پنجشنبه، ۱۱ تير ۱۳۸۸

خوبيه مطب و اطاق انتظار اين دكتر اينه كه وقتی بدون كتاب و مجله هم كه باشی قطعاً مطمئن هستی كه يه چيز دندون‌گيری پيدا می‌كنی تا بخونی و متوجه رفت و اومد مريض‌ها و گذر وقت نشی. اينبار توی يكی از كتاب‌های ولو شده‌ی روی ميز خوندم:

قصه را برای اين نقل می‌كنند كه كودك را خواب كنند ولی داستان (Story) نقش بيدار كردن و برانگيزاندن و آگاه كردن آدم‌ها را دارد.

سه شنبه، ۹ تير ۱۳۸۸

هيچ وقت دوست نداشتم پُست‌های وبلاگ‌هايی رو كه صرفاً اختصاص پيدا می‌كنه به شعری از يه شاعر نامی و يا داستانی برگرفته از يه نويسنده و از اينجور نقل‌قول‌ها. آدم وبلاگ رو برای اين ايجاد می كنه تا پل ارتباطی باشه ميون خودش و خواننده‌ها تا از اين طريق انديشه و تفكرش (البته اگه داشته باشه!) رو ارائه كنه وگرنه اگه قرار باشه يه روز از سعدی و فردا از وينگنشتاين بنويسه كه اين نشد وبلاگ. امروز در مقابل ايميلی كه از دوست عزيزی به دستم رسيد و اين روزها سخت كلافه‌ و بی‌حوصله است تسليم شدم. خاطر اون دوست و شعر دكتر شريعتی اونقدر عزيز و دل‌نشينه كه تصميم گرفتم اين شعر رو اينجا بنويسم تا همه با هم بخونيم. اينجور پست‌ها و نوشته‌ها و شعرها و خرده يادداشت‌ها گريز خوبی است برای اين روزهايی كه دل و دماغ نوشتن نداريم.


خدایا کفر نمی‌گویم
پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی‌‌آنکه خود خواهم، اسیر زندگی ‌کردی
خداوندا!
اگر روزی ‌زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این ‌سو و آن ‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

دكتـر شريعتـی

دوشنبه، ۸ تير ۱۳۸۸

دقت كردين بعد از اعلام نتايج انتخابات، به طور چشمگيری به تعداد آدم‌های شيرين‌عقل جامعه اضافه شده؟! آدم اول‌ش فكر می‌كنه، طرف داره با هندس‌فری موبايل صحبت می‌كنه و در حال جوش دادن يه معامله ميليونی كه اينجوری برآشفته شده و با شور و حرارت فرياد ميزنه ولی وقتی كه مياد جلوتر می‌بينی هيچی به گوش و گل و گردن‌ و دست و بازوش آويزون نيست. فارغ از دنيا و زمين و جهان و ماديات زده به سيم آخر و حالا هم معلوم نيست توی كدوم طبقه‌ی عرفان قرار گرفته و يقه كی رو چسبيده كه يه لحظه می‌خنده و يه لحظه چنون اخم و جوری نگات می‌كنه كه مجبور ميشی سريع نگات رو ازش بدزدی و بعد از اون ديگه تخم نمی‌كنه، زُل بزنی توی چشم‌هاش. اين روزها، داره هی به كُـ...‌خُل‌ها اضافه ميشه. همين جوری پيش بره بايد ديونه‌خونه رو بزرگتر كنند. توی اين گرمای تابستون سخته اينجویی فشرده و كيپ هم بشينيم!

شنبه، ۶ تير ۱۳۸۸

هر چقدر اين مَثلِ "تا نباشد چيزكی مردم نگويند چيزها" توی جامعه و كوچه و خيابون و زندگی روزانه‌ی ما ايرانی‌ها كاربرد داره و صحت و سقم اين اخبار خيلی زود بر همگان روشن ميشه و معمولاً و توی خيلی از موارد و تنها با درصد كمی خطا و تلورانس، درست از آب درمياد ولی در عالم سياست اين اخبار خيلی زود و يا شايد هم خيلی دير، همه بطور 100% و بدون هيچگونه تائيديه‌ای، تكذيب ميشه. تكذيب‌ای اعلام ميشه ولی خب ذهن آدم‌ها و جامعه، همونجوری پُر از سوالات گوناگون و بدون جواب، باقی می‌مونه و جالبی‌ش اينه كه ديگه اين روند تكذيب شدن‌های پی در پی اونقدر تكرار و لوس و اين آش اونقدر شور شده كه وقتی صدا و سيما، خبری رو تكذيب می‌كنه، ذهن جامعه به اين سمت سوق پيدا ميكنه كه پس حتماً يه خبرهايی هست!

