دوشنبه، ۱۸ آبان ۱۳۸۳

عصر پنج‌شنبه با يكی از دوستان كه اتفاقاً وبلاگ هم داره و شروع دوستی و رفاقت ما هم بواسطه همين فضا بوده، قراری داشتم. می‌خواستيم دوتايی با هم بريم جايی و من يه چيزی بخرم. اين رفيق شفيق كه عمداً بهش لينك نميدم و اميدوارم كه تو كامنت‌ها هم چيزی ننويسه كه هويت پست و پليدش! افشا بشه، بسيار بسيار آدم بدقوليه. چيزهای خوب! زياد داره ولی اين بدقوليش همه اون خصلت‌های خوبش رو تحت شعاع قرار داده. يه ربع، بيست دقيقه، نيم ساعت دير اومدن اصلاً توی ژن و ذات و ميتوكندريش هست! من نمی‌دونم اين خرس گنده‌ كدوم مدرسه درس خونده؟! و موقعی كه بچه بوده، مامان باباش چی بهش ياد دادند؟! به ندرت پيش مياد باهاش قرار داشته باشی و وسط خيابون قد علف‌های زير پات تا زانوهات نرسه. هميشه بايد يه داس همراهت باشه تا علفهای رو كوتاه كنی كه نره تو چشم و چالت. خلاصه كه هر چی اون آدم بدقوليه، من خودم نسبت به قراری كه ميذارم حساس‌ام و هميشه سعی می‌كنم به موقع سرقرار برسم. اون اوايل چند باری بهش التيماتوم دادم و ازش خواهش كردم و گفتم فلانی، عزيزم، خوشگلم، فدات شم، گل‌پسر، من عادت ندارم وقتی با كسی قرار ميذارم زياد براش صبر كنم و سر قرار خيلی منتظرش بمونم. تا نشاشيدی به اين رفاقت، سعی كن با من كه قرار ميذاری سر موقع بيايی ولی پنداری ايشون اين حرف من رو زياد جدی نگرفته و ته دلش هرهر خنديده بود و احتمالاً حدس ميزنم حرفم رو به يه جايی‌اش حساب كرده بود كه زياد افاقه نكرده و تاثير چندانی نداشتش! پنج‌شنبه دقيقاً ده دقيقه از وقت قرار گذشته بود و اون هنوز نيومده بود و اين مسئله يه چيز كاملاً عادی بود! اصولاً اگه ميومدی و ميديدی بموقع رسيده و سر قرار حاضره بايد شك می‌كردی.

ميدونستم ميايی، آره با خودتم لِنگ‌دراز كه داری اينارو ميخونی ولی ديدم اگه بيشتر وايستم ديگه خيلی پُررو ميشی. يه جايی بايد ادب ميشدی! سوار ماشين شدم و رفتم. ظاهراً چند دقيقه بعد از من اعلاحضرت تشريف فرما شده بودند و ديده بودند خبری از كيوان نيست. خيلی تقلا كرده بود من رو پيدا كنه حتی به اون خيابونی هم كه ميدونست قراره برم رفته بود ولی خوشبختانه نتونست بود من رو پيدا كنه و دراز به دراز برگشته بود خونه‌شون.

فكر كنم برای ماهايی كه ديگه سالهاست از روستا كوچ كرديم و جُل و پلاسمون رو جمع كرديم و اومديم تهران و هر چی گاو و گوسفند داشتيم تو ميدون اعدام و هر چی هم سيب‌زمينی پياز داشتيم تو ميدون شوش فروختيم، آوردن بهونه‌هايی مثل ترافيك و تصادف يعنی يه جورايی فحش خواهر مادر به طرف مقابل و يا توهين به عقل و شعورش. والله بخدا من هم كه قرار دارم از تو همين خيابونها و لابه‌لای همين آدمها ميام. برای من فرش قرمز پهن نمی‌كنند و من و ماشينم رو از تو پاويون نميارند ولی چون برای طرف مقابلم، احترام و ارزش قائلم معمولاً يه كم زودتر راه ميوفتم تا سر وقت برسم. بدقولی بعضی‌ها شايد برای خودشون يه چيز خيلی پيش پا افتاده و مسئله حل شده‌ای باشه ولی برای ديگران يك مسئله كاملاً اعصاب خرد‌كنه. زندگی شهری، ترافيك داره، چراغ قرمز داره، دعوا داره، تصادف داره، هزار و يك كوفت و زهر مار ديگه داره. يا بايد ياد بگيريم چه جوری بايد با اين مشكلات كنار بياييم و 10 نفر آدم رو سر ميز شام لِنگ در هوا منتظر نگه نداريم يا بايد ماشين‌مون رو بفرشيم و يه خر و چهارتا مرغ و خروس بخريم و بريم تو همون آبادی خودمون كه از اين سر ده تا خونه كدخدا توی اوج شلوغی و بدون الاغ فقط 3 دقيقه طول می‌كشه!

