کمکم داشتیم خودمون رو برای یه باخت دیگه مقابل این عربهای هیچی ندار که با تموم کس و کارشون اومده بودند ورزشگاه، آماده میکردیم که یه توپ سیکایم خیاری و اللهبختکی از جانب نیکبخت رفت تو دروازه و متقابلش یه هد از جانب کاپیتان تیم ملی که تا اونموقع نقش کارتونک رو وسط زمین اجرا میکرد، خیال همهمون رو راحت کرد! تا دقیقه 20 به امید اینکه ایران الان میزنه یه دقیقه بعد میزنه راحت و ریلکس سر جامون نشسته بودیم. هر چی که از بازی میگذشت استرس و فشار عصبیمون بیشتر میشد. ما هم که همگی آدمهای حساس!!!
نیمه اول تموم شد. ایران صفر، اردن صفر و این نتيجه یعنی وداع با جام جهانی که هنوز هيچ جايش رو نديده بوديم و از خیلی وقت پیشها منتظر رسيدنش بودیم. از دقیقه 60 به بعد، پنداری بابا سيلمون زد بیرون و دیگه توان نشستن رو هم از دست دادیم. انگاری که تو ماتحتمون سيخ داغ يا يه همچين چيزی، کردن! از دقیقه 65 به بعد دیگه هر کسی از جلوی تلویزیون رد میشد فحش خواهر و مادر بود که نصيبش میشد. فرقی هم نمیکرد که کی باشه. ایرانی باشه، عرب باشه، داور باشه، تماشاچی باشه، پادشاه باشه، ولیعهد باشه یا حتی فک و فامیل خودمون باشه که برامون چايی و میوه آورده و داره تعارف میکنه! خواهر ک.... مادر ق.... از گوشه کنار خونه شنیده میشد. البته همچین بد هم نشد چون از این زمان به بعد دیگه محفل خودمونی و زنونه شد و پای نوامیس هم به وسط زمین کشیده شد! از دقیقه 70 همه عینهو سگ شده بودند. تخم نمیکردی به کسی چپ نگاه کنی. همه گارد گرفته و نیمخیز نشسته بودند. اونایی که تا این موقع شاشبند شده و از جاشون جوم نخورده بودند از این لحظه به بعد شدند مشتری ثابت توالت. هی میرفتن هی میامدند ..... همه که ماشالله اینجور مواقع میشن کارشناس داوری و فوتبال، قطعا دو سه تا نصیرزاده و چهار پنج تا محصص و جلال چراغپوری تو هر خونهای پیدا میشد! وقتی نیکبخت اومد تو زمین و جناح چپ زمین راه افتاد تازه فهمیدیم حق با مامانمون بوده و اون بیشتر از برانکو حالیشه!
و خلاصه دقیقه 80 خیالمون راحت شد. مثل زمانیکه اسهال داری، داره به همه جات فشار مياد، اشک تو چشات جمع شده و نفس تو سينهات حبس شده و داری دربهدر دنبال یه توالت میگردی، میبينی وقتی بهش میرسی چه حس خوبی داری؟! انگاری دنیا رو بهت دادند. دقيقه ۸۰ مثل اينکه به توالت رسيديم چونکه هم یه نفس راحت کشیدیم و هم تونستیم همونجا پذيرايی مفصلی از عربها و تموم مهموناشون بکنیم و حسابی از خجالتشون دربياييم!
ولی به نظر من تیم ملی برای اولین بار نشون داد که تقریباً برای 90 دقیقه بازی برنامه ریزی داشته و تونست با خونسردی از تموم زمان بازیش استفاده ببره. چیزی که تو این چند سال کمتر شاهدش بودیم. البته تا اینا بیان و به جام جهانی برسن همهمون رو از مردی و مردونگی انداختن و تا اونموقع یا باید 4-3 بار آنژیوگرافی کنیم یا بالن بفرستیم و رگای قلبمون رو باز کنیم که یه موقع سکته نکنیم!
Comments (14)
مراقب بالن باش ها!
Posted by رضا | September 9, 2004 01:31 AM
Posted on September 09, 2004 01:31
خوب خدا رو شكر كه برديم...من كه نديدم سر كلاس بودم اما هولش رو داشتم!
Posted by سرمه | September 9, 2004 01:32 AM
Posted on September 09, 2004 01:32
من هنوز تو كفه 49 كامنتت زير موندم.بابا بچه معروف!
