يكشنبه، ۱۵ آذر ۱۳۸۳

عصر روزهای جمعه اونهم تو روزهای غمناك و بارونی پاييز، انگاری تموم درد و بلای بشريت از آغاز خلقت و از همون زمونی كه غارنشين بود و كون برهنه و با نيزه وسط جنگل دنبال شكار می‌گشت تا الان كه ديگه بواسطه شهرنشينی و متمدن شدنش افتاده توی رودربايستی و مجبوره عورت و آلتش رو بپوشونه و وقتی از خيابونها شكارش رو پيدا كرد، بياره خونه و اونوقت كون برهنه بشه، يهويی يه غمی ميريزه توی اون دل صاحب‌مرده‌ات و آدمی چنان غم‌بادی می‌گيره كه هيچ چايی‌نبات و مُسهلی هم كارساز نميشه. شايد يه گريه و زاری درست و حسابی و با صدای بلند عَر زدن بتونه يه كمی از مشكلات رو كاهش بده ولی كو خلوتی برای عَر زدنی بی‌مهابا و بی‌ترس و دلهره؟! اصولاً روزهای جمعه آدم يا بايد مهمونی بره يا مهمون داشته باشه وگرنه تا ساعت 8 شب تضمينی خُل ميشه.

و اما عصر جمعه هفته‌ای كه گذشت بواسطه حضور داش‌علی و همسر گرامی‌شون به اتفاق اين يكی رفيق‌مون كه لطف كردند و به منزل ما تشريف‌فرما شدند، قسمتی از غم‌باد ما مرتفع گشت. من و داش‌علی سالهاست كه با هم رفيقم. از اون رفاقتهای قديمی و سفارشی. البته ما يه اكيپ پنج شش نفری بوديم كه خوشبختانه اكثر‌شون خر شدند و بسوی ديار كفر پرواز كرده و هم اكنون اونور آب سكنی گزيدند و بازمانده‌های اون جمع‌ دوست‌داشتنی من و علی هستيم كه مثل گروهبانهای پير زمون جنگ جهانی دوم، پرچم خاطرات رو هنوز در اهتزاز نگهداشتيم. اين رفاقت 15 ساله ما داستانها و حكايتهايی داره. از خوابيدن شبانه تابستون توی پياده‌رو‌های متل‌قو و نصفه شبی با پای برهنه وسط جاده شمال و لای كاميونها دنبال گاوها كردن، گرفته تا خوابيدن توی هتل ‌هايت و دستور صرف صبحانه توی تختخواب. يه وقتهايی روزی سه بار دسته جمعی می‌رفتيم كافی‌شاپ و يه وقتهايی همه‌مون كه پولهامون رو ميذاشتيم روی هم پول يه قوری چايی هم نميشد. خلاصه اون موقعها كه جوون بوديم روزگاری داشتيم با اون گروهی كه انگار ديگه همه‌شون رفتند توی ميدون مين و متلاشی شدند و الان ديگه هر كدوم‌شون يه گوشه دنيا افتادند.

بغير از علی و همسر گرانمايه‌اش، آقا رضا هم تشريف داشتند كه جا داره همين جا، از رضا بابت كادوی خيلی خوشگلش تشكر كنم. رضا جان كاشكی به اندازه يك ذرع‌ونيم از فهم و شعور تو رو بعضی از رفقها داشتند و يه سري چيزها رو درك می‌كردند! اين آقا رضا از اكتشافات جديد بنده است كه مال اينهم درازه، يعنی قصه آشنايیم با ايشون هم سر دراز داره. پسر خيلی خوبيه فقط حيف كه زيادی تو غار بوده و يه كمی دير كشفش كردم. آره داشتم از رضا تشكر می‌كردم كه يادم افتاد جا داره از داش‌علی‌گل كه عصر جمعه هر چی پسته و تخمه و ميوه و شكلات بود رو تو همون نيم‌ساعت اول خورد، تشكر ويژه‌ای بعمل بيارم. اين رفيق ما ظاهراً توجيه نشده بود و فكر ميكرد كه ما تو خونه‌مون يخچال نداريم و اگه اون ميوه‌ها و تنقلات بمونه خراب ميشه و ما مجبوريم بريزيم‌شون دور. بهمين خاطر نيم‌ساعته چنون گرد و خاكی راه انداخت كه پنداری دسته ملخ‌ها به منزل ما حمله كرده‌اند. علی جان نوش جونت هر چی خوردی نوش جونت. اون ميوه و تخمه‌ها كه ديگه واسه ما پول نميشد پس حداقل آرومتر می‌خوردی. خداوكيلی چه كردی با خودت و اون شكم برآمده‌ات. به ما كه رحم نميكنی هيچ، حداقل بخودت رحم كن لامذهب. اين ره كه ميروی به قبرستان است.

ديدم داش‌علی خون جلوی چشمهاش رو گرفته و داره چهارتاخت ميتازونه و هيچ احدی هم جلودارش نيست، خب من هم دلم ميسوختش البته نه برای علی كه برای اون همه تخمه و ميوه‌ای كه داشت به زوال و ابديت می‌پيوست و من هم هيچ كاری نمی‌تونستم بكنم بنابراين ديدم تنها راهش اينه كه من هم پا به پای علی بخورم. خوردم البته نه پا به پاش كه در اين وادی مرا يارای رقابت با او نيست. من كجا و علی كجا؟! خوردم ولی هم‌اكنون نوك زبانم يك جوش زده است اين هوا و تمامی حس لامسه و چشايی‌ام را با خود به يغما برده است. شوری تخمه چنان بلايی به سرم آورده است كه محال است ديگر هوس خوردن تخمه كنم. علی جان چه كردی با خودت و با اين دل و زبان من؟!

۶ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

قربان، لطفاً شرمنده نفرماييد، قابل شما رو نداشت و اما در مورد علي كمي زياده روي كردي، چون فقط مجبور شدي كه 10 بار ظرفهاي پر شده از پوست تخمه و ميوه رو، براش عوض كني و با توجه به اندام ايشون( كه به حد كافي توضيح دادي)، فعاليت ايشون چندان چشمگير نبود.

بامزه و جالب .

واي خيلي باحال نوشتي :)

خدا هم اون بالا سر شاهده.همون تخمه هااگه دروغ بگوئي ....

samira

كيوان جان . فقط 1 چيز را جا انداختي ‏ اينكه در رابطه با آشنائي با آقاي شاهرخي هيچ توضيحي ندادي ...

سلام ... خوب پس بالاخره بعد از اون جريان آشناييتون حسابي با آقا رضا دوست شديد و رفت و آمد پيدا كرديد! ... عين بعضي از اين برنامه هاي تلويزيوني چرا همه ش از اين و اون تشكر مي كني؟؟!!

ارسال نظر