هر چقدر فيلم " لاكپشتها هم پرواز میكنند " قشنگ بود، به همون اندازه فيلم " رسم عاشقكشی" يه فيلم كاملاً معمولی و " كنسرت عليرضا عصار " خستهكننده و ملالآور بود. بعد از ديدن فيلم لاكپشتها ... و خوندن نقد و بررسیهای مجله فيلم و روزنامههايی كه مصاحبههايی با بهمن قبادی و ديگر عوامل فيلم انجام داده بودند، حيفم اومد كه نرم و دوباره اين فيلم رو نبينم. بهمين خاطر با چند نفر از دوستان رفتيم سينما عصر جديد سالن شماره 3 و دوباره فيلم رو ديديم و صدباره از ديدن فيلم لذت برديم. البته بار اولی كه فيلم رو ديده بودم تو سينما فرهنگ بود و در مقام مقايسه بايد بگم جداً از لحاظ صدا، ديدن فيلم تو سينما فرهنگ تومنی پنجزار با عصرجديد توفير داره.
قبلاً سر و صدای خِشخِش چيپس و پفك و چُسفيل اعصاب و روان آدم رو تو سينما داغون میكرد الان صداهای مشكوك شبه نالههای بچه گربه! خداوكيلی ديگه يه سريها شرم و حيا رو دو لُپی و با پوست و هسته خوردن و اگه ولشون كنی همون وسط خيابون استرپتيز میكنند و شلوارشون رو میكشند پايين و كون برهنه خِفت همديگر رو میگيرند. اينها از اينكه جلوی جماعت، جماعی هم با همديگه داشته باشند هيچ ترس و اِبايی ندارند. ای تُف به روتون. جوون هم جوونهای قديم! نمیدونم ما اشتباه رفته بوديم اونجا، يا اونها اشتباهی اومده بودند اونجا! ظاهراً يه سری از دوستانِ نسل انقلابی فكر كردند هر جايی كه يه كمی گرم و نرم بود و چراغهاش خاموش و محيطش تاريك بود، اين به معنای اينه كه اونها میتونند راحت باشند و شروع به عشقبازی و ناز و نوازش يار و بعدش هم بیخيال ديگر عناصر ذكور و اناثِ داخل سينما هر غلط ديگهای هم كه خواستند بكنند. البته لازم به تذكره، اكثر كسانی كه اونروز اومده بودند سينما، جوونهای رعنايیبودند كه بصورت جُفتجُفت تشريف آورده بودند و ظاهراً قصد داشتند تو همون وقت اندك چهره زيبای بچههاشون رو هم ببينند! شايد هم اين وسط، ما توقع نابجايی داشتيم كه فكر میكرديم میتونيم تو سينما، با خيال راحت فيلم ببينيم. هر چند اگر میخواستيم هيزی كنيم و دور و برمون رو بكاويم، كلی فيلمهای خوشگلتر و قشنگتر از پرواز لاكپشتها رو میديدم. پنداری يكی از خصوصيات تاريكی اينه كه توش خيلی ادوات و آلات به پرواز درمياد!
ولی جداً بايد يه فكر اساسی بحال سر و صداهايی كه از جاهای مختلف تماشاچيان درمياد بكنند. اين صداها نه تنها باعث ميشه كه نتونی تمركز كنی و فيلم رو درست حسابی ببينی بلكه باعث ميشه توی اون يكی دو ساعتی هم كه توی سينما هستی، عصبیتر از هر موقعی بشی. به صدا در اومدن زنگهای مختلف موبايل با انواع و اقسام ريتمهای شاد و ملودرام، از باباكرم و سريال امام علی گرفته تا موسيقی متن فيلمهای مطرح دنيا و برندگان جوايز اسكار، فيلمهايی چون Love Story ، اشكها و لبخندها، بازگشت گودزيلا، تايتانيك، خوب بد زشت، سنتی، پاپ، جاز، بلوز و راكاندرول بيداد میكنه. خلاصه تا ميايی بفهمی چیبهچيه، هی زر و زر صدای موبايله بلند ميشه، اون يكی قطع ميشه اين يكی بلند ميشه ( البته منظورم كماكان همون صدای زنگ موبايل! ) تا ميايی گوشِت با صداها آشنا بشه و بفهمی هر زنگی مال كدوم يكی از تماشاچيان عزيزه، پچپچ و نجواهای عاشقونه عقب و جلويی و بغل دستيت تو رو تا سرحد ديوانگی ميرسونه. همچين ميرن تو بغل هم و دست و بالشون توی لباسهای هم گم و گور ميشه كه آدم خيال میكنه بنده خداها معلول و عقبمونده جسمی هستند و از نعمت داشتن دست و پا محرومند!
