چهارشنبه، ۱ مهر ۱۳۸۳

خودم هم دوست داشتم مثل پارسال با رسیدن پاییز و روز اول مهر دوباره از همون روزها و همون بوها و همون حسها بنویسم. اول مهری که تا موقعی که بچه بودیم، اومدنش مدرسه و کیف کتاب رو همراه خودش میاورد و وقتی که یه کمی بزرگتر شدیم و فهمیدیم، دیگه تنها دغدغه زندگی‌مون ننوشتن دیکته شب نیست، رسیدنش حسهای عاشقی رو برامون زنده میکرد.

خیلی‌هامون با پاییز عاشق شدیم. خیلی‌هامون عاشق نبودیم ولی تو پاییز حس عاشقی داشتیم. خیلی‌هامون با پاییز، خزون کردیم. خیلی‌هامون تو پاییز، پیدا کردیم و تو پاییز گم کردیم. خیلی‌هامون با پاییز بارونی شدیم. خیلی‌هامون با پاییز مرد و زن شدیم ولی برای یکی دیگه و خاطرات عاشقی‌مون رو زیر اون برگها به امانت جا گذاشتیم. خیلی چیزها می‌خواستم بگم ولی همونجور که نوشتن این چند خط در این موقع شب، یهویی و ناخواسته انجام شد، تموم اونچه که از دوشنبه شب تا حالا هم برام پیش اومده یهویی و ناخواسته بوده. برای اولین بار پام به کلانتری ( سر یه قضیه شخصی ) باز شد و این توفیق رو یافتم که از نزدیک شاهد اعمال قانون باشم. حوصله اینکه بخوام بگم چی شده رو حداقل الان ندارم و انصاف هم حکم میکنه در رابطه با نحوه قضاوت، هیچی نگم، نه انتقادی کنم و نه به‌به و چه‌چه‌ای و صبر کنم ببینم نهایتاً نتیجه پرونده چی میشه. پرونده‌ای که فعلاً من شاکی هستم و از دیشب تا حالا تو کلانتری و دادسرا و اینور اونور دنبال اين پرونده بودم.

فقط اومدم بگم حیف از " اسم آدم " که رو یه سریها به اشتباه جا مونده. پاییز و مهر حسهای خوبی به آدم میده. تو این روزها یه نفس عمیق بکشیم، ماها با این حسها زنده‌ایم. الان که دیگه زندگی‌مون پر شده از پستی و نکبت و ننگ و عار. یه نفس عمیق بکشیم و یاد اون روزهای بچه‌گی بیفتیم که هر چی از اون روزها بیشتر دور میشیم، از طینت و فطرت اصلی خودمون دور میشیم و به حیوانیت که جداً برازنده یه سریهاست نزدیکتر میشیم. پاییز و حس قشنگ عاشقی رو از دست ندیم که اینا دیگه آخرین دستاویزه برای اینه که بگیم ماها انسانیم!

۱۶ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

سلام عمو قصه گو.
قصه پاييز هم تلخه و هم شيرين.
ياد سوز سرماش هم آدم را مي سوزونه و هم داغ مي کنه.
عجب فصل عجيبي است.
آدم با اين فصل کلي خاطره داره. از آدمهايي که دوستشون داشته و بعدها مجبور شده که از زندگيش بيرونشون کنه.
به هر حال کلي خاطره براي آدم باقي مي مونه.

اولا که پادشاه فصلهاست پاییز.
ثانیا خدا بد نده.

اووووه شما پاييزتون تازه شروع شد؟! :(

بازم یه زندگی دوباره!

جداّ كه حيف از اسم آدم واسه بعضي ها
چطور يه سري آدم نما! شروع پاييز آدم رو خراب ميكنن.

بهاره

فقط اينو مي دونم زماني كه چندان هم دور نيست مي رسد كه ما حسرت همين روزها را خواهيم خورد. زماني كه از انسانيت جز نامي باقي نمي ماند.
باز بنشينيم و به قدمت 2500 ساله مان افتخار كنيم. باز بنشينيم و همه جا جار بزنيم كه ما ايرانيها بهترين مردم دنيا هستيم چون ايراني و مسلمونيم. متاسفانه اين روزها نه بويي از ايراني بودن برده ايم و نه از اسلام.
ما هميني هستيم كه هر روز گوشه اي از شاهكارمان دنيا را به تحير وا مي دارد.
دختر 16 ساله اي اعدام مي شه. دو تا جاني بدون هيچ مقاومت و پيگيري تو دو سال جون 26 بچه بيگناه را مي گيرند و مسئولين فقط سكوت مي كنند و حالا هم با هم درگيرند كه مقصر كيست؟
با تمام وجود براي ايران و ايراني متاسفم!!!

كيوان جان خيلي قشنگ نوشته بودي اميدوارم مشكلت هم زودتر حل بشه بهش به عنوان يه تجربه نگاه كن و نذار كه روندش آزارت بده...

بدجور دلم گرفته.بدجور!

همه از پاييز خاطره داريم.. خاطرات تلخ و خوش.. ولي آرزو مي كنم و از خدا ميخوام كه پاييز 82 ديگه تكرار نشه..! هيچوقت..!

سلام ... چقدر سخته كه نمي گي چي شده و ما بايد همينجوري نگران بمونيم ... راست مي گي ... ديگه آدم كو؟؟؟ بايد با چراغ دنبالش گشت!

هوووووووووووووووووممممممم... پاييز... اين قدر ازش خاطره هاي خوب دارم كه نمي تونم عاشقش نباشم!

هوووووووووووووووووممممممم... پاييز... اين قدر ازش خاطره هاي خوب دارم كه نمي تونم عاشقش نباشم!

بهترين و بدترين اتفاق زندگيم تو پاييز افتاده نميدونم بايد دوستش داشته باشم يا ازش متنفر باشم

سلام نه نه نه از اول پاييز اصلا خوشم نمياد مثل مردن در اوج زندگي

محمدج

پاییز........!!!!

...

پاییز زندگیمون هم تموم میشه.
کاش لا اقل طوری باشیم که تو بهار بتونیم چشم توچشم هم بندازیم وشرمنده هم نباشیم!؟.

تو كلانتري بهتون خوش بگذره...

ارسال نظر