سر کلاس درس " مدیریت منابع انسانی " نشستم و دارم به اراجیفی که بارها و بارها شنیدم، اینبار از یه استاد دیگه که خیلی هم تاکید داره این موارد اصول و زیر بنای کاره، گوش میدم. حوصلهام سر رفته. ساعت دیواری بالای وایت برد عینهو آینه دق جلوی چشممِ و انگاری که عقربههاش رو بهم گره زدن، لامذهب تکون نمیخوره. سر و کلهام میخاره. تو تموم طول کلاس با نوک ناخن یا فرق سرم رو میخارونم و یا توی گوشام رو پاک میکنم. یه وقتهایی هم که کسی حواسش نیست، بدم نمیاد دستم رو بکنم تو دماغم تا بر حس کنجکاویم غلبه کنم!
تو همین حال و هوا هستم که دوباره عرعر این مرتیکه تموم تار و پود و بافتههای ذهنم رو به یغما میبره." اصول علمی مدیریت " و " روابط و منابع انسانی ". همین جوری یه ریز داره لغات قلمبه سُلمبه بلغور میکنه و نمودار میکشه و از تو فایلهای پاور پوینتش تابعه و فلوچارت به خوردمون میده. طاقت نمیارم و بهش میگم ببخشید استاد، این چیزایی که شما دارین میگین رو، ماها همش رو بلدیم. یه کمی واقعیتر و ملموستر صحبت کنید، بهتر نیست؟! میگه، یعنی چی؟! میگم، اینا همش مسایل تئوری و آکادمیکِ که اون یارو که دویست سال پیش گفته، شکمش سیر بوده و با توجه به شرایط خاص اون روزها گفته، الان که همهمون زیر باد کولریم و رو صندلی مبله لم دادیم معنی " روابط انسانی " دقیقاً همونیه که تيلور و گيلبرت گفتن ولی فردا تو شرکت و کارخونه این تئوریها جواب نمیده! میگه، جواب میده عزیزم! میگم، شما غیر از استاد دانشگاه بودن کار اجرایی هم کردین؟! یه کمی فکر میکنه و مِن مِن میکنه و میگه، ای، همچین بفهمی نفهمی. میپرسم، از این چیزهایی که سالها درسش رو خوندین و تونستین دکتراش رو بگیرین و 20 سال هم هست که تو دانشگاه تدریسش میکنین، چقدرش رو تونستین تو محیطهای عملی پیاده و اجرا کنین؟! میگه، حدوداً 30% ! گفتم، زرشک ( البته اینو به استاد نگفتم ولی اون پوزخندی که زدم و نیشی که تا بنا گوش باز شد، اندازه یه باغ زرشک معنا داشت ) گفتم، دکتر شما که اوستای این کارین و سالها، هم سوادش رو داشتین و هم تجربهاش رو، تنها تونستین به 30%اش عمل کنین که همچین هم معلوم نیست اون 30% که گفتین راست باشه، فکر نمیکنید به من جوون و بیتجربه که برسه خیلی جون بکنم و مسایل رو راست و ریست کنم، فقط بتونم 5%اش رو اجرا کنم؟! یه ذره فکر میکنه و میگه، آره همینطوره! بهش ميگم، پس اگه اجازه بدین کلاس رو تعطیل کنیم و جُل و پلاسمون رو جمع کنیم و بریم پي کارمون! ميگه، ماها باید برای سال 1430 برنامه ریزی کنیم، 50 سال دیگه!!! گفتم، ببخشید استاد،مثل اینکه شما نمیدونین تو این مملکت چه خبره؟ لطفاً بفرمایید درستون رو ادامه بدین.
