شنبه، ۳ مرداد ۱۳۸۳

از اون موقع كه خودم رو شناختم و فهميدم گريه‌های گاه و بيگاه فك و فاميل تو فرودگاه مهرآباد به معنى اينه كه دوباره يه سريهای ديگه از قوم و خويش هم دارند راهی ديار غربت ميشن و ميرن و معلوم نيست كه ديگه كی بخواهيم دوباره ريخت و قيافه همديگر رو ببينيم، از رفتن به خارج از كشور و زندگی تو غربت ترس و واهمه و به يه نوعى نفرت داشتم!
تا همين چند سال پيش وقتى كه اسم اروپا و آمريكا ميومد و آب از دهن همه دوست و رفيقام راه ميوفتد، من بر خلاف همه‌شون هيچ علاقه‌ای به رفتن نشون نمى‌دادم. نه اينكه حالا فكر كنيد خيلى ناسيوناليست و وطن پرست هستم و بخوام بگم ايران سرزمين دليران و بيشه شيران و بهترين جاى دنياست، نه بابا اصلاً اينجورى نبوده و نيست بلكه اگه هيچ وقتی به رفتن فكر نكردم و همين جا موندم بخاطر اين بوده كه وقتی تمام محسناتات و مضرات زندگی تو يه كشور ديگه رو، ميذاشتم رو كفه ترازو، ميديدم كفه موندن تو همين دير خراب، سنگين‌تر و گرايش براى موندن بيشتره و نهايتاً موندن به رفتن مى چربه.
حالا اينكه تو اون كفه چی بوده كه وزنش رو بيشتر و سنگين‌تر می‌كرده‌ بماند، اونش زياد مهم نيست. مهم اينه كه با داشتن يه سرى شرايط خيلی بهتر از الان‌ام نرفتم. نرفتم كه يعنی اصلاً به رفتن فكر نكردم. موندم و زندگی كردم و رسيدم به اينی كه الان رسيدم!
فك و فاميلى كه يه جورايی بيشتر از بقيه دوست‌شون داشتم و آدم حسابی‌تر از ديگرون بودن، رفتند. دوستايی كه نه فقط دوست، بلكه يه دنيا خاطره و زندگی بودن، رفتند. در و همسايه‌هايى كه با رغبت باهاشون سلام و عليك می‌كردم و نگاهشون همش رو كولم سنگينی نمی‌كرد و دنبال اين نبودند كه ببيند رخت و لباس و كفش و كلاه‌ام، مال خودمه يا عاريت گرفتم، رفتند. رفتند و هی هر روز پاشدم رفتم مهرآباد و يكی‌شون رو بدرقه كردم ولی تو همه اين دفعات همش مثل بز اخوش اونايی كه داشتند می‌‌رفتند رو نگاه كردم و هيچ وقت نتونستم بفهمم چرا اين همه چيزهای خوبی رو كه تو اين مملكت دارند رو ول می‌كنند و ميرن؟! هيچ وقت نتونستم خودم رو جای اونا بذارم و ببينم يه روزی با دو سه تا چمدون می‌خوام با اين همه داشته‌های خوب خداحافظی كنم و برم.
از آخرين روزهايی كه اينجوری فكر می‌كردم خيلی نمی‌گذره ولی ديگه از داشتن اون باورها و اعتقادات خيلی گذشته! ديگه اون حس و علاقه قبلی داره بيات ميشه. حس می‌كنم هر روزی كه ميگذره اون كفه رفتن داره سنگين و سنگين‌تر ميشه و ميل رفتن به موندن داره می‌چربه. حالا اينكه تو اون كفه چی هست كه وزنش رو داره بيشتر و سنگين‌تر می‌كنه بماند، اونش مهم نيست! مهم اينه كه انگيزه‌های موندن داره شُل ميشه. اون گره‌ها احساسی داره كم‌كم وا ميشه. اون داشته‌های خوب داره كمرنگ ميشه.
درسته كه آسمون همه جا همين رنگه ولی چرا خودمون نريم و يه آسمون ديگه رو تجربه نكنيم؟! بذار بريم ببينيم آبی آسمون يه مملكت ديگه چه طعمی داره! بقول معروف، هم بالای اين مملكت رو ديديم و هم پايين‌‌اش رو! حالا بريم ببينيم بالا پايين مملكت اونا چه جوريه!
نمی‌دونم..... ولی هر روز كه ميگذره حس می‌كنم دارم كم‌كم می‌فهمم چرا يه سريها تموم عشق، علاقه، پدر، مادر، خاطرات، دوست، رفيق و خلاصه همه زندگی‌شون رو چپوندن تو دو سه تا چمدون و با چشمهای اشكی مهرآباد رو ترك كردن. آره فكر می‌كنم يه چيزهایی رو دارم درك می‌كنم!

۱۳ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

كيوان جانم خيلي سخته كه آدم به اين مر حله برسه خيلي سخته من قشنگ مي فهمم.