توی محله و خيابون‌های هر كدوم از ماها كم نبودن آدم‌هايی امثال مش عباس بقال كه چند وقتی‌ اسم‌شون افتاده سر زبون‌ها كه بله، سَر مشتی يه جاهايی گرمه و پنداری سر پيری چيزش تكون تكون خورده و حالا هم رفته سراغ يه زنی كه همسن و سال مريم، دختر وسطی‌شه و .... و بعد از يه مدت، يعنی خيلی زود، كاملاً عيان ميشه كه بلـــه، مَش عباس، بغير از رقيه خاتون، زنی كه توی شهريور 1335 در كمال صحت و سلامتِ عقل، به عقد دائم و كامل مش عباس بقال دراومده، حالا الهام نامی هم اومده و چهار تا محل بالاتر توی خونه‌یی كه مشتی به اسم خانوم جديدش خريده زندگی می‌كنه و مشتی نهار رو ميره پيش اون و ... اين حرف‌ها و اين چيزكی‌هايی كه خيلی زود به چيزهای بزرگ تبديل ميشه توی فرهنگ و زندگی ما ايرانی‌ها اصلاً و ابداً غريبه نيست. آشنا و وجود پُر رنگی داره و تنيده شده توی تار و پود زندگی‌هامون.

و حالا ما ايرانی‌ها با اين ذهنيت، با دونستن اين نكته كه سَر بزرگ هميشه زير لحافه و صدای اين ساز فردا در مياد و تا نباشد چيزكی ... و خيلی بافته‌ها و ساخته‌های ذهنی و اجتماعی، نمی‌تونيم تموم حرف و حديث‌هايی رو كه اين روزها می‌شنويم و با توجه به تجربه‌های گذشته می‌دونيم حداقل قسمتی‌ش، صحت داره رو بواسطه‌ی اينكه صدا و سيما اون رو تكذيب كرده، ما هم قبول كنيم و براحتی از كنارش بگذريم تا مشت محكمی به دَهن ذِهن جستجوگرمون بزنيم كه اگه جواب منطقی برای اين ذهن سيال نداشته باشيم، روزگارمون رو سياه ميكنه از بس كه هی می‌پرسه چی شد، چی شد!

*در بازی مقابل كره جنوبی، چند نفر از بازيكن‌های تيم ملی فوتبال دستبند سبز می‌بندند. بعد از پايان بازی سرپرست، مدير فنی، رئيس فدراسيون، آبدارچی، پزشك تيم، فيزيوتراپ، بليط‌فروش، اون آقاهه كه كلاه بوقی ميذاره سرش و توی ورزشگاه طبل ميزنه، ناظر فيفا، يوفا، فيلا، شيلا، ژيلا، حتی دسته بيل‌ها و خلاصه همه و همه ميان و ميگن اين بازيكن‌ها بواسطه ارادت به اهل بيت و حضرت ابوالفضل، دستبند سبز بستند و خب اونوقت ما شصت هفتاد ميليون آدم، بدون در نظر گرفتن اينكه به كدوم كانديدای رياست جمهوری رای داديم، همه بايد گاو باشيم و يه مــــــاء بكشيم و بگيم بله شما راست می‌گيد.

