برشی از سفری كه ميزبانم تو باشی
آخرين صفحه كتاب چركنويس (1) رو كه ميخونم، ياد تو ميوفتم. كتاب رو میبندم و ميذارمش روی ميز. هنوز سنج و صنوبر (2) نصفه نيمه مونده. بوی بارون مياد. ميل بارون دارم ولی هيچ خبری نيست. دريغ از قطرهايی بارون. ای تُف به اين روز و روزگار كه بايد ارديبهشت باشه و چشم به آسمون بدوزيم تا بارون بياد. ای تُف به اين مملكت كه بايد هی چشم به آخرين قطار رسيده به ايستگاه باشيم. به آخرين هواپيمايی كه مياد و بوسه ميزنه به زمين و مهرآباد رو بغل ميكنه. ميگم مهرآباد! انگار هنوز باور نداريم كه مدتهاست فرودگاه و پروازهای خارجی به يه جای ديگهای منتقل شده. انگاری خاطراتِ همه دوست و رفيق و بوی عطر تن تو، توی سالن مهرآباد پيچيده. صحبت از بارون بود ولی نميدونم چرا يدفعه ياد تو و قطار و هواپيما و عطر تن تو افتادم. مرغ خياله ديگه. تنها دار و ندارم همين يه مرغه. تخم طلا كه برام نميذاره پس بذار توی روزهايی كه نيستی بال و پرش بدم و بذارم بياد اونورا. بياد پيش تو. بياد فرانكفورت، كلن، واشنگتن، ميلان، اورنج كانتی، پاريس، وين، مونترال، ملبورن. بذار حداقل اين دلخوشی رو از خودمون دريغ نكنيم.
روی كاناپه لَم دادم و دارم كتابی رو كه از ايران با خودم آوردم ورق ميزنم. 120صفحهاش رو توی هواپيما خوندم و موقعی كه خوابم گرفت، كارت پروازم رو گذاشتم لای اون صفحه تا ديگه دنبالش نگردم. كارت پرواز هنوز اينجاست، شماره صندلی 17D. بغل دستم يه خانم پير نشسته بود كه داشت ميرفت كانادا. عروسش برای اولين بار و پس از ده سال، زايمان كرده بود و اون حالا خوشحال بود كه صاحب يه نوه كاكل زری شده. وقتی ازم پرسيد، پسرم شما كجا ميريد و من بهش گفتم، نمیدونم! با يه نگاه عاقل اندر سفيهيی زل زدم توی چشمهام و بعد از اون بود كه احتمالاً حس كرد با يه آدم عقب افتاده ذهنی طرفه و ترجيح داد ديگه هيچی ازم نپرسه و چشمهاش رو بست و توی تموم طول راه خوابيد و من رو با ريتم ناهماهنگ خروپفهاش تنها گذاشت. توی تموم طول راه زُل زده بودم به ابرها و منظرههای خوشگلی كه درست كرده بودند و MP3 Player هم توی گوشم بود و موزيك گوش ميدادم. مرغ خيال اينبار هم همراهم بود و توی اين ارتفاع هم داشت پرواز میكرد. نميدونم چرا وقتی آدم اين بالاست خدا رو به خودش نزديكتر حس ميكنه.
تازه دو سه ساعته كه رسيدم. خسته نيستم. فقط يه كمی منگم. دارم محيط و تنفس و با تو بودن توی يه فضا رو تجربه میكنم. چيزی كه مدتها بهش فكر میكردم. اومدم تا لمس كنم فضای غربت و خونه تو و كتابها و كتری برقی و قهوهجوش و گلدونهای شمعدونی و آباژور و گليم و فرشهای دستبافت ايرانی و راستش، از الان هم ماتم گرفتم چه جوری بايد توی اين مدت از اين توالتهای مزخرف فرنگی استفاده كنم. پنداری كون من هم مثل خيلی از ايده و عقايدم، با غرب و زندگی توی غربت همخونی نداره!
وقتی رسيدم يه كمی استرس داشتم. وقتی اون پليس خندهرو مُهر رو زد توی پاسپورتم و بهم گفت وِلكام و چمدونم رو تحويل گرفتم و توی كرويدور فرودگاه از همون راه دور ديدمت، نمیدونستم وقتی بهت رسيدم، بايد بغلت كنم و چی بگم. دلم برات تنگ شده بود، خيلی واژه لوس و دم دستیيه. چمدونی كه اينبار سبكتر از هميشه بود رو با خودم میكشيدم و توی اين مسير 7-8-10 متری فقط تو بودی كه میديدمت. اومدم و اومدم تا رسيدم بهت، از ميون جمعيت گذشتم و چمدون رو ول كردم وسط اون سالن تر تميز و فارغ از همهی بود و نبودها و چشمهايی كه ما رو ميديد و نمیديد، همديگر رو بغل كرديم و ...