Posted by leyli | September 9, 2004 08:36 AM
Posted on September 09, 2004 08:36
واقعا حسی که در دقیقه 80توصیف کردی خیلی جالب بود نمیدونم یعنی تمام حسی که از برد بچه ها داشتی اینقدر عمیق بود حس یک آدم اسهالی ............
گاهی خیلی خاکی میری آقا کیوان شایدم جوگیر انتخابات یادداشت قبلیت شدی خواستی غلیظتر بنویسی و همه لغتهای این چندسالهاتو یک بار دیگه مرور کنی خلاصه برد بچه ها مبارک عجب توالت خوبی بود!!!!!!
**********************************************
k1:
نگار خانم!
ببخشید که برای بیان احساستم از شما اجازه نگرفته و باز هم بدون دستور شما مطلبی نوشتم! فکر کنم چندین و چند بار و به صراحت عنوان کردهام که بیان و قلم و شيوه نگارش بنده به همین شکل است و هیچ اصراری هم برای تغییرش ندارم. من خودم خواستهام همونی که هستم رو به نمایش بذارم. این وبلاگ " خود " حقیقیه کیوانِ. حتی واقعیتر از کیوان حقیقی! خودم نخواستم به صورتم ماسک بزنم و پشت " مه " گم بشم. دوست دارم همونی که هستم رو اینجا به نمایش بذارم وگرنه مطمئن باشید و یقین بدانید که در امر کلاس و شخصیت، بسیار بسیار بسیار فراتر از آنچه که شما دیدهاید و سراغ دارید، هستم و برخورد میکنم.
حتماً شما خودتون این حقیقت رو بهتر از من میدونید که تعداد آدمهایی که به طرف مقابلشون این اجازه رو میدن که اون رو بشناسن و تجزیه تحلیلش کنن، خیلی کمه ولی من از اون دسته آدمها نیستم البته درک اين موضوع شايد برای شما کمی سخت و غير قابل باور باشه!
نمیدونم منظور و مقصودتون از " جوگیر " شدن چیه؟! ولی اینو بدونید که هیچ وقت بخاطر تعداد زیاد خواننده و نظرات، جوگیر نشدهام. ولی مطمئن هستم برای بعضیها داشتن طرفداران سینه چاک بیشمار و دیدن منتظران مشتاق در ته صف! هميشه يه حس خوبی براشون ایجاد میکنه .... بگذریم. اینجا تهران است و برای مسافری تازه رسیده همه چیزش ناآشنا!
و اما امیدوارم شمایی که نگاه منتقدانه و ریزببنتان تمامی مطالب و ذهن و روح و روان مرا میکاود ( و همیشه هم نسبت به این مسئله خوشحال بودم) کمی حوصله بخرج داده و برای خوانندهگان بسیار مشتاقتان وقت میگذاشتید و بعد از نوشتن هر مطلب از نقطه و ویرگول که فکر می کنم رعایت این نکته از ابتداییترین مسایل نگارش است، استفاده میکردید . شما به سواد بسیار خود نگاه نکنید، فکری به حال بیسوادانی چون من که تابحال عادت به خواندن مطلب 10 خطی بدون داشتن نقطه، ویرگول، فاصله نداشته ام، را کنيد!
موفق باشید نگار خانم.
Posted by نگار | September 9, 2004 09:36 AM
Posted on September 09, 2004 09:36
بالاخره مي خواي با آمار پايين چي كار كني؟؟؟؟؟؟
Posted by yaloosh | September 9, 2004 10:17 AM
Posted on September 09, 2004 10:17
عزيز جان، چرا انقدر به توالت و مايتعلق به گير دادي ؟!!
Posted by ميثاق | September 9, 2004 11:10 AM
Posted on September 09, 2004 11:10
ان شاالله که بتونی بعد جام جهانی بی هیچ مشکلی پدر بشی !
Posted by هاله-بالاافتادن | September 9, 2004 11:13 AM
Posted on September 09, 2004 11:13
ديشب ساعت يازده يكي به من ميگه ايران برد...منم مي پرسم كي رو برد؟ تو چي برد؟ ... من يكي كه اصلا تو اين باغا نيستم!!!
Posted by Youness | September 9, 2004 01:07 PM
Posted on September 09, 2004 13:07
خوشحالم كه خوشحالي. يه نمودار ستوني متوني , چيزي ,واسه نتيجه نظر خواهيت بده, ممنون
Posted by bita | September 9, 2004 02:53 PM
Posted on September 09, 2004 14:53
سلام خوب خدا رو شكر اين بازيو برديم هر چند من تو راه بودم و بازي رو نديدم :)
راستي اين پست قبلي نتيجش چي شد؟؟
Posted by haleh | September 9, 2004 07:49 PM
Posted on September 09, 2004 19:49
تبريك ميگم براي برنده شدنمون در فوتبال:) مگه همين شادي هاي كوتاه روحيه مون رو خوب كنه!
