پنجشنبه، ۱ مرداد ۱۳۸۳

دوباره يكى ديگه رفت. رفت تا ديگه اينجا نباشه. رفت تا زندگی تو غربت رو مزمزه كنه. رفت تا دلش برای گلهای شب‌بو تنگ بشه و شبها خواب اون كاجهای بلند و گلهای آفتابگردون رو ببينه. يكى ديگه رفت. رفت تا شايد اينبار تنفس تو يه محيط آزاد رو تجربه كنه. رفت تا خودش بشه. رفت تا خودش رو پيدا كنه.
رفت، ولى اينبار نه بغضى تركيد و نه اشكى بر گونه لرزيد. رفت تا يادمون بندازه، اونايى كه دارن ميرن هى روز به روز، زياد و زيادتر ميشن. رفت تا يادمون بندازه شب‌بوهايى كه تو مزرعه بدون آب موندن، هر روز دارن بيشتر و بيشتر ميشن.
آره، رفت. ولى اينبار نه بغضى تركيد و نه اشكى بر گونه لرزيد. نمى‌دونم بايد از داشتن چنين حسى خوشحال بود يا ناراحت؟! رفت تا ديگه اينجا نباشه. نمى‌دونم چرا هر روز كه ميگذره كفه رفتن به موندن، غلبه مى‌كنه؟! نمى‌دونم چرا اون كفه موندن داره روز به روز از زمين دورتر و دورتر ميشه و حس می‌كنم ريشه‌هاى موندن داره سست‌تر و سست‌تر ميشه. يه جورايى كه ديگه ترس اينو دارى كه از اين زمين جدا بشى، كنده بشى و ديگه نتونى بهش بچسبى! نمى‌دونم چرا حس مى‌كنم، حالا ديگه ميشه به شب‌بو‌ها دروغ گفت و آفتابگردونها هم ميتونند بى‌لالايى سر به بالين مزرعه بذارند!
آره رفت تا خودش بشه. رفت تا خودش رو پيدا كنه. نمى‌دونم چرا حس می‌كنم گم شدم؟! حس مى‌كنم غربيه شدم. حس مى‌كنم اين مام و وطن! مال ما نيست و همه‌مون اسير دست ديگرى شديم. قاطى اين همه آفتابگردونيم و در به در، دنبال طلوع خورشيد می‌گرديم. نمى‌دونم اصلاً خورشيدى هست يا ما قبله رو گم كرديم؟! نمى‌دونم چرا شبها خواب مى‌بينم، مزرعه پر آبه ولى شب‌بوها دارن از تشنگی جون ميدن.
نمى‌دونم چرا حس مى‌كنم ميشه رفت. ميشه ديگه اينجا نبود. ميشه ديگه اينجا نموند. ميشه رفت و يه جای ديگه‌ای پيدا شد. مى تونى برى و اينبار برای آفتابگردونهای غريبه لالايى بگى. مى تونى برى و به بهونه شب بوهاى تشنه اين مزرعه زل بزنى تو چشاى اون شب بوهاى بى حس و حال و براى تموم دل تنگيهات و دل تنگيهاش گريه كنى. شايد هم ديگه بايد رفت، نمى‌دونم. نمى‌دونم چرا اين ريشه‌هاى لعنتى دارن هى سست‌تر و سست‌تر ميشن؟! نمى‌دونم ……
تو هم رفتى. اينبار هم برای تو و هم براى آرزوهای قشنگت، يه صبح بهاری آرزومنديم. دلمون برايت خيلى تنگ ميشه. تا ببينيم دفعه بعد نوبت كيه و مسافر بعدى كيه؟! پس تو هم خداحافظ!

۱۹ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

هميشه همينطوره. وقتي دل آدم به هواي چيزايي كه اينجا تو وطنش بدست نمياد بايد پا بذاره رو همه اون خاطراتي كه داره و دل بكنه و بره، غم سنگيني داره كه شايد زمان تنها مرهمش باشه. اميدوارم كه اين رفتن، شروعي خوب براي آغازي مجدد باشه.

تا بوده همين بوده، رفتن و نماندن

شما هم ايشالا مياين
راستي اين Yesتون كار نمي كنه

آن سفر كرده كه صد غافل در همره اوست.. هر كجا هست خدايا به سلامت دارش

دل ما هم تنگ مي شود :)

بله...اونايى كه دارن ميرن هى روز به روز، زياد و زيادتر ميشن.اي داد...ولي خودمونيم, هر بار ميومديم اينجا خستگي روز رو از تنمون بيرون ميكردي و كلي حال ميكرديم, امروز همه جا حالگيريه! ولي راست گفتي, حقيقته,حقيقتم هميشه نه ولي اكثرا تلخه...

واقعا شيده خانمم مي خواد بره ديگه نمي نويسن ؟ چرا آخه

خوش به حالش كه رفت. راستي تو هم كه ميخواي بري. دست ما رو هم بگير

من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است بيا ره توشه بر داريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم ببنيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است .
هر كجا كه هست خدا يارييش كنه

آره شيده هم رفت ..من يك خواهري دارم كه اسمش شيده است ..اونم دوره ..وقتي اسم رفتن مياد دلم ميگيره ......

آقا مباركه ! آبي مد شده ؟

نگار

همیشه سفر حتی به دوست داشتنیترین جاهایی که مسافر می خواد بره برا بقیه دلتنگ کننده است سفر ادما رو غمگین میکنه تحریک میکنه و یک حس غریبی میده که نمیدونی کجا خالیش کنی اما مام وطن خیلی وقته که غمگینه به خاطر همه بچه های خوبش که داره از دست میده هم اون دلتنگه هم بچه هاش ،اما گاهی باید جدا شد هر چند تلخ
مثل مردن میمونه دل بریدن ولی......

purchase quality prozac from leading online pharmacies at a much lower price than your local pharmacy

Better to write for yourself and have no public, than to write for the public and have no self.

A man can be happy with any woman as long as he does not love her.

The greatest minds are capable of the greatest vices as well as of the greatest virtues.

Death may be the greatest of all human blessings.

Pen pushers work at desk jobs.

Im a goldenp guy

ارسال نظر