پزشك از پشت ميز بلند شد. زرجو يك قدم جلو آمد. مرد جوان رو با آرزو گفت (( مادرم و تهمينه نمیدانند. هيچكس نمیداند.)) نفس بلند كشيد و چشمها را بست. (( فقط به شما ----- )) چشمها را كه باز كرد میلرزيد. پرستار جلوتر آمد. پزشك اشاره كرد كه صبر كند. برادر تهمينه به ميز تحرير نگاه كرد. به تقويم شايد يا به دستهی يادداشت. يكهو آرام گرفت و وقتی كه حرف زد انگار داشت با خودش حرف میزد. انگار داشت با دقت چيزی را برای خودش توضيح میداد. (( داداش داشت جلو میرفت. من و چند نفر از بچهها پشت سرش بوديم. توی جاده خاكی فقط ما بوديم و چند نخل خشكيده. قمقه دست اسفنديار بود. تشنه بوديم. داداش گفت نه". تا نرسيم به بچهها، آب بی آب." شوخی میكرد. گفتيم " به زور ازت میگيريم. " شوخی میكرديم. خنديد و دويد. تا آمديم دنبالش بدويم لعنتی آمد. همه چير رفت آسمان. ما افتاديم زمين. )) ساكت شد و نگاه هنوز به ميز تحرير نفسهای تند كشيد. بعد انگار بخواهد چيزی را بهتر ببيند چشمها را ريز كرد. (( داد زدم داداش! بعد ديدمش. هنوز داشت جلوی من میدويد. قمقه به دست. بیسر. بیسر جلو من میدويد. قمقه به دست. سر نداشت. میدويد ولی سر نداشت. نداشت. سر نداشت.))
" عادت میكنيم. نوشته زويا پيرزاد. صفحه 116 "
Comments (10)
اوووف ...خوب شد نوشتي...مي خواستم برم هر جور شده كتاب رو گير بيارم بخونما....عمرآ بخونمش! اگه بخونم همه اش تا يه ماه صحنه هاش مياد جلو چشمام
*****************************************
k1: البته كتاب اصلاً تو اين حال و هوا نيست. چون از اين صحنه خوشم اومد اين رو نوشتم. به نظر من حتماً كتاب رو بخون. قطعاً خوشت مياد.
Posted by سرمه | August 14, 2004 08:54 AM
Posted on August 14, 2004 08:54
حتماَ امروز شروع ميكنم به خوندنش
Posted by رضا | August 14, 2004 08:56 AM
Posted on August 14, 2004 08:56
پنج شنبه خريدمش ولي هنوز وقت نكردم بخونم...
*****************************************
k1: زودتر شروع به خوندنش كن. خوشت مياد.
Posted by shirin | August 14, 2004 09:10 AM
Posted on August 14, 2004 09:10
كتاب فوق العاده اي است....
*****************************************
k1: من هم از كتاب خيلی خوشم اومد.
Posted by مارمولک | August 14, 2004 09:16 AM
Posted on August 14, 2004 09:16
اين دو تا پست آخرت .... چرا انقد تلخ بود ؟؟
*****************************************
k1: يه وقتهايی تلخی عين شيرينیايه. بعدش هم همش كه نبايد دايره دنبك بردارم و براتون بزنم و بخونم!
Posted by Elize | August 14, 2004 10:11 AM
Posted on August 14, 2004 10:11
وقتي پايين ميگذاريش كه تمامش را خواندهاي مثل يك ليوان پر از شربت در دل تابستان داغ...
Posted by سايه | August 14, 2004 02:31 PM
Posted on August 14, 2004 14:31
یه جوری بد ... اما جذاب ... اگه گیرش بیارم حتما می خونمش
Posted by مسافر هتل کالیفرنیا | August 15, 2004 08:43 AM
Posted on August 15, 2004 08:43
توي لينكات يه چيزي كشف كردم كه همين باعث شده بهت ارادت پيدا كنم... حالا بگرد ببين چيه:)
*****************************************
k1: ممنون از لطف شما ولی ببخشيد متوجه نشدم كدوم لينك رو میفرماييد؟!
Posted by shirin | August 15, 2004 10:12 AM
Posted on August 15, 2004 10:12
من اگه پول داشتم ...
*****************************************
k1: ميخواهیمن برات بخرم؟!
Posted by هیولا هستم | August 16, 2004 05:05 AM
Posted on August 16, 2004 05:05
اين كتابش هم مثل قبليش توي هر صفحه فقط دو سه خط خوندني داره. توي قبلي كه فقط درباره شستن و جارو كردن و باز و بسته كردن در نوشته شده بود. فقط تكرار مكرراته و عين فيلمهامون هي كش داده داستان رو و آخرشم قيچي كرده و والسلام. نميدونم ماها چرا عادت دارم روي آب و هوا فيلم ببينيم و كتاب بخونيم. تا يه اسمي مياد ميريزيم رو سر اسمه و ديگه ...
Posted by man o baroon | August 17, 2004 08:16 AM
Posted on August 17, 2004 08:16