الان كه دو سه ساعته از اون موقع ميگذره اصلاً يادم نيست توی اون لحظات بهم چی گفتيم. راستی تو يادته، اصلاً با هم حرفی زديم؟! توی ماشين، من ساكت بودم. يه كمی خسته و خوابآلود و منگ بودم. شايد بقول تو منگیم مادرزادی بوده! از تهران تا اونجا داشتم با يه جوش سفيدی كه توی پيشونيم زده بود ور ميرفتم و اون هنوز ايستادگی میكرد. زير چشمی داشتم تو و تموم اون سرزمين سبز رو نگاه میكردم. تو رانندگی ميكردی و يه آهنگ ايرانی داشت ميخوند. گوگوش بود؟ ابی بود؟ ستار بود؟ يادم نيست. آهنگ و خواننده و جاده مهم نبود، مهم تو بودی. نميدونم توی كدوم اتوبان و بقول شما اونوريها، هایوی بوديم كه از ايران ازم پرسيدی. از روزهايی كه نبودی. دلت برای پيچهای امينالدوله تنگ شده بود. دلت حتی برای پيچ شمرون هم تنگ شده بود. دلت برای خيابون رسالت، هفت تير، سيد خندان، سميه، وليعصر، دولت، دروس، پاسداران، ظفر، زير پل كريمخان، وزرا، كانون فكری كودكان، سينما شهر فرنگ و همه اون كوچههای تنگ و تاريكِ آشتیكنون تنگ شده بود. اينها رو تو به من نگفتی بلكه من خودم از توی چشمهات خوندم. از توی نگاهت خوندم كه دلت برای همه اون آدمهايی كه توی بهشت زهرا و زير خروارها خاك دفن شدند خيلی تنگ شده. آدم وقتی توی غربته ديگه فرقی براش نداره، دلش برای همه مُردهها و زندهها تنگ ميشه. ای تُف به اين روزگار كه آدم دلش بايد برای همه داشتهها و نداشتههای زندگيش تنگ بشه. يادته اون دفعه كه رفتی بهشتزهرا حالت بد شد و ... اصلاً ولش كن، بيا ديگه به چيزهای خوب فكر كنيم.
از فرودگاه تا خونهت راه زيادی بود. دلم نميومد كه چشم روی هم بذارم و بخوابم. مدتها بود كه اين ساعت و اين روزها رو با خودم مُرور میكردم. مدتها بود كه هی روزهای تقويم رو رج ميزدم و حالا ديگه ماههای ميلادی رو از حفظ بودم و حالا من بودم و تو. توی اين سرزمين سرسبزِ بارونی كه ديگه آدم نبايد ماهها منتظر رسيدن بارون، چشم به آسمون بدوزه. حالا ديگه تو بودی و بارون بود و من بودم. يادمه زل زده بودم به موهايی كه سفيد شده بودند و خودشون رو با گستاخی از ميوون اون همه موی رنگی نشون ميدادند و من داشتم توی ذهنم اونها رو جدا میكردم كه چشمهام سنگين شد و وقتی چشم باز كردم ديگه نزديك خونهت بوديم. توی تموم طول راه تو چقدر ساكت و آروم بودی. چقدر آرامش داشتی. چقدر بزرگ شده بودی. بهت حسودی ميكردم. برای همه روزهايی كه بودی و نبودی، افسوس میخوردم. راستی اونقدر هول بودم كه اصلاً يادم رفت ببينم ماشينت چی بود؟! اُپل بود؟ هوندا بود؟! تويوتا بود؟! نيسان ... هر چند حالا ديگه چه فرقی داره. قرارمون اين بود كه از اين به بعد، به تموم داشتههای مشتركمون فكر كنيم، يادت هست؟!
