سه شنبه، ۱۴ مهر ۱۳۸۳

ما ايرانيها بواسطه داشتن مهر و محبت و بروز احساساتی كه فقط مختص خودمونه و تو هيچ ايل و قبيله‌ و طايفه‌ای هم تا حالا يافت نشده، شهره شديم. مهر و محبتی كه يه سری جاها خوب و عوضش خيلی جاها آزار دهنده و اعصاب خردكنه. جملات قصار و گهرباری كه از سر دوستی و عشق و علاقه از دهن عمه و خاله و دايی‌ و عمو درمياد و بعضی مواقع مرهم درد و خيلی مواقع ميرينه به تموم سلسله اعصاب و روان و سيستم‌های تنفسی و گوارشی و گردش خون آدم!

مهمونی‌ و دورهم نشينی‌های فاميلی، كانون و مركز بروز چنين احساسات داغ و آتشين‌ايه . كافيه چند تا از فاميل دور هم جمع شده باشن و پنج دقيقه از مهمونی گذشته و يه چايی و يه خيار بخورند و شكم‌شون سير بشه، ديگه اونوقته كه ابراز احساسات‌ و بيان نقطه ‌نظراتشون گُل ميكنه. مادربزرگ 75 ساله در رابطه با مدل موی دخترها و زير ابرو برداشتن‌شون ميگه و قوياً اصرار بر اين داره كه دوره آخرالزمون شده. خان‌دايی در رابطه با پاچه شلوار پسرها و ژل زدن به موهاشون و طريقه پول خرج كردن و بالا پايين كردنشون تو جردن ميگه. اول از بچه‌های همسايه شروع می‌كنند و يه جورايی‌ به در ميگن تا ديوار بشنوه ولی بعدش ديگه طاقت نميارند و يهويی گير سه پيچ ميدن به جوونهای فاميل و نصيحت پشت نصيحت و توصيه پشت پيشنهاد و مهمونی تبديل ميشه به اندرزگاه! به كوچكترها توصيه می‌كنند ازدواج كنند. برای دخترها، شوهر‌های خوب و پولدار و برای پسرها، دخترهای نجيب و خونواده‌دار آفتاب‌نديده پيدا می‌كنند! به اونهايی كه ازدواج كردن پيشنهاد می‌كنند هر چه زودتر بچه‌دار شن. به بچه‌دارها ميگن يكی يا خُل ميشه يا ديوونه پس يكی كمه، يكی ديگه بيارند تا جفت بشه! به اونايی كه دوتا دارند توصيه می‌كنند دست از فعاليت برنداشته و دوباره حركت خودشون رو شروع كنند و همين‌جوری الاماشالله ...

كافيه يه دختر پسر بيست‌و‌پنج، شش ساله باشی و هنوز ازدواج نكرده باشی، اينقدر از مزايای ازدواج و تشكيل زندگی ميگن كه خواهر مادر آدم رو سرويس می‌كنند. اونا خبر ندارند كه درسته خيلی از جوونها هنوز ازدواج رسمی نكردند ولی تو اينجور مسايل تجربه‌شون از همه ريش سفيد‌ها مجلس بيشتره ولی روابط و ضوابط ايرانی حكم ميكنه آدم تو اینجور مواقع مثل اين بچه مُنگل‌های عقب‌افتاده همين جوری مات و مبهوت بشينه و به حرفهای بزرگتر‌ها گوش كنه و خودش رو مشتاق نشون بده و يه جوری وانمود كنه كه مثلاً اين مباحث براش خيلی جالب و هيجان‌انگيزه و تا حالا اصلاً خبر نداشته سفر به سانفرانسيسكو چی بوده و چه جوری انجام ميشده!

كافيه دو سال از ازدواجت گذشته باشه و تو هنوز بچه‌دار نشده باشی، ديگه وامصيب‌تا. كرام‌الكاتبين بايد به فريادت برسه. تو كسری از ثانيه تموم مردی و مردونگیت رو با تموم حواشی و مخلفاتش ميبرند زير سوال. اَخته‌اَت می‌كنند، بی‌عرضه‌ات می‌كنند، اجاق‌كورت می‌كنند، آغات می‌كنند و تو بايد هی سرخ و سفيد بشی و مراعات حالشون رو كنی و هيچی نگی كه بهشون برنخوره. آدم اينجور مواقع دوست داره همونجا وسط جمع، پاشه بره بالای ميز ناهارخوری و با اجازه بزرگترها و تمامی حضار و با نهايت احترام و ادب، شلوارش رو تا زانو بكشه پايين و دستگاه و تشكيلات و آلت تناسلی‌ا‌ش رو بصورت تمام قد و پرسپكتيو و از تمامی جهات به مدعوين و حاضرين در جلسه نشون بده و اعلام كنه، هر كسی هم نسبت به وجود آلت قتاله شك و ترديد داره، ميتونه خودش بياد جلو و از نزديك تماشاش كنه تا خيالشون از اين بابت راحت راحت بشه.