* ساعت 3:30 دقيقه عصر اون يكی هفته، تيم ملی با كره جنوبی بازی داشت. وقتی داور سوت پايان بازی رو می‌كشه و ما خيال‌مون راحت ميشه كه تا چند سال ديگه به جام جهانی نمیريم، مزدك ميرزايی اعلام می‌كنه من به اتفاق آقای حاج رضايی كارشناس عزيز برنامه، برای بازی عربستان-كره‌شمالی كه حدود ساعت 10 شب انجام ميشه در استوديو هستيم و هيچ جايی نميريم تا اون بازی رو هم براتون گزارش كنيم! چند روزيه كه حرف و حديث‌هايی مبنی بر كنار گذاشتن عادل فردوسی‌پور و جواد خيابانی به گوش همه رسيده. اونها مسافرت كه نيستند. مريض هم كه نشدن. تير هم كه بهشون نخورده. كنكور هم كه ندارند. توی تظاهرات هم كه نبودند. آبستن هم كه نيستند. نامه‌ی استادهای دانشگاه رو هم كه امضاء نكردند. خب آيا نبودشون رو نبايد بنويسم به پای همون چيزكی كه مردم ميگن؟! قاعدتاً بايد صدا و سيما بياد و اعلام كنه، اين حرفهايی كه در رابطه با اين دو گزارشگر ميزنن شايعه است و اونها صحيح و سالم به زودی ميان پشت صفحه‌ی تلويزيون كه خب صدا و سيما با زيركی رسانه‌ای(!) اينكار رو انجام ميده، پس ما دوباره بايد يه مــــــاء گاوپسندِ دشمن‌شكن می‌كشيم و می‌گيم بگيم بله شما راست می‌گيد. ما خريم. الاغ‌يم. يابو، ماديون، آميب، باكتری اصلاً لاك‌پشت‌يم. ما رو نزنيد، ما گيلاس‌يم!

* دو سه تا از بازيكن‌های تيم ملی كه اتفاقاً از بد حادثه همون‌هايی هستند كه دستبند سبز بستن از تيم ملی خداحافظی می‌كنند. سرپرست تيم اعلام می‌كنه خب همه بازيكن‌ها بايد يه روزی از ورزش خداحافظی كنند و اين دو نفر خودشون چنين تصميمی گرفتند پس همه با هم .... مــــــــاء.

* تيری كه به ندا خورد از جلو نبود، از پشت بود. تيرش مال ما نبود، نمی‌دونيم مال كی بود. سايزش كوچيك بود. تعداد گلبول‌های قرمز خون ندا كمتر از حد نرمال بود. اون آقاهه چرا اصلاً پيرهن‌ش راه‌راه آبی سفيد بود. اصلاً ما نبوديم، سيا بود. ندا نبود. اون كه هنوز زنده است. الان هم رفته آنتاليا آفتاب بگيره و برنزه شه پس همه با هم ... مـــــاء.

* آرای بعضی از حوزه‌ها رشد 140% داشته. خب اين بخاطر اين بوده كه چون هوا خوب بوده مردم اون هفته به اون شهرها مسافرت كردن. ديدين جاده چالوس عصر جمعه‌ها چقدر شلوغ ميشه و خب گويا يزد هم كه 140% مشاركت داشته جديداً جزء مناطق خوش آب و هوا و سمت جاده چالوس هست پس همه با هم ... مـــــــاء.

در ابن رابطه مثال زياده پس خودتون سرتون رو بندازيد پايين و مثل بچه آدم و عينهو يه گاو خوب و با ادب بگيد ... مـــــــاء مـــــــاء مـــــــاء مـــــــاء

پنجشنبه، ۴ تير ۱۳۸۸

دو سه هفته‌ایه كه انگاری بمب هيدروژنی خورده توی زندگی ‌همگی‌مون. رَوند و روال عادی اين سی سال اخير زندگی، به طرز عجيب غريبی بهم خورده. حرف‌ها. دغدغه‌ها. بی‌حوصله‌گی‌ها. خوندنی و نوشتنی‌ها و حتی وبلاگ و ميل باكس‌هامون. اين روزها ديگه از اون ايميل‌های خوشگلِ فورواردی دوستامون خبری نيست، كسی دل و دماغ‌ش رو نداره و در عوض هر روز و هر شب و با هر چك كردنِ ايميل‌مون بايد به تموم دوست و رفيق و فك و فاميلِ خارج‌نشينِ اونور آب، توضيح بديم كه حال‌مون خوبه و هنوز زنده هستيم و اونها هی بگن تو رو خدا مواظب خودتون باشيد و ما هی بگيم والله بخدا مواظب هستيم و شما نگران نباشيد و اونها هی بگن ديشب توی يوتيوب فلان فيلم رو ديديم و كلی گريه كرديم و ما هی بگيم آره ما هم اون فيلم رو ديديم و باز اونها هی بگن كه اينجا تلويزيون همش از تهران ميگه و ما هی بگيم در عوض اينجا تلويزيون اصلاً از تهران چيزی نميگه! و اونها هی بگن و ما هی بگيم و ...

