سه شنبه، ۲۱ مهر ۱۳۸۳

الان ساعت 12 شبه. فردا صبحه زود می‌خوام برم شمال. پنج‌شنبه نامزدی يكی از اقوامه و چون عروس خانم اهل شماله و بنا به رسم و رسوم ايرانی، ميزبان مراسم نامزدی و يا راحت‌تر و خودمونی‌تر بگم نامزدی با خانواده عروسه، بنابراين مراسم اونجا برگذار ميشه. من هم كه مادرزاد كشته مرده شمال‌اَم و می‌ميرم واسه اون آب و هوا بخصوص تو يه اين فصلش. از خدا خواسته چهارشنبه رو مرخصی گرفتم و زودتر از عروس و دوماد و همه مدعوين يه روز زودتر ميرم تا يه كمی تنفس تو هوای پاك رو مزمزه كنم. تقريباً همه فَك و فاميلی كه دعوت هستند، پنج‌شنبه از تهران راه ميوفتن ولی من ديدم اين بهترين فرصته كه دو سه روزی از كار و زندگی يه‌شكل و يه‌نواخت و دود و ترافيك دور بشم و انرژی دوباره‌ای بگيرم.

شمال و طبيعتش رو خيلی دوست دارم. شمال كه ميگم منظورم استان مازندران. هر چقدر كه مازندران رو دوست دارم از گيلان بدم مياد! هر چند تموم شهرهای گيلان رو هم يك به يك رفتم ولی مازندران يه چيز ديگه‌ است. اگه ميشد ماسوله رو هم از گيلان جدا كرد و آورد انداختش يه گوشه‌ای از مازندران كه ديگه عالی ميشد. اون موقع‌ها كه جوون‌تر بوديم! و سر سوزن ذوقی داشتيم و مشكلات كنونی رو نداشتيم و يه سری "علی‌ بی‌غم" به تمام معنا دور هم جمع شده بوديم، ماهی نبود كه شمال نريم. بهار و پاييز و زمستون و تابستون برامون هيچ فرقی نداشت. آفتاب و بارون، تعطيل و غير تعطيل توفيری نداشت. كافی بود اون جمع چند نفری دور هم باشيم و تصميم بگيريم كه خب معمولاً هم هميشه با هم بوديم و يهويی بدون هيچ برنامه‌ريزی خاصی راهی متل‌قو می‌شديم و تازه ساعت 11 شب يادمون ميوفتاد يه زنگ به خونه بزنيم و بگيم ما شماليم و چند روزی نمياييم.

اِی بابا، چه زود پير شديم. چه زود بزرگترين خواسته و آرزوی زندگی‌مون شد، يه مسافرتِ شمال ديگه با همون دوستها و رفقا و با همون حس و حالهای قديم. چه زود همه چيز دير شد، پير شد، خاطره شد. چه زود گرد پيری به موهامون كه نه، به دلامون نشست و ديدن دوباره آلبوم عكس‌ نمه خنده‌ای به لب‌مون و قطره اشکي گوشه چشم‌مون نشوند. متل قو و درياگوشه، آراد و اون كوچه پس‌كوچه‌های خاكيش، چايی و قليون، مخابرات و حموم عمومی، كته كبابی ممد، باقالی و لبو و ذغال‌اخته و چاغاله‌ بادوم، هايت و لابی و قهوه‌ و نسكافه‌هاش، مه و جنگل و نمك‌آبرود، بارون و بارون و بارون و اون صدای تَلَق تَلَق شيرونی و بوی هيزم و آتيش شومينه، مستی و ساحل و درددلهای عاشقونه، اميردشت و لاكوده، آبادگران و حسن چالوسی و سير و زيتون و سماق و برگ و كوبيده، پكهای عميق ماربرو و پيچ و جاده و كريس‌دی‌برگ، شمردن هزاری و دعوا سر دادن دُنگ پسته و تخمه و چيپس و چس‌فيل و ... از اون جمع چند نفره كه نه فقط رفاقت، بلكه سالها با هم زندگی كرده بوديم، اِسی و علی‌قلمبه كه جل و پلاسشون رو جمع كردن و راهی ينگه دنيا و ساكن كاليفرنيا شدند و تنها دلخوشی‌مون شد تماسهای گاه و بيگاه تلفنی و شنيدن صداشون و ياد‌آوری همون روزها و همون خاطرات و همون خنده‌ها كه پنداری يه جايی همین گوشه كناراست ولی سالهاست گم و گور شده و مدتهاست که داريم دربه‌در دنبالش ميگرديم. بلا روزگاری شده این روزگار. ما دلمون اونور دنيا پيش اونا و اونا دلشون اينور دنيا، پيش ماست! علی‌شلمبه و اون يكی دو نفر ديگه‌ای هم كه اينجا موندند، درگير روزمرگيها و بگير و ببندها و سگ دو زدنهای زندگی خودشون هستند. هر چند اگر فردای روز همه اون آدمها دوباره دور هم جمع بشيم، ديگه نه جسارت ديوونه بازیهای قديم رو داريم و نه دل و دماغ و حال و حوصله‌ خل بازيهای گذشته رو!