خیلی از موارد و مسایلی که داره تو دانشگاهها تدریس میشه اصلاً قابل استفاده در محیطهای کاری نیست. فرقی هم نداره مسایل علمی و فنی باشه یا مدیریتی. وقتی وارد کار میشی و آستین بالا میزنی و میخواهی اون فرضیات یادگرفته رو منتطبق با مسایل عملی کنی، میبینی اینا اصلاً با هم همخونی نداره. مثل کت و شلوار یه آدم 100 کیلویی که قراره تن یه بچه بره، همه چیزش آویزونه. متاسفانه سالهاست که همین اراجیف داره بخوردمون داده میشه. اراجیفی که نه به درد دنیامون میخوره و نه به درد آخرتمون.
تو مملکتی که مبنای حقوق ( در سال 83 ) 000/106 تومن تعیین و حقوق دریافتی بسیاری هم، دور و بر همین رقم باشه، یعنی به ازای هر روز کاری 3500 تومن دریافتی و اونوقت قیمت یه کیلو گوشت گوساله 5000 تومن باشه، چه جوری میتونی کارگرها رو جمع کنی و براشون از روابط و منایع انسانی حرف بزنی؟! اگه بهشون بگی طبق اصول و علم مدیریت، شما کارگرها ارزشمندترین سرمایه کارخونه هستین، حق دارن اون آچر و چکش رو تا دسته بکنند تو کونت و اونقدر بزنندت که خون بالا بیاری یا نه؟!
این روزها خیلیها با سیلی صورتشون رو سرخ نگه داشتن و برای داشتن یه وعده غذای گرم شرمنده زن و بچهاشون هستن. یارو نون نداره بخوره، اونوقت آقای دکتر داره برای سال 1430 برنامه ریزی میکنه!
Comments (19)
خوب شد تو حداقل روشو داشتي حرفتو بزني
Posted by سرمه | September 11, 2004 12:59 AM
Posted on September 11, 2004 00:59
حرف حساب جواب نداره...
Posted by arash | September 11, 2004 01:11 AM
Posted on September 11, 2004 01:11
سلام دوسته من وبلاگ جالبي داريد مطالبت هم خيلي جالب و خوندني..اميد وارم بهتر و جالب تر از اين هم بشه
بهم سر بزن خوشحال مي شم....راستي شما با تبادل لينک موافقد.؟منتظرتونم...يا حق
Posted by احسان نيكفرجام | September 11, 2004 02:17 AM
Posted on September 11, 2004 02:17
نميدونم چي بگم! درباره مشكلات ايران زياد روم نميشه حرف بزنم! آخه اين سر ديگه دنيا نشستم!...:(
Posted by Negar | September 11, 2004 03:36 AM
Posted on September 11, 2004 03:36
يه جورايي به قول خودت، طرف ُ دراز كردي رفت ولي نه تا اون حدي كه حقش بود
Posted by رضا | September 11, 2004 07:56 AM
Posted on September 11, 2004 07:56
بهتون پيشنهاد مي كنم فيلم فقروفحشاي ده نمكي رو ببينيد....ببينيد كه بعضيهاشون به خاطر 1000 تومن حاضرن چه كارايي بكنن.......
Posted by yaloosh | September 11, 2004 08:51 AM
Posted on September 11, 2004 08:51
سلام مطلبتون رو درباره مديريت منابع انساني خوندم حرف دل من بود در ضمن من خيلي دوست دارم بيشتر در زمينه مديريت مطلب بخونم اگه ممكنه در اين زمينه كتاب معرفي كنيد.متشكرم
Posted by هانیه | September 12, 2004 12:02 AM
Posted on September 12, 2004 00:02
بابا تو اين مملكت رهبر براي 20 سال آينده برنامه ريخته و براي خوش چشم انداز 20 ساله داره!!! چه انتظاري از استاد دانشگاه داري؟
Posted by Youness | September 12, 2004 12:15 AM
Posted on September 12, 2004 00:15
جل الخالق!
Posted by Ameer Hossein | September 12, 2004 07:33 AM
Posted on September 12, 2004 07:33
تست ميكنيم!
Posted by رضا | September 12, 2004 05:50 PM
Posted on September 12, 2004 17:50
سلام ... مي بينم كه بعضي كلاسا خيلي خوش مي گذره ! مفيده! گوش كن!!!