چند باری كه سر و صدا و ضجه و ناله صندلی پشتی بلند شد، برگشتم تا چشمغرهای برم و بهشون بگم بابام جان، اينكارها خوبيت نداره، تو سينما دو سه تا بچه هم هست، حداقل از اونها خجالت بكشيد ولی ديدم نخيــــــــر! اون عزيزان نه چشمشون به من و پرده سينماست و نه اعضاء و جوارح بدنشون در راستای خط افق قرار داره. شده بودند دو جسم در يك جسم! بيخيال شدم و گفتم عيبی نداره جوون هستند و دنيای جوونی پر از شور و نشاط و برآمدگیهای جسمی و حسی هست، بذار به كاراهای عقب افتادهشون برسند ولی اونا ولكن ماجرا نبودند هی حرف زدند، هی زر زدند، هی مُخ زدند، هی لاس زدند، هی ... ديدم اينجوری كه پيش بره شايد از خود بيخود بشن و توی اون تاريكی بهويی خِفت من رو هم بگيرند! خلاصه كه اين دختر و پسر عزيز كه بدجوری درگير جريانات و احساسات عاشقونه شده بودند، همچين ريده بودند تو اعصاب و روانم كه دوست داشتم بلند شم اول خرخره پسره رو پاره كنم و بعدش هم يه جای دختره رو! تصميم داشتم برگردم و كليد خونه رو بدم به اونها و بگم، بابا جون شما دو نفر پاشين برين خونه به كارهاتون برسين، تا ما هم بتونيم فيلممون رو ببينيم كه خوشبختانه فيلم تموم شد و احتمالاً همه چيز بخير و خوشی به پايان رسيد!
Comments (29)
جالبه.. خيلي وقته سينما نرفتم..ترغيب شدم برم ببينم چه خبره.. يادم باشه دوربينم رو هم ببرم
Posted by مهسا | January 1, 2005 08:49 AM
Posted on January 01, 2005 08:49
كلي حال كردم با اين سبك نقد و بررسي...
Posted by رضا | January 1, 2005 09:17 AM
Posted on January 01, 2005 09:17
آي ي ي ي ي ي ي ي امان از بي مكاني .
Posted by مارينا | January 1, 2005 09:28 AM
Posted on January 01, 2005 09:28
بابا خوب شد دعوا نكردي پسر....
Posted by کرم دندون | January 1, 2005 09:53 AM
Posted on January 01, 2005 09:53
توي اين چند سالي كه نبودم ايران مثل اينكه خيلي جو عوض شده!!! شايد هم من بچه بودم اون موقع حاليم نبود و دوستاي منم كه يه سري چيزها رو ميبينند تعريف ميكنند هم بچه بودن الان چشمشون باز شده!!!
ولي واقعا مرسي از جمهوري اسلامي كه با محدوديتهايي كه براي جوونها گذاشته بعضي ها كارشون به اينجا ها كشيده...!!!
دفعه بعد كه رفتين سينما يه چند تا كليد اضافي هم با خودتون ببرين يا يه دونه چوب بيس بال :دي
باي:)
Posted by Negar | January 1, 2005 10:03 AM
Posted on January 01, 2005 10:03
اين تكه ي" كليدبدم.." خيلي با حال بود
Posted by setare | January 1, 2005 10:04 AM
Posted on January 01, 2005 10:04
عجــــــب
شما كه كار بدي با رفيقمون نكردي(بابا اين بچه امانته!!!)