آره بريم و دو سه روزی استراحت كنيم و اگه توفيق شد شب نامزدی بشگنی بزنیم و قری بديم و شيلنگ تخته‌ای بندازيم كه از شنبه ماه رمضون شروع ميشه. هر چی این یک ساله خوردیم و خوابیدیم دیگه بسه. یه ذره هم به روح و روان و جسم و جونمون رسیدگی کنیم و استراحت بدیم. ماهی كه بهرحال فصل عبادت و ساخته شدن دوباره است و بايد به حساب كتاب‌مون رسيدگی كنيم، قبل از اينكه شيپور صوراسرافيل دم گوش‌مون نواخته بشه و بوی الرحمان‌مون تو فضا پخش بشه.

۱۱ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

دیگه نزنی از این حرفها !!! یعنی چی از گیلان بدم می اد :(( اگه هم بدت می اد نگو بدم می اد بگو نظرم نسبت به گیلان ملسه :))))

" چه زود گرد پيري رو دلامون نشست". ... بگذريم.
خوش بگذره.

نه خير آقا شمال يعني ماسوله ... راستي تو خوبي ؟ زنده اي؟

دوست عزيز اميدوارم كه شما ل بهت خوش بگذره و حسابي كيف كني. همه خوشيها و بي عاريها و عشقها انگاري كه مال گذشته بوده ! حيف كه ديگه هيچ چيزي مثل سابق نيست. در مورد پست قبلي هم بايد بگم كه باهات موافقم و از فيلمهايي كه اينهمه جايزه هاي رنگارنگ مي برن و تعريف ميشن هيچ خوشم نمياد. خوش باشي كيوان جان

آي گفتي شمال الان ميچسبه . به خصوص كه بارون سوزني هم بباره و تو رو ماسه هاس يرد كنار ساحل قدم بزني و هيچ صدايي نباشه جز صداي موجهاي دريا. منم مثل تو مازندران رو به گيلان ترجيح ميدم.

آخ كه چقدر هواي دوران دانشجويي خودمو كردم. ما هم يه جمع حسابي خوش و بي كله بوديم كه نه آبرو حاليمون بود نه چيزي. به قول تو الان ديگه اگه هم بشه اون آدما رو دور هم جمع كرد ديگه اون حس و حال وجود نداره. انگار ديگه رومون نميشه اون كارها رو بكنيم
آزار داشتي ما رو هوايي كردي؟

چه بد شانسی هستید شما!! امروز اخبار اعلام کرد آخر هفته هوای مازندران خیلی خراب می شه و احتمال سیل و آبگرفتگی وجود داره!!

Negar

خيلي جالبه كه همه ميخوان در عرض يك ماه به حساب و كتابشون رسيدگي كنند!!! چه آدم خيلي مذهبي چه اون كسي كه فقط ماه رمضان به ماه رمضان يادش ميفته خدايي هم هست و يه سري كارها رو نبايد انجام بده!!! هميشه برام جالب بوده اين مساله!!! يه كمي هم مشروب بيشتر بخوريد تو نامزدي آخه ماه رمضان داره مياد يه 1 ماهي نميشه به اين چيزها لب زد ديگه! خوش بگذره شمال:) باي

سلام ... وااااااي منم شمال مي خوام ... چرا اينو نوشتي؟؟؟!!! حسابي دلم سوخت ... منم مي گم فقط مازندران ... خوش بگذره ...

من كه اصلآ يادم نيست كدوم شهرها گيلان بود كدوماش تو مازندران
الان هم تصميم گرفتم كه ديگه بزرگ نشم....يه موقع يه روزي نشه منم بگم گرد پيري به دلم نشسته
نامزدي خوش بگذره

انشاالله كيوان خان بهت خوش بگذره الان بايد ديگه اون ورا خيلي سرد باشه

ارسال نظر