خب ديگه واسه امروز بَسه. فكر كنم همه اون چيزهايی رو كه قرار بود تو چند سال دوره دبستانش ياد بگيره سر كلاس امروز ياد گرفت. بيشتر از اين، اين دوست وبلاگی عزيزمون رو هم شرمنده‌اش نكنيم. يه غلطی كرده، خودش هم متوجه اشتباه كه چه عرض كنم اشتباهات و بدقولی‌های مكررش شده. فعلاً تا همين جا كافيه. اگه آدم نشد اونوقت يه فكر ديگه‌ای می‌كنم. راستی رنگ قهوه‌ای سوخته هم بهت ميادها!

۱۰ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

يه موقع فكر مي كنم ارزش رفاقت و آدما بيشتر از اين حرفاس كه با چند دقيقيه و چند تا حرف و چند تا بي توجهي ناراحت بشي و برات مهم نباشه اما واقعا يه موقع صبر كه ديگه چه عرض كنم آدمو داغون مي كنن ... امان از رفاقت

واقعاَ من يكي كه حيرونم از اون دوستت با اين همه تاخيرش... آخه قبلاَ هم يكي دو چشمه از تاخيراشو برام گفته بودي! يه زماني دلش ميخواست واسه يه بار هم كه شده صاحب" از پشت يك سوم" رو ببينه و حالا كه بختش زده و با هم ديگه حسابي دوست شدن، بدقولي ميكنه. حالا شما كوتاه بيا ديگــــــــــــــــه ....

نگو كه حسابي از دست اين بدقولي ها كفريم !
مخصوصاَ كه يه عده احساس مي كنن اگه خدايي نكرده سر وقت بيان كلاسشون خدشه دار مي شه !

بنده خدا

يه لندرور فيروزه اي رنگ شماره تهران داشتم دوشنبه اون هفته جلو بانك ازم دزديدنش ... چقدر اميدوار بودم كه تا امروز شايد پيدا بشه .. ولي حيف .. كسي مي تونه كمكي كنه ... آشنايي تو دور از جون خلاف ملافا ... آگاهي ... جايي ؟؟؟؟؟؟؟؟/
*****************************************
k1:والله آشنا دزد و خلاف ندارم. متاسفانه تو اداره آگاهی هم آشنا ندارم. ولی اگه فكر ميكنی نوشتنش اينجا فايده‌ای داره برام ايميل بزن و مشخصات ماشين رو بده تا برات تو وبلاگ بنويسم

سلام چطوري بي معرفت؟

بنده خدا

مرسي كيوان عزيز .
لندرور فيروزه اي رنگ شماره 22957 تهران28
*****************************************
k1: بنده خدای عزيز! مشخصات كامل و اينكه ماشين رو كجا و جلوی كدوم بانك و چه ساعتی و چه روزی و يا هر چی كه فكر می‌كنی ديگران بدونند مفيده بنويس تا حداقل يه چيز دقيق و كامل بنويسم .

بنده خدا

دوشنبه هفته گذشته جلو بانك ميدون ونك ساعت 40/11 دقيقه ظهر دزديدن .

كف ..سوت..تشويق..براوو..... خدايا همه كسايي كه براي سر ساعت رسيدن به قرار تره خورد نميكنند رو به راه راست هدايت كن

مینا

وایییی نگو که دله منم خونه از دسته بدقولهای روزگار

بچه بابام

مطمئني اين مطالب رو خودت نوشتي؟
اصلا بهت نمياد.
اگه ميشه عكستون رو برام بفرستين.
خواهش ميكنم ،تورو خدا،جون من

ارسال نظر