دوشنبه، ۲۷ مهر ۱۳۸۳

چهارشنبه هفته قبل صبح كه بطرف شمال راه افتادم تا 30 كيلومتری آمل هوا عالی عالی بود، جوری كه آدم دوست داشت از ماشين بياد پايين و بقيه راه رو پياده بره! ولی كم‌كم بارون شروع و بعدش ديگه هر چی كه به دريا و جنگل نزديكتر ميشديم شدت بارش بارون بيشتر ميشد. ديگه وقتی به جاده كناره و محمود‌آباد رسيديم سرعت و شدت و قدرت و حدت بارون جوری بود كه برف‌پاكن ماشين نمی‌تونست شيشه رو تميز كنه. همون حكايت پاره شدن كون آسمون و روون شدن بارون و اينجور مسايل بود. البته خب، همچين بد هم نشد و ماشين ما هم چشمش به جمال آب روشن شد و گرد و غبار چند ماهه‌ای كه كم‌كم داشت جزء لاينفكی از خود ماشين ميشد، از رخ و چهره‌اش زدوده شد و بعد از مدتها يادمون افتاد ماشين‌مون چه رنگی هست!

بعد از خوردن نهار يه كمی رمانتيك بازی درآوردم و يه صندلی برداشتم و رفتم تو تراس نشستم تا روح و روانم استراحتی كنه و زل بزنم به شُرشُر بارونی كه البته ديگه ماشالله هزار ماشالله خيلی بزرگتر از شُرشُر شده بود! يه كمی نشستم و رفتم تو حس ولی ديدم نه اين بارون، بارونی‌يه كه حس و حال عاشقونه‌ داشته باشه و نه اين هوا، هوای بيرون نشستن و رمانتيك بازی درآوردنه، چون يه ذره ديگه كه بشينم يا سيل منو با خودش برده و يا سينه پهلو كردم و جای نامزدی بايد برم سينه‌كش قبرستون بخوابم. انگاری كه تموم ابرهای باران‌زا كومولوس و استراتوس و زاخانوس! منتظر ورود ما به استان بودند تا به پيشواز و استقبال‌مون بيان. همينكه پامون رو از تهران گذاشتيم بيرون هوا چنان سرد و طوفانی شد و بارون چنان قلمبه قلمبه از آسمون ميوفتاد پايين كه بعيد ميدونم چهله زمستون هم هوا ديگه اينجوری بشه. خلاصه پاشدم و گفتم اين ريلكس شدن و جينگول مستان بازيها به من نيومده، روزنامه و كتابم رو زدم زير بغل و يه اخ تُف ازون سفارشی‌هاش انداختم به بخت و اقبال نامراد و تخمی خودم و رفتم توی ويلا و تا ساعت 6 بعدازظهر خوابيدم. چهارشنبه تلويزيون همش اعلام ميكرد احتمال وقوع سيل تو استان مازندران هست و از كنار رودخونه‌ها دور بشيد و هوا هم تا 15 درجه، كاهش دما داره. ديگه كم‌كم داشت گريه‌مون ميگرفت ولی هی بخودمون دلداری ميداديم كه فردا برای مراسم نامزدی حتماً هوا خوب ميشه. البته خب فرداش هم هوا خوب شد ولی ساعت 12 شب كه مراسم تموم شده بود! بعد از اينكه مهمونها همشون داشتند ميرفتند ابرهای باران‌زا هم همراه اونا معلوم نيست چی شدند و كجا رفتند. يهويی همشون گم و گور شدند. اصلاً انگار اون همه ابر و بارون وجود خارجی نداشتند. پنداری فقط اومده بودند برينند به مراسم نامزدی و سر و كله و آرايش مهمونها و وقتی از اين بابت خيالشون راحت شد، جل و پلاسشون رو جمع كردند و رفتند.

مراسم نامزدی به خوبی و خوشی برگزار شد. اونايی كه مدتها قِر تو كمرشون گير كرده بود دلی از عزا درآوردند و من هم چون كت شلوارم عاريه و امانت! بود و اينجور مواقع خيلی بدشانسم، ميدونستم اگه زياد بخواهم وسط مجلس جولون بدم يا كيك دَمر ميشه رو لباس، يا مادربزرگ عروس حالش بد ميشه و بالا مياره رو هيكلم و يا بعضی‌ از فاميل موقع ديدن من زياد احساساتی ميشن يهويی توی يه عمل ماچ و روبوسی، آستين كتِ امانت رو درميارند و اونوقت خر بيار و باقالی باركن، بنابراين ترجيح دادم همون گوشه كنار مجلس باشم و زياد اون وسطها آفتابی نشم تا بتونم امانتی رو صحيح و سالم به صاحبش برگردونم.

جمعه صبح هوا مجدداً عالی عالی شد. اولش قرار بود صبح بياييم تهران ولی وقتی هوا و شرايط جوی رو ديديم كه اونجور مطبوع و دل‌انگيزه نظرمون عوض شد و بعد از نهار راه افتاديم. از جاده و راننده‌گی‌های تو جاده نگم كه بلانسبت شما انگاری در طويله باز شده و يه مشت گاو و گوسفند و يابو و ماديون بدون چوپون ريختند وسط جاده. من فكر می‌كنم اگه تو اين همه سال به 4 تا قاطر اين همه آموزش داده بودند و گفته بودند چه جوری رانندگی كنند تا حالا ديگه اصول و راه و روش رانندگی رو ياد گرفته بودند ولی انصافاً بعضی‌ها تو فهم و شعور روی هر چی استر و چهارپا رو سفيد كردند!

۱۴ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

مثل اینکه خوش گذشته!

انشا’الله كه خوش گذشته ... دلم بد جوري هواي شمال رو كرد

پنداري هر زمان كه ما نيت ميكنيم چند روزي را در شمال بگذرانيم، هوا عاشقانه ميشود، ولي از نوعي شنيع!!!

در امتداد حرف رضا بايد بگم كه همچنين عميق ! و البته فجيع !

شمال يعني فرار...بي خيال اونهمه جيغ و...

انشالله كه خوش گذشته, تا باشه از اين مسافرت هاي دسته جمعي :)

يه مرد پيدا نميشه منئ در راه خدا ببره شمال؟

هر وقت از شمال مينويسي دلم بدجوري هواي شمال رفتن ميكنه...

سلام ... نه بابا ، چي چي چله زمستونش هم اينجوري نيست؟؟!! ... شمال رو نمي شناسي! هميشه همينطوره! من كه ديگه عادت كردم! خودشون هم عادت كردن!

يادم تو را فراموش!

واي... من حسوديم شد!!! نمي گي اينا رو مي نويسي مردم هوايي مي شن؟؟؟ دهه!!! راستي ممنون از لينك...

خوشحالم سالم برگشتي :))

من كه شمال را با همه جور آب و هوايي دوست دارم هم باراني هم سيل و هم آفتابي اميدوارم بهت خوش گذشته باشد

م.د

ما که جنوب زندگی میکنیم سال تا سال رنگ شمال رو نمی بینیم خوش بحالت و خوش بحال همه تهرونی ها که هر وقت شلوغی تهرون دلشون رو زد تو سه سوت میرسن شمال و دلی از عزا در میارن

ارسال نظر