گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
هفته بدی رو پشت سر گذاشتم. از اون هفتهها كه دوست ندارم ديگه حتی بهش فكر كنم. پس از چند ماه دوندگی و برو بيا نهايتاً داداش كوچيكه معاف از رزم شد و برخلاف اونی كه فكر میكرديم، مجبور شد بره خدمت سربازی. تو خونواده ما اينكه كسی لباس سربازی تنش كنه چيز جديدی نيست. قبلاً من و داداش وسطیه هم سرباز شديم و دينمون رو به وطن و ميهن اَدا كرديم ولی خب مادر، مادره و ظاهراً قسم خورده واسه هر كدوم از پسرهاش كه ميره سربازی، يه مدتی بطور اساسی و مفصل گريه زاری كنه.
شنبه اون هفته دَمدَمای ظهر مامانه داشته نهار رو آماده میكرده كه يهويی جای خالی تهتغاريش رو حس میكنه و هنوز اشك از چشمهایش سرازير نشده بود كه خبر ميدن شوهر خالهام فوت كرده. شايد نسبت شوهر خالهای نسبتی نباشه كه آدم بخواد خودش رو تيكه پاره و جِرواجِر كنه و خيلی از بودن و نبودنش ناراحت بشه ولی من بواسطه رفاقت زيادی كه با يكی از پسر خالهها داشتم توی يه مقطع زمانی عملاً ميشه گفت كه چند سالی رو با اونها زندگی كردم. البته خود خدابيامرز هم آدم بسيار خوبی بود و من باهاش خيلی رفيق بودم و توی اين خانواده عريض و طويل، من فقط اونجا بود كه با رضا و رغبت میرفتم و احساس راحتی میكردم. خلاصه از روز شنبه هفته قبل همش درگير مراسم خاكسپاری و ختم و اينجور حرفها بوديم. سخترين قسمت كار هم اين بود كه قرار شد اين خبر رو من به پسرخالهام كه تو آمريكاست بگم و اگر نبود وجود يكی دوتا از دوستان نمیدونستم بايد چه خاكی به سرم بريزم و چه جوری زنگ بزنم بهش بگم باباش فوت كرده.
با توجه به دين و مذهب و اعتقادات ما ايرانيها، بايد مرگ جزء راحتترين و پذيرفتهترين مسايل و جريانات زندگی باشه ولی نداشتن ايمان قلبی و باور درست و حسابی و فرستادن عزرائيل به در خونه همسايه بغلی و همچنين وجود يه سری آداب و رسوم اَلكی و قوانين اجتماعی و هزار و يك كوفت و زهرمار ديگه باعث شده كه مرگ تو فرهنگ و كشور ما يه فراتراژدی باشه. رفتن يكی، ضربه بسيار سختیه كه به تمام خانواده وارد ميشه و عملاً وقتی يكی فوت میكنه و از دنيا ميره بايد 40-50 نفر از قوم و خويش نزديك رو هم همراه اون مرحوم بكنند زير خاك چون تا مدتها همه اونها از هستی ساقط ميشن. تازه بعد از اينه كه ديگه همه خودشون رو وكيل و وصی خانواده مرحوم ميدونند و دخالتها و دلسوزيهای بجا و نابجای عمه، دايی، خاله، عمو، زنداداش، شوهر پسرخاله، دختر عروسخاله، نوه خاندايی، دوماد پسر عمه تموم سيستم زندگی رو دچار اختلال ميكنه. همه بزرگتر ميشن و هر كس اين اجازه رو بخودش ميده در رابطه با همه مسايل اظهار نظری كنه. هر كی يه سازی ميزنه و اونوقته كه اعضاء خانوادهِ مرحوم اصلاً موضوع اصلی كه از دست دادن عزيزشونه رو به كل فراموش میكنند و بايد دست به سينه و چهار زانو، اون وسط زار بزنند و به ساز جماعت برقصند.
تو هم كه وسط اين آشفته بازار تكليف خودت رو نمیدونی. اگه زياد گريه كنی، متملق و چاپلوس ميشی. اگه كم گريه كنی سنگدلی ميشی كه كاملاً مشخصه از رفتن مرحوم خيلی خوشحال شدی. اگه ريشت رو بزنی و صورتت رو آرايش كنی بیشعورترين آدم كره زمين ميشی. اگر هم ريش بذاری، كاسه داغتر از آش شدی. اگر زياد بری خونه مرحوم، مرده خور محسوب شدی. اگر هم كم بری صدای همه درمياد و همه ميگن معلومه اين چند روز كدوم قبرستونی بودی؟! خلاصه حكايتی دارند اين فَك و فاميل و دور هم بودنهای ايرانی كه قطعاً همه درگيرش هستيد و تو عروسی و عزا، صابونش به تن همهتون خورده!
حالا كه نزديك تولدته اينجوري شد؟
عجب شانسي داري بابا....
مرگ چون اينقده نزديكه....
ازش ميترسيم.....و الا....
باباي من هم همش مي گند مرگ كه يه تولد دوبارهاست. چرا ملت اين قدر زار مي زنند؟ اما خوب واقعا سخته. تحمل لز دست دادن يه عزيز خيلي خيلي سخته كه خدا خودش بايد صبرش رو عنايت كنه.
راستي (شوهر پسرخاله) هم داريم مگه؟؟
واقعا مردم باحالی داریم .
همین طورن که گفتی.(سرشار از حرفای خاله زنکی!!!).
راست میری گیر میدن ,چپ میری گیر میدن ....
به نظر من باید میانه رو بود ,نه مقید به حرفاشون ونه بی خیال!!!
راستی عجب وبلاگی شده تا حالا دو تا از مطلبات ....
امیدوارم که مطلب بعدی از شادیهای زندگیت باشه.
در ضمن بازهم به شما تسلیت میگم.
وااي بازم خدا رو شكر كيوان! البته ببخشيدا! ولي از پست قبليت من برداشت خيلي بدي كرده بودم!! شرمنده!
جواب حرف درست فقط سكوت است....
ملتی که به عرفاناش میبالد، در عاشورا خاک برسر میریزد و بر مزار رفتگانش خون گریه میکند. اتفاقاً چند هفتهی پیش در مراسم خاک سپاری مادر یکی از دوستان بودم، خیلی فکر کردم، به نظرم اين رفتار ها دلايلي دارند. الكي نيست.
پاراگراف آخري كه نوشته بودي واقعا درست بود و خيلي خوب هم نوشته بودي
این مسائل از قدیم بوده و هست و خواهد بود ، ملت ایرانی میشه گفت زیادی از مهر و عاطفه شان مایه میذارند ! به نظر من بستگی داره طرف چقدر بهت نزدیک باشه !
اصولاَ ايرانيها در مقاطع زماني خاص، علامه دهر ميشن و راجع به هر چيزي اظهار فضل ميكنن. همينه كه نبايد زياد به حرف مردم اهميت داد.