Posted by هانیه | September 12, 2004 07:04 PM
Posted on September 12, 2004 19:04
آن پايين تر ها...سمفوني ناله ها و ضجه ها بدجور تاب را از من ميگيرد...
Posted by leyli | September 12, 2004 07:04 PM
Posted on September 12, 2004 19:04
حق دارن و با چشم خودم ديدم.
Posted by bita | September 13, 2004 06:42 PM
Posted on September 13, 2004 18:42
متاسفانه اينها حقيقت جامعه است.اميدوارم يه روز بيايد كه مردم از هر قشري بفهمند كه اگر امروز رو درست تجربه كنند ،ديگه هيچوقت ديروزي نخواهند داشت كه آزارشون بده،حالا فكر كردن براي آينده پيشكش.و كاش كه اين فقط يه اميدواري باقي نمونه.
Posted by سايه | September 13, 2004 10:44 PM
Posted on September 13, 2004 22:44
متاسفانه اينها حقيقت جامعه است.اميدوارم يه روز بيايد كه مردم از هر قشري بفهمند كه اگر امروز رو درست تجربه كنند ،ديگه هيچوقت ديروزي نخواهند داشت كه آزارشون بده،حالا فكر كردن براي آينده پيشكش.و كاش كه اين فقط يه اميدواري باقي نمونه.
Posted by سايه | September 13, 2004 10:44 PM
Posted on September 13, 2004 22:44
سلام اینکه برخی مباحث نطری در ایران مشکل پیدا می کند مشکل استاد نیست. به هر حال فردی که وارد کاری می شود باید حد اقل تئوری ها را بداند.. اگر اینجا کاربرد ندارد بی زحمت استین بالا بزنید و یک تحقتق یا مقاله ی هر چند خلاصه و محدود تهیه کنید. فکر می کنم این کار از اطلاق الفاظی مثل مرتیکه و عرعر به یک استاد و حرف زدنش بهتر باشد
Posted by setare | September 14, 2004 09:16 AM
Posted on September 14, 2004 09:16
موضوع یک موضوع کاملا تکراریه ، از بس گفتیم بد بختیم لابد حوصله استاده سر رفته خواسته تنوع داشته باشه . . . .در ضمن امروزمون که خیلی بیریخته بذار به فردا دلخوش باشیم
Posted by ارژنگ | December 8, 2004 04:04 AM
Posted on December 08, 2004 04:04
حرفات کاملا درسته... اما حداقل نسل ما نباید فله ای کار کنه! باید قبول کرد اونهایی هم که دستشون به دهنشون میرسه هیأتی و بی برنامه کار میکنن!
Posted by noora | June 5, 2005 01:55 AM
Posted on June 05, 2005 01:55
سلام من دارم همين رشته رو تو هند ميخونم.اونقدر دلم پر كه نگو!داشتم دنبال يه مقاله ميگشتم كه به نوشته ات بر خوردم! از چرندي يه بيش از حد مباحث اين رشته اونقدر بيزارم كه ميخوام ولش كنم!نميدونم كلاس تو چند ساعته؟يا اصلا اين درس چند واحد داره ؟ولي يه چيزي بگم باور نكردني!!!من روزهاي دوشنبه بايد6 ساعت سر كلاس فقط يكي از شاخه هاي مديريت منابع انساني بشينم و به يه سري اراجيف اونم بابه انگليسي با لهجه هندي گوش بدم!!!!!وقتي ميگم يكي از شاخه ها ,منظورم اينه كه بقيه يه به اصطلاح شاخه ها و موارد آموزشي(جفنگيات ) باز به اصطلاح مرتبط رو بايد در بقيه يه روزهاي هفته روزي 7 ساعت تحمل كنم!!!!!برو يه نون بخور صد تا خيرات كن,من مثلا دانشجوي كارشناسي ارشد هستم!!!خدا واقعا ما جهان سومي ها رو فراموش كرده.
Posted by farghaneh | January 16, 2006 12:06 AM
Posted on January 16, 2006 00:06