Posted by z8un | September 9, 2004 09:36 PM
Posted on September 09, 2004 21:36
تو اين چند ساله كه از ايران دور بودم حسابي حال و هواي فوتبال از سرم افتاده! خبر پيروزي رو شنيدم ديروز ! بازم بهونه اي شده بود انگار براي جوونها كه بريزن تو خيابونها...!
Posted by Negar | September 10, 2004 08:06 AM
Posted on September 10, 2004 08:06
کیوان عزیز سلام
ممنون ازاینکه وقت گذاشتید وخطوط زیادی رو صرف جواب با عصبانیت کردید .وبلا گ شما متعلق به خودتون و دوستدارانتونه ، خود واقعیتون، هم قابل احترامه .کسی نه به شما دستور داد و نه خواست ازش اجازه بگیرید . من انتقاد شما رو راجع به نقطه و ویرگول میپذیرم وحتما به شما علتش رو توضیح خواهم داد. اما فکر کنم شما زیاد روح انتقاد پذیری رو درخودتون تقویت نکرده اید و خب تا وقتی هم که با عصبانیت جواب نظرات رو بدید دیگه شاید من دلیلی نبینم که با سواد بالا و یا پایینم تحلیلی روی نوشته هاتون بکنم. منم مثل بقیه میگم آفرین کیوان حرف دل ما رو نوشتی به ما هم سر بزن !!!
اگه عاشق این نظرایی و خود واقعیت اینجوری راضی میشه ،خیالی نیست ما هم وبلاگتو بدون نظر میخونیم و چون تازه رسیدیم تهران میریم به کارهای دیگمون میرسیم،
در هر صورت موفق باشی و واقعی !!!!،،،..... اینم چند تا علامت اضافه برای انتقادت چون خوب میدونم که نوشته بدون علامت خوندن خیلی سخته اونم برای تو که خیلی وقته مینویسی!!!
***********************************************
k1:
نگار خانم سلام
اگر هيچ كسی ندونه من و شما خوب ميدونيم كه در رابطه با نوع و شكل نوشتهام حتی يكبار تلفنی هم با هم صحبت كرديم و تمامی آنچه رو كه در بالا نوشتم رو بصورت شفاهی نيز خدمتتان عرض كردم. در آنجا هم شما از شيوه نگارش من انتقاد كرديد و بنده عرض كردم كه حس میكنم با اين روش نوشتن، راحتترم بنابراين هيچ دليلی نمیبينم بخوام در شكل و نوع نوشتهام تغييری بدهم. پس اينكه هرازگاهی شما بخواهيد مسيح پيغمبر بشيد و نقش منجی عالم بشريت رو بازی كنيد و اين موارد رو هی يادآوری كنيد، فكر نمیكنم كار خوشايندی باشه. چون من قبلاً هم در اين رابطه با شما صحبت كرده بودم.
در رابطه با شكل نگارش و استفاده از كلمات آنچنانی كه شايد مورد پسند شما نيست، هيچ انتقادی رو نمیپذيرم چون با علم به موضوع اينگونه مینويسم ولی اگر در رابطه با مسايل و محتوا، انتقادی داريد يقين بدونيد كه با گوش جان شنيده و اگر درست گفته باشيد قطعاً به آن عمل خواهم كرد. بگذاريد در اين محيط با هم كمی روراستتر باشيم. تو دنيای حقيقی كه گَند زديم به همه چيز رفته پس بيايم و توی اين دنيای مجازی نقابها رو ازچهره برداريم! كه خب البته اينكار از پس همه برنمياد ولی اگه كسی اينكارو كرد بهش خرده نگيريم.
نگار خانم! فكر كنم به اندازه كافی و خيلی بيشتر از اونی كه شما بتونيد تصور كنيد دوست و رفيق داشته باشم كه مثل بعضیها، منتظر اَحسن و تشويقهای شما نباشم. در وبلاگ قبلیام بارها عنوان كردم كه اگر قرار است بياييد و بگوييد خوب مینويسم و چنانم و چنون و بخواهيد ازم تعريف و تمجيد كنيد، ننويسيد بهتر است. ولی اگر اين موضوع هم شما رو ناراحت ميكنه، اگه دوست داشته باشين از اين به بعد هر كسی ازم تعريف و تمجيد كرد، بهش فحش خواهر مادر بدم، اينجوري چطوره؟!
