها رو حواله دادم به يكی از همون نقاط حادثه‌خيز كه چند خط بالاتر ذكر خيرش بود، در عوض مقابل تحصيل و سواد ضعف دارم و بشدت بُخل و حَسد می‌ورزم! وقتی می‌بينم يكی از دوست و رفقها داره فوق‌ليسانس يا دكترا می‌خونه در عين خوشحالی، آی‌ كونم ميسوزه، آی كونم ميسوزه، آی‌ كونم ميسوزه، كه بيا و ببين... نه بابا حالا من يه چيزی گفتم كجا دارید ميايد!

نخوندن فوق‌ليسانس و ادامه تحصيل لكه ننگی‌يه كه تو پيشونيم خورده. توی اين چهار صباح زندگی به زور و اجبار! خيلی چيزهای مشروع و نامشروع خوردم ولی افسوس ِ كارشناسی‌ارشد رو هميشه دارم می‌خورم. هر چی هم كه می‌كشم از دست اين " آق‌دايی" گَل و گشادمه كه همچين پشتش باد خورده كه پنداری سالهاست سينه‌پهلو و ذات‌الريه كرده و پَت و پهلوش چاييده! البته در اين مورد خاص اصلاً و ابداً بخودم حق تنبلی نميدم ولی بهرحال بايد اين واقعيت رو هم در نظر گرفت كه چند سالی هست كه از درس و تحصيل و دانشگاه دور شدم و جمع و جور كردن و هَم كشيدن دوباره آلات و ادوات، كار سختيه. هر روز چندين ساعت كتاب و روزنامه و مجله و هزارويك كوفت و زهرمار ديگه می‌خونم ولی چون خوندنهام هدفمند نيست، همه‌شون به درد عمه‌ام می‌خوره و مطالعه روزانه‌‌ام يه جورايی مترادف ميشه با پشم!

هر سال بخودم هی ميزنم و ميگم "پسرجون" تو كه همين جور تخمی‌تخمی داره عمرت تلف ميشه، درس و مشق رو كه دوست داری، كارت هم كه كاره اداريه و مدركش به دردت ميخوره، پس حداقل چند ماه پيزی رو، هم بكش و يه مدتی بخودت فشار بيار تا از پس اين كنكور صاحب‌مرده بر بيايی. كنكور رو كه قبول بشی بقيه‌اش حلِ حله. هی واسه خودم انگيزه‌های جور و واجور رديف می‌كنم، كتاب و جزوه و تست رو ميريزم وسط، دو روز می‌خونم و دوباره ... ای شِت. انگاری دارم ياسين به گوش خر می‌خونم. "پسر‌جون" دو روز درس می‌خونه و بعدِ دو روز همه چيز يادش ميره. دوباره همون كارها و همون جفتك‌ها و همون فراخی مزمن باسن يقه "پسر‌جون" رو ميگيره.

راستش باز دوباره اون كَك‌ها اومدند سراغم. حاضرم هزينه اين درس خوندن مجدد رو پرداخت كنم، ميدونم كه بايد از يه سری چيزهام بگذرم ( البته توجه داشته باشيد كه گفتم يه سری چيزهام، نه همه‌شون! ) ولی اين شروع و حركت نياز به همت و غيرتی داره كه فعلاً تو وجود خودم نمی‌بينم. حالا می‌خواستم ببينم كسی از شماها مُحركی، ضربه‌ای، هولی، لگدی، جفتكی، جسم سختی، شيافی و يا نهايتاً فشار مشروع و مجازی سراغ نداره كه بوسيله اون آدم و سربه‌راه بشم و بشينم سر درس و مشق و دوباره لباس دانشجويی رو بكشيم به تن و بدنم؟!

۲۱ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

سلام.
به نطر من:
توانا بود هر كه دارا بود
ز ثروت دل پير برنا بود
پر قو بود پول را رختخواب
هنر رختخوابش مقوا بود
...
از اين پس پسر مينويسد دگر:
هر آن كس كه نان داد , بابا بود...
ولمون كن...دوره’ درس و تحصيل ديگه گذشته...الان من بايد سر جلسه’ امتحان آز-مهندسي برق باشم :)
ميبيني كه...
:)

setare

سخت است خيلي هم سخت است.اما باور كن ميارزه وبه عنوان اولين حركت انقلابي پيشنهاد مي كنم در اينجا يه مدت تخته بشه.هرز خواني هم يه مدت تعطيل بشه. قول ميدم هيچ اتفاق وحشتناكي هم نيافتد.

ببين از من مي شنوي اين كك رو همين الان لهش كن و تموم...ما هم كشيديم رفتيم فوق گرفتيم آب از آب تكون نخورد كه هيچ ...همون چيزايي كه بلد بوديم هم يادمون رفت .خوب حالا دو فقره مدرك داريم با معدل بالا كه مي شه قاب كرد گذاشت سر قبرمون...تازه نشستن زير پامون كه دوباره گوشمون دراز شه بريم دكترا بگيريم ...عزيزم به جاي اين كار كه وقت كشي محضه برو دنبال يه ورزشي هنري ...چه مي دونم هر كاري كه تاحالا روياشو داشتي و هي عقب انداختي به خاطر تحصيلات عاليه و كار و روزمرگي هايي از اين دست...به خدا خبري نيست و تنها وقتي اين همه زحمت رو بكشي و ببيني خبري نيست اون ناحيه ذكر شده بيشتر مي سوزه ...از ما گفتن...