هر چی بهشون ميگی عمه‌جان، عموجان فداتون شم زمونه عوض شده، ديگه مثل قديم نيست هی زير كرسی بخوابی و هی اينقدر بچه‌دار بشی كه اسم‌هاشون رو يادت بره. الان خودت و زنت كار ميكنی هشتت گرو نُه‌تونه، زندگيها سخت شده، خواسته‌ها و توقعها و آرزوها و اهداف عوض شده. اينا رو ميگی و هی اونا ميگن، ای بابا چقدر سخت ميگيری ما سيزده سالگی عروسی كرديم و تو پونزده سالگی دو تا بچه‌ داشتيم. ميگم خب شرايط اون موقع فرق داشته الان ديگه نميشه همين‌ جوری بی‌حساب كتاب، ابراز احساسات كنی. الان اگه يه موقع چيزی از دستت دربره خيلی جاهات جر ميخوره ولی باز حرف حرف خودشونه و انگاری داری ياسين بگوش درازگوش ميخونی. خيلی كار خوبی كردند، هی تاريخ نكبت‌بار و پروسه نگين زندگی‌شون رو كه پنداری فقط به خوردن و خوابيدن و ... گذشته رو شرح ميدند. خدا وكيلی اينجور مواقع آدم دوست داره با يه لگد بره تو دهن دايی بزرگه و تموم دندوناش رو بريزه تو بشقاب جلوش كه دو تا هلو و يه موز گذاشته توش و داره می‌لومبونه. با يه چاقو هم سر مادربزرگه رو ببره كه حرف حاليش نيست و هی گير داده به كيشميش و گردو و عسل و روغن كرمونشاهی و قوه و قدرت و هی آهی می‌كشه و از چيزهای خوب بابا بزرگ خدا بيامرز ياد ميكنه و بعدش يواشكی زير گوش عمه بزرگه یه چیزهایی بگه که خب گفتنش اینجا خوبیت نداره!

خلاصه كه تو اكثر اين مهمونيهای فاميلی، بزرگترها فكر می‌كنند اگه حرف نزنند و ابراز وجود نكنند بقيه فكر می‌كنند اونا سكته مغزی كردند و قادر به تكلم نيستند. دائماً يا دارند غر ميزنند و از اين و اون ايراد ميگيرند و يا جوونهای الان رو با دوره خودشون مقايسه می‌كنند. كسی ندونه فكر ميكنه اينا تو زمون خودشون شق‌القمر می‌كردند. فكر كنم سوای يه سری حرفها و يه سری آدمها كه هميشه صحبتهاشون متين و منطقی‌ايه و تو سن 70 سالگی هم درست ميگن و عمل می‌كنند، تو بيشتر جاها بايد ميوه و شيرينی‌مون رو بخوريم و هرازگاهی برای دلخوش‌كُند، يه سری تكون بديم كه فكر كنند داريم به حرفهاشون گوش می‌كنيم. اگه قراره باشه كسی خودش رو همسن و سال و هم‌نياز طرف مقابل كنه، اكثراً اين ما هستيم كه بايد خودمون رو يه آدم 65 ساله كنيم و تموم احساسات و عواطف و نيازمون رو از بين ببريم و بعد بشينيم دور يه ميز و حرف بزنيم تا بتونيم به يه نتيجه دلخواه برسيم وگرنه اونا هنوز اعتقاد دارند جوونها باید زودتر ازدواج کنند و سرسامون بگیرند و نُه ماه بعدش هم حتماً باید یه بچه کاکل زری تحویلشون بدند وگرنه ...!

۱۲ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

امان از دست اين پدر ها و مادرها كه فقط دغدغه اشان ازدواج كردن بچه هاست و بس .... من هم چنين مشكلاتي را دارم و فكر مي كنم ازدواج كردن من يك قوم را خوشحال مي كند ولي خودم !!!

پنداري آقا اون بزرگترها هنوز تو همون عوالم قديم و كرسي و روغن كرمونشاهي هستن. دنيا رو چه ديدي شايدم اگه پا بده بازهم صاحب يه عمه و عمو دايي و خاله بشيم !

حالا نکنه خبریه که داری مقدمه چینی میکنی؟!!!! تحت تاثیر حرفای این بزرگان فامیل قرار نگیری یه وقت که بیچاره میشی!!!!!!!!

آقا با همه ي اين تفاسير ما دلمون لك زده واسه يه مهموني ايراني دبش...

كيوان جان خدا را شكر كه ما با همه فاميل قطع رابطه كرديم و خيلي وقته كه از اين صحبتها نمي شنوم. اما پاراگراف سوم دقيقا وصف حال من بدبخت بيچاره است كه بايد هرازچندي كه دوستان(اونهم نه فاميل) را مي بينم به حرفهاي احمقانه اشون گوش بدم. خدا را شكر كه ديگه با هيچ فاميل حرف مفت بزني معاشرت نميكنم.

واي كيوان همه حرفاي دل منو كامل يه جا گفتي.با اجازه اينارو كمپلت كپي ميكنم تو وبلاگم بلكه فاميل محترم بخوننشون توجيح بشن!!! :))

سرگرمي مردم اينجا سرك كشيدن و نظر دادن به زندگي ديگرانه ديگه

سلام كيوان جان
آقا درخواست من به دستت رسيد؟

به اين ميگن زندگي سنتي . خب خيلي هم البته بد نيست . ميشه نظرت رو در وبلاگم بدونم . متشكر ميشم

نميدونم جرا خيليا اصرار دارن خريتي مه خودشون يه رماني مرتكب شدنو بقيه هم بشن hala engar khodeshoon che goli be sare bachehashoon zadan rasti natijeye amargiri chi shod??

تو فاميل ما برعکسه. دايي کوچکه ام چهار سال پيش ازدواج کرد و دو سال بعدش که تصميم داشتن بچه دار شن، دايي بزرگه ام بهشون مي گفت خل نشين بچه بيارين ها! سگ بيارين به جاش!

نظر شما در باره ی این سایت که من ساختم چی

ارسال نظر