هرچند وبلاگ شما هم كه هميشه سرشار از تعريف و تمجيد و ستايشهای آنچنانی و اينچنانی كه پنداری بعضیهاشون كه زياد احساساتی شدن و پاشون رو از گليمشون درازتر كردن و در وصف شما چيزهايی رو نوشتن كه نبايد مینوشتن، از دم تيغ تيز سانسور شما گذشته و نظرشون به سرعت حذف شده، حالا باز من اين شهامت رو دارم كه تعريف و تمجيد ديگران رو پاك نمیكنم.
بهرحال ممنون از وقتی كه گذاشتين. دوست داشتين وبلاگم رو بخونيد و دوست هم نداشتين نخونيد. اگر قراره چيزی به كسی اضافه بشه و كسی ضرر كنه، قطعاً اون شخص من نيستم! ولی مطمئن باشيد كه انتقاد درست و صحيح برام بسيار لذتبخشتر از هر تعريف و تمجيديه. موفق باشيد.
Posted by نگار | September 11, 2004 07:55 AM
Posted on September 11, 2004 07:55
بازم سلام خب ظاهرا تحملت از این حرفها خیلی کمتره اگه وبلاگت فقط برای خودته، پس چرا میذاری بقیه بخونند، اگه هم به بقیه احترام میذاری پس چرا زود قاطی میکنی؟
میدونی که من وبلاگتو دوست دارم و از ریزبینی دقت و ظرافت و درک عمیق پدیده ها در تو خوشم میاد واگه بهت انتقاد میکنم یعنی اینکه به نوشته هات دقت میکنم وگاهی به سبک وسیاق نوشتنت معترض میشم، تو مختاری.میدونم که دوست ورفیق زیاد داری و به به و چهچه همشون رو هم شنیدم،این ولی شرط کافی نیست.
دوما قرار نیست به هم طعنه بزنیم وتو فکر کنی اگر کسی مدل تو نمینویسه، حتما نمیتونه یا جراتشو نداره، نه هر کسی یک مرامی برای عریان کردن ذهن خودش داره، پس وسط دعوا حق نداری کسی رو محکوم کنی.
سوما من نه میخوام تو به طرفدارات فحش .. بدی نه منتقداتو بکوبی، من وبلاگتو میخونم ولی دیگه نظر نمیدم. این اعتقاد من نیست ولی چون تو اهل تحمل و یا حتی بحث( البته نه به این شیوه یادداشتات با توپ وتشر وعصبانی) نیستی . هر جور دلت خواست بنویس و خواننده هات و مسئولیت تو هم به عنوان یک نویسنده در قبالشون ،وقتشون وذهنشون به درک اسفل السافلین. البته تو در اینجا یک فحش بلدی که احتملا تو جواب به این یادداشت مینویسی( ..... همه شون).
خودتم میدونی که یادداشت اول من انتقاد نبودیک نوع حلاجی دوباره نوشته تو بود ،تا بهتر حس کنی که گاهی چه حسی رو منتقل میکنی، همین و خب تو از تکرار جملات خودت هم بهت برخورد.
به هر تقدیر موفق باشی و کمی آرومتر به همه سخن پراکنیهات فکر کن. من نه منجی بشریتم نه فعالیت نوشتاری و یا حتی وبلاگنویسیم اندازه توست. ولی اعتقادم اینه که اینها ملاک درک و و ادعا نیست ما وقتی میتونیم تو همین جامعه نکبتی راحتتر زندگی کنیم ،که نگران برداشت بقیه نباشیم، اگر چیزی واقعیته حتی اگر یک کم تنده و به مذاقمون خوش نمیاد صورت مسئله رو پاک نکنیم.
کیوان عزیز، بحث رو همینجا تموم میکنم ودلم نمیخواد که فکر کنی قصد خاصی ازاین بحث و جدل داشتم منم مثل تو رک و بی پرده حسمو بهت منتقل کردم همین وبس دیگه هم منتظر جواب خاصی ازت نیستم
بنویس وبنویس وبنویس تا هر جا که روحت راضی میشه
حق نگهدارت و موفق باشی.
*****************************************
k1: ممنون كه از طرف من فكر كرديد، نظر داديد و پيشبينی كرديد كه چه میكنم و چه خواهم كرد! حق نگهدار شما و موفق باشيد.
Posted by نگار | September 14, 2004 08:57 AM
Posted on September 14, 2004 08:57