گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
توی يه عصر پاييزیی كه بغضها بیبهونه، شكسته ميشد و هقهق گريهای كه بدنبال يه شونه میگشت تا بباره و بباره و بباره، غارغار كلاغها نشون از رفتنی ميداد. بوی عطر گل ياس و حلوا و گلابدون، شاخههای شكسته شببوهای باغچه، سينی پُر شده از خرما و آوا و تلاوت قرآن، بوی ياس، بوی ترس، بوی بیكسی، بوی پيراهن آويزون بر جالباسی، بوی چای نيمخورده در فنجان همه و همه نشون از رفتنی ميداد كه ديگه بازگشتی تو اون نبود. توی يه عصر سرد و دلگير پاييزی و بیفردا، خزون كرد. خزون كرد و تا خود خدا رفت. خزون كرد و پاييز اون سال و تموم پاييزهای هر سال رو سياهپوشمون كرد. خزون كرد و با خزونش شبهای تنهايی و فردای بیكسی رو برامون به يادگار گذاشت. خزون كرد و دستهای سرد و سرمای زمستون رو به يادگار گذاشت. خزون كرد و نگاه مات و موهای سفيد به يغما رفته رو به يادگار گذاشت. خزون كرد و يك عكس قاب گرفتهی نشسته بر ديوار، شد همنشين خانه و مونس همه اهل خانه و ...
و الان هفت ساله كه از رفتن پدر ميگذره و هنوز هم باور ندارم كه ديگه نيست و هنوزم منتظرم دوباره برگرده كه اينبار خيلی حرفها باهاش دارم.
كاري از دست من بر نمياد جز اينكه برات آرزوي صبر بكنم
خوب خوب مي دونم چي مي گي. منم دارم به سالگرد پدرم نزديك مي شم و حالم هيچ خوب نيست.
باهاش حرف بزن...مطمئننآ به حرفات گوش مي ده
دلم را گرفتاندي (!) پسر! من هم پدرم را در چنين روزهايي از دست دادم. ولي الان خودم پدر شده ام و نميدانم پسرم چه موقع مرا از دست خواهد داد... راست گفته فروغ كه: اين صداست كه ميماند...
يادشون گرامی....
كيوان عزيز تنها ميتوانم بگم خدابيامورزدشان و بقاي عمر تو و خانواده ات چون ميدانم عمق اين مسئله خيلي فراتر از تمام حرفهاي ماست.
باي
من خوب ميفهمم چي ميگين :(
منم منتظر دو نفر هستم!!! تو خواب فقط ميبينمشون اما...
روحشان شاد.
خدايش بيامرزد.
كاش ميشد چشمها را به ديدارش روانه كرد .
اما...
بوي پيراهن يوسف، براي چشمان منتظر، خوش ترين يادگاري است... عزيزش دار
اميدوارم به پدرت اون طرف بيشتر از اين طرف خوش بگذره. در ضمن پست قبلي به مذاق ما گيلانيها نا خوش آمد بسيار.
گاهي اوقات زمان هم نميتونه باعث باور بشه. رفت و با رفتنش رنگ سياهي، بر گوشه قاب عكس كشيده شد كه پاك نخواهد شد. با او حرف بزن كه اينبار، از تمامي وسعت آسمان، صدايت را مي شنود.