گفته بودی خونه خوشگلی داری ولی هيچ وقت حدس نميزدم خونهات اينقدر ايرانی و گرم باشه. فكر كنم اگه توی كابينتها رو بگردم حتی شنبليله و اسفند و هاون و گوشتكوب و روشور و سفيد آب هم پيدا میكنم! توی آشپزخونه هستی و داری قهوه و يه ظرف ميوه رو آماده ميكنی و منِ تنبل روی كاناپه لم دادم و دارم تو رو نگاه میكنم. يه سری مجلههای خارجی روی عسلیها پخشه. روی جلدش عكس چند تا خانم خوشگل مو بور چاپ شده. ميدونی ميونهم با تلويزيون و اونهم زبانی كه نمیفهممش خوب نيست، بنابراين برام موزيك گذاشتی و اونهم چه آهنگی، زلف بر باد مده محسن نامجو. راستی آلبوم ترنج نامجو و ری را سهيل نفيسی رو برات آوردم. الان توی كوله پشتیم هستند. مطمئن هستم كه ازشون خوشت مياد. ميتونه مرهمی باشه برای زخمها و تنهايیهای فردات. البته اگه خودت بخواهی دوباره تنهايی رو انتخاب كنی. بهرحال من امتحانشون كردم، جواب ميده اساسی! راستی باز كه موهات بلند شده، مگه قرار نبود كوتاشون كنی؟!
كم حرف شدی. نميدونم چرا امروز اينقدر ساكتی. منهم ساكت شدم. فكر كنم هنوز باور نكرديم كه اينجا، كيلومترها كيلومتر دورتر از ايران، با هم و در كنار همديگه هستيم. تا تو قهوه رو آماده كنی از روی مبل بلند ميشم و توی سالن دوری ميزنم. عكسهايی كه قاب شده و چسبيده به بيخ ديوار رو نگاه میكنم. كتابهای فارسی و ايرانی كه توی كتابخونهات هستند رو نگاه میكنم. ساعت ديواریی كه زمانی رو كه نشون ميده، برام خيلی غريبه است رو نگاه میكنم. از پنجره مناظر بيرون رو نگاه میكنم. اون كوههای بلند و سرسبز رو كه وقتی اينجا هستی بايد باور كنی اين كوهها شبيه كوههای شمال ايران هستند و سرسبزيش هم مثل جاده چالوس ولی ... توی اين فضای مه گرفته غربت، بايد به زور خيلی چيزها رو باور كنی. بايد كوهها رو باور كنی. درياها رو باور كنی. آسمون رو باور كنی. آدمها رو باور كنی. دوريها رو باور كنی. حسهای نداشته رو باور كنی. گريههای بیبهونه رو باور كنی. دل تنگیها رو باور كنی. اينجا كه هستی شايد ديگه به ديگرون دروغ نگی ولی بايد هر روز به خودت يه دروغ جديد بگی و اين دروغ هر چی بزرگتر باشه باورش برای خودت هم آسونتره. دروغی به بزرگی اينكه يه روز چمدونم رو جمع میكنم و برمیگردم ايران. همهی ما مهاجرهای دور از وطن يه چمدون خيالی داريم كه قراره يه روز برش داريم و برگرديم ايران. بوی بارون مياد ولی يه چيزی بهت ميگم، تو رو خدا ناراحت نشو. اين بارون يه چيزی كم داره ... توی اين سرزمين، هيچ وقت بوی خاك بارون خورده به مشام نميرسه.
نمیخوام بخوابم. همونجوری روی مبلها ولو ميشيم. قهوهام رو تلختر از هميشه میخورم. خيلی بهم چسبيد. تموم خستهگی راه و نخوابيدنهاش رو از تنم درآورد. ظرف پُری از آجيل روی ميزه. غلط نكنم آجيل تواضع هستش كه توی اين ديار غربت هم به خونههای ايرانی جا باز كرده. توت فرنگیهای قرمز بدجوری دلبری میكنند. تو اصرار داری كه برم و يه استراحتی بكنم ولی وقتی صحبتمون گرم ميشه، گذشت زمون و خستگی يادمون ميره. خيلی حرفها برای گفتن داريم، خيلی. پنجره بازه و بارون هم بند اومده. هوا خيلی عاشقونه شده. دلم ميخواد بريم بيرون و من اين پيشنهاد رو میكنم. وقتی مطمئن ميشی خسته نيستم، دو تايی با هم راه ميوفتيم. مثل اينكه اين شهر رو از لای زَر ورق درآوردند. همه جا تميز تميزه. جوريكه اين تميزی لعنتی آدم رو اذيت ميكنه! من عادت ندارم به اين همه زيبايی. من عادت ندارم به اين همه تميزی. من عادت ندارم به اين همه نور، به اين همه با تو بودن، به اين همه خوشبختی.
