و چه شور و شوقی داشتيم سال گذشته همين روزها برای ساختن و پرداختن و اثبات وجودِ خودمان. زمانی كه برای يافتن غيرت و همتِ ايرانی نياز به هيچ آدرس و نشانهايی نداشتیم كه ايران همه سرشار از غيرت و تعصب بود. و هيچگاه در آن روزها بخود اجازه ندادم كه بپندارم خيل عظيمی از آن جماعت مشتاق، بوقلمونهايی هستند كه از بهر همرنگ شدن با خلقالله، چنان به سر و سينه میكوبند و اشك تمساح است كه بر گونههايشان روان است. و چه خوب ميدانستم وعده ساختن شهر و ديار، وعده ساختن ارگ و بم، وعده آبادیِ كوچهها و نخلستانها همه ريشه در سَرخرمنی دارد كه در هيچستان است.
بم را كه ساختيم و كوير را خجل از همت و غيرتمان كرديم! خليج هميشه فارسمان را كه از دست اعراب بازستانديم و اينبار نزد تاريخ روسفید گشتيم! حال به انتظار مینشينيم تا ببينيم سال ديگر و فردای ديگر، منافعمان به كدامين بهانه و دستاويزی گره میخورد تا وامصيبتی ديگر سر كنيم. فعلاً كه همتمان بوی نا گرفته و غيرت و حرفهای چنان و چنينمان به تمامی در و ديوار و كوچه پسكوچههای بم ماسيده است!
پس در رابطه با غم بم هر چه بگويم تكراری است. آنچه را كه پارسال در همين روزها نوشتم برای مرور و يادآوری خودم دوباره تكرار میكنم، شايد حرفها و وعده وعيدهايمان رو بياد آورديم و اينبار بواسطه سرخ شدن گونههايمان، دست كودك بمی نيز گرم شد!
بسيار گل كه از كف من برده ست باد
اما من غمين گلهای ياد كسی را پرپر نمیكنم
نه نه، من مرگ هيچ عزيزی را باور نمیكنم
يكبار ديگر زمين لرزيد. زمين لرزيد و دلهای شكستهای كه برای گريستن پی بهانهای بودند لرزاند. دلهای شكستهای كه كوير، شرمنده وسعتشان و گسل، شرمگين از رگههای عميق ِ زخمهای ديرينهشان است. زمين لرزيد و آغوش باز كرد تا عزيزی ديگر را سخت در آغوش بگيرد و چه زود دوباره اين زخم چركين سرباز گشاد. دوباره صورت كوير و كويردلان، از جفای بيرحم طبيعت سيلی خورد و سرخ شد. كه اين سرخی نه از برای آن دريادل است بلكه اين سرخی، من و تو رو را میطلبد. و اينبار دستان پينهبسته و تركخوردهای كه ميراثدار كوير و سالها به دنبال آب، صحرا را میكاويد به دنبال اهل و عيال، خرابههای خانه خويش را میجويد.
چه غريبانه است زيستن در دل كوير. چه غريبانه است دل به سراب سپردن و تابستان گرم را بیآب سپری كردن. چه غريبانه است سرمای زمستان را با سوز كوير و دل سپردن به ضجههای جگر گوشهات، به صبح رسانيدن. چه سخت است بیهويتی، فراموشی، غريبه بودن در زادگاه. چه سخت است ديدنِ به يغما رفتن فرزند و عزيزان. ديدن به يغما رفتن شناسنامه شهر و ديار، عدم، زوال، فنا، نابودی … چه غريبانه است زيستن در سرما و گرمای كشنده كوير.
آخرين لحظه های وداع با زادهگان كوير، آخرين تلاش برای نفسهای كوير، مشت در خاك زدن، خاك در مشت فشردن، خاك بر سر نهادن از خاك سرد كوير.
Comments (10)
دشتهايي چه فراخ
كوههاي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد
من در اين آبادي
پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري، ريگي، لبخندي
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود
كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم
چه كسي با من حرف مي زد؟
سوسماري لغزيد
راه افتادم
يونجه زاري سر راه
بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك
لب آبي
گيوه ها را كندم و نشستم، پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است
نكند اندوهي، سر برسد از پس كوه
چه كسي پشت درختان است
هيچ مي چرد گاوي در كرد
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند، كه چه تابستاني است
سايه هايي بي لك
گوشه يي روشن و پاك
كودكان احساسّ! جاي بازي اينجاست
زندگي خالي نيست
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست
آري
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي
سايه ي ناروني
تا ابديت جاريست
به سراغ من اگر مي آييد، نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من ...
اين شعر رو در سالروز زلزله ي هولناك بم، بارها زمزمه كردم. به شما هم تسليت مي گم. در ضمن، حالا كه بعد از مدتها آپديت كردم، منتظر بازديد و دلگرمي و نظرهاي شما هستم. ممنونم
Posted by كوروش ضيابري | December 28, 2004 11:56 PM
Posted on December 28, 2004 23:56
زمين لرزيد و به واسطه اين لرزيدن بسياري از چاله هاي ريز و درشت با پولهايي كه براي كمك به مردم بم به ايران سرازير شد پر شد و كاش ذره اي به خودشان اختصاص مي يافت كاش ....
Posted by باران | December 29, 2004 08:26 AM
Posted on December 29, 2004 08:26
...
( سكوت سرشار از حرفهاي ناگفته است)
Posted by رضا | December 29, 2004 08:39 AM
Posted on December 29, 2004 08:39
متاسفانه اينچنين است.
البته با مطرح كردن اين حرفا تنها بضاعت مون به اين عزيزان را ادا كرديم.
درسته كه مشكلات شونو ( بعضاً ) نتونستيم حل كنيم.
ولي همينكه تو اين يكسال با خنده هاشون خنديديم و با گريه هاشون هم گريستيم . كم نبود....
كاش يك كم بيشتر......
Posted by محمد - ج | December 29, 2004 12:58 PM
Posted on December 29, 2004 12:58
چه بايد مي كرديم كه نكرديم؟
Posted by كرم دندون | December 29, 2004 01:23 PM
Posted on December 29, 2004 13:23
عجب رسميه رسم زمونه.
Posted by KAMBIZ | December 29, 2004 09:49 PM
Posted on December 29, 2004 21:49
سلام كيوان ، اين مطلبت باعث شد اين موضوع يادم بياد ، واقعا متاسفم براي خودمون !
http://www.gonahkar.com/archives/2004/12/30/bam/
Posted by گناهكار | December 30, 2004 01:25 AM
Posted on December 30, 2004 01:25
همینه که هست!
Posted by دختر جهنم | December 31, 2004 12:16 AM
Posted on December 31, 2004 00:16
سلام پسرم (:
كجاست خدا كه ببيند دل ه بندگانش از سنگ سكاكي هم سخت تر شده اند...؟
Posted by بابا محمد | December 31, 2004 05:11 AM
Posted on December 31, 2004 05:11
... راستي ... سربازي خوش ميگذره ... مخصوصا" اگه تخت كناريت كدش 581 باشه !!
Posted by بابا محمد | December 31, 2004 05:13 AM
Posted on December 31, 2004 05:13