تا حالا به اين نكته سينما توجه نكرده بودم .بسيار ممنون از اين كه ما را با اين مكان !! آشنا كردين (چون ما هميشه مهديه تهرانو مكان مي دونستيم)
راستي آقا ، شما كه اينقد خوبيد !! كليد خونتون رو به ما هم مي ديد !!!!
ثواب داره به خدا
Posted by محمد -ج | January 1, 2005 10:54 AM
Posted on January 01, 2005 10:54
سلام.... فقط يكبار با من بيا بريم كنسرت سراج!..... بابا جون يكبار هم كه شده حرف بزرگترت رو گوش كن... هفته ديگه با هم ميريم كرج... آماده باش...
Posted by حسين | January 1, 2005 11:05 AM
Posted on January 01, 2005 11:05
اولا ميگفتن فيلم صحنه داره ! الان بايد بگن سينما صحنه داره ! :))
Posted by گناهكار | January 1, 2005 01:48 PM
Posted on January 01, 2005 13:48
خيلي با سبك نوشتنت حال كردم. من سه ساله اومدم بيرون اما اون موقعها اينجوري نبود.
Posted by Pantea | January 1, 2005 02:13 PM
Posted on January 01, 2005 14:13
آخ كه چقد خنديدم ...از تعريف كردنت ..:) ولي جدا خوب شد گفتي همين امروز ميخواستم مامانمو كه تازه از فرنگ برگشته ببرم سينما ..اوه اوه اگه ميبردمش ...اون كه همينجوري روشن هست !!!:))) ديگه خاموش نميشد ...!!! واقعا دستت درد نكنه .! ما كه خير سرمون وقت سينما رفتن و اين حرفا رو نداريم ...ولي انگاري زيادم بد نيستا !!! براي ما چشم و گوش بسته ها !!!:)))))) ها ها ها !!!
Posted by Mahya | January 1, 2005 02:17 PM
Posted on January 01, 2005 14:17
باز بگین منکراتی ها آدمای بدی هستن!! اگر 4 تا منکراتی میذاشتن اونجا شما هم با خیال راحت چیزتو میدیدی...منظورم فیلمه!
Posted by امیر | January 1, 2005 03:42 PM
Posted on January 01, 2005 15:42
درست به همين علته كه من همه فيلم ها رو با يه خورده تاخير و نيز بي كيفيت ترش ( چون از رو پرده مي زنن ) توي خونه مي بينم
Posted by سارا | January 1, 2005 07:24 PM
Posted on January 01, 2005 19:24
سينما رفتي؟
چشمم روشن , يهو بيا سيگار هم بكش و شمال هم برو ديگه...
پس فردا ميخواي به ناموس مردم هم نيگا كني... :)
خيلي جالب مسائل رو تشريح ميكني.
قبلا مسئول سالن تشريح نبودي؟
:)
آقا خوش گذشت...باي
Posted by محمدرضا | January 1, 2005 07:52 PM
Posted on January 01, 2005 19:52
:)))))))))))) خيلي خنديدم :))))
Posted by haleh | January 1, 2005 08:37 PM
Posted on January 01, 2005 20:37
بابا ايران چه خبره ؟! اينجا هم كه سالنها تاريكتر از ايرانه و صندليها راحت و هر هفته هم سينما ميرم از اين صداها و تصاوير نديدم !
Posted by BaHaar | January 1, 2005 09:52 PM
Posted on January 01, 2005 21:52
take it ease..dude
Posted by Highlander | January 1, 2005 10:20 PM
Posted on January 01, 2005 22:20
سلام
من دارم براي خودم اين سئوال رو جواب ميدم كه روشن فكر كيست؟ فكرهام رو تو يه پست نوشتم:
http://golkhooneh.blogspot.com/2005/01/blog-post.html
دارم سعي كنم از اونهايي كه فكر ميكنم حرفي براي گفتن دارند هم كمك بگيرم. ممنون ميشم اگر نظرت رو بهم بگي. معذرت ميخوام كه اين نظر ربطي به موضوع پست نداشت.