میتونستم حدس بزنم، اولين جايی كه ميايم كجاست. استار باكس. تو ميدونی كه من چقدر استار باكس رو دوست دارم. تو ميدونی كه من عاشق استار باكسم. راستی، تو ميدونی كه من عاشق تو، ... بگذريم! همه چيز رو كه نبايد گفت. چشمها با هم حرف ميزنند. نگاهها بهم دروغ نميگن پس بذار اونها خودشون تصميم بگيرند كه ميخوان چيكار كنند. محيطِ گرم استار باكس پرتم ميكنه به روزهايی كه ديگه اصلاً نمیخواهم بهشون فكر كنم. من يه قهوه تلخ و تو يه لاته با دونات سفارش ميدی. دور يه ميز چوبی به رنگ قهوهايی سوخته، ميشينيم و ناخواسته دوباره برمیگرديم به گذشته. به تهران. كافه نادری. لالهزار. استانبول. عباس آباد. دربند. با اينكه هيچ وجه مشتركی توی گذشته نداشتيم ولی نميدونم راز اينكه ما هی از گذشته حرف ميزنيم چيه. تو ميدونی توی گذشته دنبال چی ميگرديم؟! يادمه يه روز بهت گفتم، حال و آيندهام مال تو ... زل زدی توی چشمهام و گفتی، من میخواهم گذشتهات هم مال من باشه! از دستت ناراحت نشدم. حس نكردم اومدی كه همه حريم و حُرمتها رو از بين ببری. ميدونستم كه اين حرفت خودخواهی نيست. حالا ديگه مطمئنم وقتی ميخواهی گذشتهام هم مال تو باشه معنیش اينه كه خيلی دوستم داری. راستی دوستم داری؟!
شب داره از راه ميرسه. كمی قدم زدن و پياده روی، خيلی سر و حالم كرد. توی بالكن میشينيم و ستارهها رو نگاه میكنيم. هوس سيگار میكنم. از اون دوردورا يه صدای گنگی مياد كه نميدونم چيه ولی صدای جيرجيركها برام آشناست. توی اين سرزمينِ سبز و بارونی ياد شبهای كوير ميوفتم. نميدونم چرا اين موقع شب، ياد شهيار قنبری ميوفتم ...
دوستم داشته باش، بادها، دلتنگاند
دستها، بیهوده، چشمها، بیرنگاند
دوستم داشته باش، شهرها میلرزند
برگها میسوزند، یادها میگندند
باز شو تا پرواز، سبز باش از آواز
آشتی كن با رنگ، عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش، سیبها پوسیده
یاسها خشکیده، شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش، عطرها در راهاند
دوستت دارمها، آه، چه كوتاهاند
دوستت خواهم داشت، بیشتر از باران
گرمتر از لبخند، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت، شادتر خواهم شد
نابتر، روشنتر، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش، برگ را باور كن
آفتابیتر شو، باغ را از بَر كن
پنداری دوباره حرفهامون يادمون ميره. دوباره سكوت حاكم ميشه و همون نگاههايی كه نافذه و سفر به عمق چشمها. نمیخواهم به سه هفتهی ديگه و فرودگاه و تنهايی و برگشت فكر كنم. اومدم كه با ستارههای اين شهر رفيق بشم. اومدم تا توی كوچه پسكوچه هاش خاطره بسازم. اومدم تا بدنبال پيچهای امينالدوله باشم و گلهای شمعدونی خونهی تو رو آب بدم. اومدم تا با تو باشم. خدا رو چه ديدی، شايد موندم و ديگه نرفتم!
ميدونی كه زندگی توی غربت رو دوست ندارم. ميدونی كه از اون روزهای لعنتی، تجربه خوبی ندارم. ذهنت خيلی آشفته است ولی خب میتونم ذهنت رو بخونم. وقتی كيلومترها كيلومتر دور از هم بوديم، میتونستم بفهمم به چی فكر ميكنی حالا كه ديگه توی يه بالكن و زير يه سقف و كنار همديگه نشستيم. ميدونم داری به يكشنبهی سه هفتهی ديگه فكر میكنی. به دو تا چمدون. به خداحافظی با همسايههات. به كشيدن و چفت كردن پرده همه اتاقها. به خشك شدن همه گلهای شمعدونیت. به يه بليط يك سره. به فرودگاه. به اون چمدون خيالی كه حالا ديگه محكم توی دستت نگهش داشتی. به بودن كنار من توی هواپيما. به ايران.
(1) چركنويس / نوشته بهمن فرزانه / انتشارات ققنوس / 1386 / 2500 تومان
(2) سنج و صنوبر / نوشته مهناز كريمی / انتشارات ققنوس / 1382 / 3500 تومان