ببين كيوان! بيا سال ديگه شركت كن. منم مي خواهم شركت كنم. بلكه به هواي تو منم تكونكي به خودم بدم درس بخونم:))

تو اين مملكت زاغارت خراب شده تو ميخواي خودتو بكشي فوق بخوني كه چي بشه !؟؟!!؟ اگه ميخواي درس بخوني پاشو برو يه جاي درست حسابي بخون ...منكه حتي پشيمونم چرا چهار سال بلكم بيشتر اينجا عمر تلف كردم :((((( ول كن بابا نميخواد بخوني ...:)

Habib

بابا این بدبخت گفت بهش انگیزه بدین ، ریدین به هر چی انگیزه س رفت پی کارش که ! درس بخون بابایی بهترین انگیزه هم نسوختن اونجاته ! رک !

يكي هم پيدا بشه مرا نصيحت كند براي خواندن !!!

بي خيال بابا ! به خاطر يه حسودي كه آدم اين همه خودشو تو درد سر نمي ندازه . ولي تكون دادن خودت خوبه . اگه موزون باشه خوب تره ! بخون قبول شو بعد بيا پزشو بده به ما بدبخت بيچاره ها !

این يک زن است

عجب روحيه اي دادند دوستان.

درود
آقا زدي تو خال! من به اتفاق دوست مشتركمون رضا چند ساليه اين حس داريم و كك اين حرفها ديگه!!!ولي تنها نتيجه اي كه گرفتيم اينه كه آبونمان دفترچه هاي ارشد سراسري و آزاد شديم اما دريغ از يك لحظه هم كشيدن و درس خواندن!!!!
امسالهم جهنم شركت ميكنيم!
خوش باشيد.

يك دوست

ديگه مطمئن شدم يا كارمن سازمان گسترش هستي يا مديريت صنعتي
جون مادرت پاك نكن !!! عجب بزدلي تا نوشته يه نفر به مذاقت خوش نمي آد زرتي پاكش ميكني !!!!!

فرهاد

آي گفتي :) منم مثل تو مشكل آق دايي دارم منتها يه مشكل بزرگترم دارم و اون علافيه خب مسلما يه علاف نمي تونه شهريه دانشگاشو جور كنه مي تونه؟ !! ولي اصل قضيه اينه كه با اينكه هيچ وقت بچه زرنگي نبودم اما علاقه شديدي به درس و مطالعه دارم اما فقط علاقه كه شرط نيست هست؟!!

از اين كرم ها زياده.....آق دايي همه هم ماشالله... جديدا گشاد تر از اون يكي....
پس زياد توجه نكن............

به نظر من فحش بذار ! يعني اگه تا فردا فلا ن درس رو تا فلان جا نخوندم فلان فلانم بشه ! :)) فكر كنم جواب بده ! من وقتي كم ميارم از اين روش استفاده ميكنم ! :))

اونايي كه درس خوندن به كجا رسيدن ؟.... مطمئن باش تو هم به همونجا ميرسي .... پس بهتره كه اصلا نرسي !!!

آقا اگه به نصايح افرادي كه برات نظر دادن گوش كني، همين مدركي كه الان هم داري، تو روياهات پرسه ميزد. بالا غيرتاً يه نموره هم بكش و شروع كن. منم پايه ام.

آقا من شدمنده م !! اولا كه كجا چند ماه مونده؟؟!! يه ماه و نيم همه ش مونده!! دوما من كه الآن تو جو درس و كنكورم اميدي به قبول شدن ندارم چه برسه به شما كه چند ساله از جوش امدي بيرون!! البته شما مي توني اگه بخواي!!!

سلام اولا که تا قبول نشی این ککه هر سال اونجاها وول وول میخوره و هر چی بقیه بگن فوق لیسانس خبری نیست تا خودت تجربه نکنی دلت آروم نمیگیره
دوما سراسری که وقتش گذشت اگه همت داری یک فرصت خوب برای آزاد هست
ثالثا بگرد یک رشته دلخواه برای فوق انتخاب کن تا یک تنوعی تو زندگیت بشه
رابعا قرار بود من دیگه برات نظر نذارم ........

Marjaneh

واي صبح اول صبحي ياد اون چيزايي كه ندارم افتادم ... من 2 بار شركت كردم بار اول سالي بود كه فارغ التحصيل شديم كه خيلي خوش گذشت چون همه بچه هاي هم رشته مون از همكارا بگير تا همكلاسيا ... همه بودن تازه كلوچه هم داد كه انگيزه اي شد واسه سري بعد ...دومين بارم كه مثلا اومديم بريم كلاس كنكور كه اونجا هم من ديدم حتي رياضي يك و انتگرالاي ساده هم داشته يادم ميرفته!! دچار افسردگي مزمن شدم ...ولي هنوز كه هنوزه در حسرت فوق ليسانس ميشوژم! منم مشكل دايي اينا دارم ...نظر گناهكار هم خيلي جالب بود :)))

سلام. راستش از تو چه پنهون. منم همينطور. فقط مقطعم فرق مي كنه.

علي با با

سلام.والا خدمتت عرض كنم كه: اگر از حال و روز ما در اين باب خواسته باشي به از شما نيست.

ارسال نظر