شاد باشي
Posted by Pantea | January 2, 2005 02:58 AM
Posted on January 02, 2005 02:58
خوب تحمل كردي، اگه من بودم هزار بار از كوره در ميرفتم. اين همون قضيهي دشت بيفرهنگيه.
Posted by كياوش | January 2, 2005 05:12 AM
Posted on January 02, 2005 05:12
كيوان عزيز
من اين نوشته شما را خبط كرده ام و به آتش كشيده ام در وبلاگم .به پا نفتي نشي رفيق
Posted by پژمان | January 2, 2005 09:53 AM
Posted on January 02, 2005 09:53
ما که خواستيم بريم کنسرت عصار، گفتن بليط تموم شده!! کلي افسرده شديم!!!
Posted by مارمولک | January 2, 2005 11:59 AM
Posted on January 02, 2005 11:59
واقعا از اين نقد فيلم شما مي شه لذت برد!! حرص نخور انقدر!
Posted by هانیه | January 2, 2005 02:05 PM
Posted on January 02, 2005 14:05
خيلی حرص ميخوری :))
Posted by این يک زن است | January 3, 2005 01:08 PM
Posted on January 03, 2005 13:08
من فراموشت شدم؟
Posted by leyli | January 3, 2005 07:23 PM
Posted on January 03, 2005 19:23
بازم صد رحمت به اونایی که میرن تو تاریکی سینما باهم پرواز می کنند . در ضمن به مهسای عزیز هم بگم که احتیاجی به سینما رفتن نیست . چون ما همه مون هر روز سوار تاکسی و اتوبوس و غیره می شیم ! احتیاجی به دوربین نداریم !
Posted by Habib | January 4, 2005 12:34 AM
Posted on January 04, 2005 00:34
اينا كه اومده بودند سينما.....نميدونستن ديوار موش داره؟موش هم گوش داره؟يا ديگه كار ازين حرفا گذشته؟واقعا تحسينت كردم كه فقط براي ديدن فيلم رفته بودي سينما .و گرچه در گنجه باز بود ولي حياي گربه هه سر جاش بود.
مثل تو پيدا نميشه گل پسري
Posted by rezvan | January 4, 2005 05:15 AM
Posted on January 04, 2005 05:15
حالا مي فهمم كه وقتي مي گم با فلاني و فلاني رفته بوديم سينما چرا بابام اخم مي كنه ...يا داداشم كه كمي تا قسمتي بچه مثبته چرا تازگيها كه نامزد كرده به سينما علاقه مند شده و با من (خواهرش ) عمرا نميومد...اي بابا من چقدر از مرحله پرتم كه نمي فهميدم چرا همون فلاني و فلاني اول مطلب ترجيح مي دادن با دختراي با حال تري برن علاقه شون رو به سينما نشون بدن و در نتيجه بنده هم مثل جنابعالي هنوز مجبورم تنها برم سينما چون حتي دوستاي همجنس خودم (نسوان روشنفكر!!!)هم ديگه مزدوج شدن و يه مكان بهتر دارن...خيلي ما رو روشن كردي كيوان جان ممنونم...
Posted by nobody | January 4, 2005 10:53 AM
Posted on January 04, 2005 10:53
لازم شد يه دفه سينما بريم
Posted by maziar | January 5, 2005 12:08 AM
Posted on January 05, 2005 00:08
داشتم دوره ميكردم نوشته هاتو كه رسيدم به اين. خيلي خنديدم مخصوصا به اينكه كه نوشته بودي شايد از خود بيخود بشن و توی اون تاريكی بهويی خِفت من رو هم بگيرند!....جاي منو حسابي تو سينما خالي كن!
Posted by ميثاق | January 16, 2005 09:06 AM
Posted on January 16, 2005 09:06