يكشنبه، ۲۴ آبان ۱۳۸۳

عصر جمعه بواسطه زحمتی كه پرستو و حميدرضا متحمل شدند، تونستيم بريم تئاتر شهر و با جمعی از دوستان " بی‌شير و شكر " كار حميد امجد رو ببينيم. در رابطه با اين تئاتر تعريف و تمجيد، زياد شنيده بودم بهمين خاطر خيلی دوست داشتم اين كار رو ببينم. تئاتر رو بيشتر از سينما دوست دارم ولی معمولاً كمتر فرصت ديدنش پيش مياد و هميشه هم بابت اين قضيه ناراحتم. بی شير و شكر رو ديدم و از ديدنش كلی لذت بردم. نمايش، داستان يه كافی شاپ و آدمهايی كه معمولاً پاتوق‌شون اونجاست و داستان زندگی هر كدوم‌شون يه اپيزود رو تشكيل ميده. تكه‌هايی از زندگی يه سری آدم عادی كه بعضی‌ از اين برشها و تيكه‌ها برامون خيلی آشناست. انگار داستان زندگی خودمونه. انگار يه سری از همون چيزهايی ( چتر، دستمال، گردنبند ) كه تو اون كافی شاپ جا مونده، مال خود ما بوده. انگار يه سری از چيزهايی كه مال ما بود و سالها بود که فکر میکردیم اونا رو گم كرديم، گم نشده بلكه پيش كسی به يادگاری جا مونده. انگار خيلی وقتها نه تنها اون بالا تو آسمون، بلكه اين پايين هم همه چيز سياهه. انگار كه رو زمين هم، همه جا برقها رفته!

به نظر ميرسه تنها عاملی كه باعث شد من با اين لِنگ‌های درازم بتونم دو ساعت روی شبهه صندلی‌های سالن قشقائی و توی يه جای تنگ و تاريك بشينم و جنب نخورم، بازی زيبای بازيگران اين تئاتر _ بخصوص افشين هاشمی _ بود. هر چند بعد از گذشت تقريبی يك ساعت بدليل عدم تحرك و كوچيكی فضا، كم‌كم باسن آدم سِر ميشه و بخواب فرو ميره و ديگه اواخر تئاتر بی‌حسی باسن بقدری شديد ميشه كه اون آخراش به وجود و همراه بودن باسن‌تون عملاً شك می‌كنيد ولی ديدن اين تئاتر زيبا ارزش بی‌خيال شدن باسن رو داره! خيلی دوست دارم يه باره ديگه برم و بی‌شير و شكر رو ببينم. البته اين هفته كه ديگه وقت نمی‌كنم و دارم ميرم مسافرت، انشالله از مسافرت برگشتم حتماً دوباره ميرم و تماشاش می‌كنم.

آهان داشت يادم ميرفت..... من و همسر گرامی، ديديم ماه رمضون تموم شد و چند وقتی هست كه مسافرت نرفتيم و داريم ديگه به آستانه دپرس شدن نزديك ميشيم! بهمين خاطر با اجازه شما، تصميم گرفتيم چند روزی از تهران دور بشيم و بريم يه دوری بزنيم و استراحتی كنيم. البته جای دوری نميريم. همين دور و برا هستيم. قطعاً اين كِرم اينترنتی كه تو وجود من هی وول وول ميكنه باعث ميشه به محض رسيدن به اولين كافی‌نت دوباره سر از اينجا دربيارم! بنابراين احتمالاً تو مسافرت هم آپديت می‌كنم. اگر نه، كه تا آخر هفته نيستم. ای دادِ بيداد. تازه الان يادم افتاد. باز هم آسمون و ابر و بارون و داستان هواپيما و ترسیدن من بسان سگ! خـــــدایــــــا مــــــا اومــــــدیـــــم، بـــــه امـــيد تــــــو.

۱۱ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

خوش بگذره بهتون.

سلام عيدت مبارك. خوش بگذره سفر چقدر شما ددري تشريف داشته بيديد!!!

اول مسافرت بهتون خوش بگذره و مثل اينكه اون دورو ورا كه مي ريد سوغاتي نداره ؟ منم تعريف اين تتاتر رو از بچه ها خيلي شنيدم حالا تا روي صحنه هست بايد ببينم

آقا خوش بگذرد و سوغاتي نيز فراموش نشود همان سان كه ما نيز دعا براي پرواز سالم شما، ذكر هر روزه ماست!

Nasim

salam... rastesh nemidoonam koja in soalo beporsam ...shayad bayan kardanesh inja kheili maskhare bashe..... vali be har hal
mikhastam beporsam age video ye theaterhayee ke dar iran rouye sahne meeyad ro az jaee mishe tahiye kard ya na?!
safaretoon bikhatar

بابا انقدر نترس!!! حالا کجا به سلامتی؟

سلام .. خوش بگذره ...

آسمان هرگز عبور پرندگان را فراموش نمي كند و پرنده ها هرگز آبي ترين جاده هاي آسمان را از ياد نمي برند ، چرا كه فقط تخيل جاده هاي آسمان و بركه هاي دوردست است كه هر سال آنها را در كوچي زيبا به زندگي دوباره مي رساند
..خوش بگذره...

آقا دوبي خوش ميگذره؟

آقا كيوان سلام. ما هم يه چيزكي نگاشتيم كه بخوني بد نيست ها.البته بعد از فراغت

Cool stuff. Keep up the good work.

ارسال نظر