آره، بعضي باورها عليرغم اينكه زماني اعتقاد بودن، الان كمرنگ شدن. تو اين بلبشو نميشه علتش رو تو يه چيز خلاصه كرد و اگه هم بشه انرژي براي درمانش و نيز محيطي براي درست كردنش نيست.
بعضي وقتا بايد از خيلي چيزها گذشت تا بشه زندگي كرد

Nasim

salam
inja ke man hastam chizi be sobh namoonde. khabam nemibord hamintori dashtam bihadaf touye site orkut vel migashtam ke az touye profile shoma homepageto didam. az neveshtehat khosham oomad chon rahat minevisi! engar dari daftarkhaterat minevisi!
az raftan gofti.... manam yeki az oonayee hastam ke chand vaght pish IRAN ro bekhatere kheili dalayel tark kardam. ye chizi migam va bishtar az in por harfi nemikonam! man shayad be hadafhaye mad'im( manzooram mali nistaa) reside basham (ya behtar begam dar rahe residan be oon ahdaf hastam) vali dar ezash bahaye safa o sedaghat o refaghat o marefat-e doro baramo pardakhtam! rezayat az zendegi touye jaee gheir az vatan bastegi be arzesh-haye afrad dare!
shad o movafagh bashi :)

منم آنوقتها كه دو تا از عزيزاين افراد زندگيم رفتن ... اينطوري فكر مي كردم... و فقط اشك ريختم... ولي حالا مي فهمم كه چطور اونها تونستن دل بكنن و برن..! خيلي سخته..!

.

هنوز بدهيهاي اخلاقي من به تو تمام نشده و تو قفس دلتنگيهاي مرا دوباره رنگ ميزني. شوق سفر در تو مرا ميازارد. حتي انديشيدن به اين پرواز بغضي از جنس دلتنگي را در من مي زايد. همين.

سلام خونه جديد مبارك!!خيلي عاليه ؛)

سلام...
ميدوني...(ميخوام يه چيزايي بگم كه نبايد به هيچكدومتون بر بخوره...اين نوشته ها مربوط به آدماييه كه هيچي نيستن...شماها لااقل يه بلاگر هستيد...پس يه چيزي هستيد...لطفا به خودتون نگيريد...با همه تون هستم هاااااا).
ميدوني كجا هستيم؟ توي يه مملكت كثيف , با يه سري مسئولين كثيف تر , يه زندگي كثيف...توي يه شهر پر از كثافت...كه ديگه داره حالم از خيابوناي زشت و شلوغ و كثيف و بي صاحابش به هم ميخوره...
تو يه مملكتي كه تا پول و پارتي نداشته باشي كسي حرفتو به.......هم حساب نميكنه...توي اين مملكت... تو اين قفس...
چي ميبينم من از آينده؟ تو چي ميبيني؟ اصلا اين دود اجازه’ ديدن چيزي رو به آدم ميده؟...
يه مدرك زپرتي و يه كار زپرتي تر و يه حقوق بخور و نمير واسه يه سري به اصطلاح دكتر و مهندس...اينه آينده ’ ما؟
به خدا قسم به اندازه’ يه سر سوزن ارزش نداره كه بخواي بموني و عمرتو حروم كني...
حالا هي بگيد كه نه...قشنگه..قصه هاي مادر بزرگ ... شب هاي زمستون زير كرسي خوابيدن ... از پنجره بوي شب بو شنيدن...
بريز دور اينا رو بابا...
من كه بيخيال شدم...ببخشيد اگه يه كم تند رفتم...
(اين نظرات كاملا شخصي من بود...هر كي دلش ميخواد فحش بده ... من آزادم كه لااقل اينجا حرفامو بزنم...شما هم آزاديد كه هر چي ميخوايد بگيد)
شاد باشي و پايدار
تا هميشه
تا ابد...

قربان سايتتون مبارك !

rezvan

اگه تو موندن را ترجيح ميدادي چون ميگفتي ارزشش را نداره خودمو رها كنم و مادرم را در حسرت ديدار خودم بذارم.اگه موندي چون فكر ميكردي اگه علي ساربونه ميدونه شتراش را كجا بخوابونه.ميدونستي كه ميتوني بر همه مشكلات فائق آيي.تو ميدونستي كه مهاجرين به ديگر كشور ها را هر چند احترام بگذارند يك انگل ميدونند كه هر چه زودتر بايد به بازگشتن فكر كنه.تو ميدونستي مملكتت مال خودته و دريغ است ايران كه ويران شود كنام پلنگان و شيران شود ولي حالا كه موندي و امتحان كردي نميشه مي خواي راه رفتن را هم بيازمايي چون آرزو بر جوانان عيب نيست. تو ميدوني اوني كه ميتونه همه زندگي را و آرزو ها را و گذشته ها را در يك چمدون بگنجونه چه وارسته ايي است . آنكه ميماند چه ........خب طبيعيه هر روز انسان به جنبه ايي از قضايا فكر كنه. ولي اونايي كه ميرن نه متعلق به اونجا ميشن نه ديگه ميتونند بر گردند نه در غربت دلش شاد و نه رويي در وطن دارد

اولا كه مباركه ... دوما كه مطمئني ؟

خيلي وقتها به كسي پيشنهاد نمي كردم كه اگه مي تونه خارج بشه اما حالا خيلي وقته كه ديگه به كسي نميگم كه اگه مي تونه بمونه ... بازم ادمها با هم فرق دارند ... خودت بهتر مي دوني .

هي من خيلي برات خوشحالم كه داري ديگه داري مي فهمي D:

بدترش ميدوني چيه؟,ه بعد از دوسال برگردي و با مملكتي كه توش بزرگ شدي غريبه باشي!كه از همون توي فرودگاه دلت براي اون غربتي كه دو سه ساله بهت آشيونه داده تنگ بشه...بدتر از همه اينه كه با ديدن همه’ مشكلات و نابسامانيها ي اين شهر شلوغ كه يه موقع خيلي دوستش داشتي ته دلت قرص باشه كه هنوز يك ماه نشده باز چمدوناتو ميبندي...

ارسال نظر