توی تموم سيصد و شصت و پنج روز سال، همه‌مون ژنتيكی يه جورايی به هاپو، ارادت داريم ولی خوبی اين روزها اينه كه ديگه ميشه تموم بی‌حوصله‌گی و بداخلاقی‌ها و گَندِ دماغی‌هامون رو بذاريم به پای همين سياست بی‌پدر و مادر. مطمئن هم هستيم كه ديگه كسی پا پيچ‌مون نميشه كه: جون من راستش رو بگو، چی شده؟! تو يه چيزی‌ت هست و به من نميگی! اين روزها هيچ كسی، هيچ طوری‌ش نيست فقط همه با هم، متفق‌القول پـ.ريـ.ـود شديم و همگی داريم با هم، دل درد و كمر درد و بازی بی‌مزه‌ و بالا و پايين شدن‌های هورمون‌ها رو تجربه می‌كنيم.


سه شنبه، ۲ تير ۱۳۸۸

پنچره اطاق بازه. لُخت روی تخت دراز كشيدم. در اطاق بسته و چراغ هم خاموشه ولی بواسطه‌ی چراغ خونه‌ی همسايه، نور درازی توی اطاق كشيده شده و تا وسط‌های ديوار سرمه‌ای اطاق رفته بالا. ساعت ديواری روی هشت و پنجاه و سه دقيقه خوابيده. خيلی وقته كه خوابيده و هر بار هم كه نگاش می‌كنم به خودم ميگم يادم باشه، فردا يه باطری قلمی برای اين ساعت مادر مُرده بگيرم ولی هنوز اون فردای موعود نرسيده. حداقل نكرده اين هفت دقيقه رو هم سربالايی بره و عدد رو رُندش كنه.

فرامز اصلانی سكوت شب رو می‌شكونه ... َالا ای آهوی وحشی كجايی... نمی‌دونم چرا، ولی خوشحالم كه خرداد تموم شد. هوای بارونی امسالِ تهران باعث شده كه هنوز كولرها رو روشن نكنيم. از بيرون نسيم خنكی مياد. سَردم ميشه. تموم تنم مورمور ميشه و كِز می‌كنم، خنكی مطبوعيه كه دلم نمياد برم زير پتو. صدای ماشينی مياد كه پُر گاز داره سربالايی خيابون رو ميره بالا. يهويی اطاق تاريك ميشه. نور باريك، كور ميشه. كسی مياد و جلوی پنجره اطاقِ خونه‌ی همسايه كه پرده‌هاش رو هم زدند كنار واميسته. داره حياط رو نگاه ميكنه. من رو هم می‌بينه كه روی تخت دراز كشيدم. به روی خودم نميارم. اطاق تاريك شده و فرامرز داره می‌خونه... مسلمانان، مسلمانان، خدا را ... دستم رو گذاشتم زير سَرم و زل زدم به سقفی كه يه زمانی سفيد بود و الان ديگه چرك‌مُرد شده. از توی حياط پشتی، صدای جيرجيرك مياد. از همون صداهايی كه هميشه تو فيلم‌ها، سكوت شب رو می‌شكونه.

اطاق يه نَموره روشن ميشه. نور باريكی مياد و عينهو اردشير دراز دست خودش رو تا وسط ديوار روبرویی پنجره می‌كشه بالا، تا زير ساعت ديواری. نور، باريك و لاغرتر از قبل شده. شده قدِ ريسمون عباس معمار، به همون درازی و به همون باريكی. با بی‌حالی سَرم رو برمی‌گردونم. حالا ديگه می‌تونم نيم‌رخ اونی كه پشت پنجره واستاده رو ببينم. يه خانوم بيست و چند ساله كه نصف صورت‌ش توی روشنايی معلومه. اصلاً به روی خودش نمياره و آروم به سيگارش پُك ميزنه و دودش رو فوت ميكنه بيرون. زل ميزنم به سقف اطاق و سعی می‌كنم بقيه‌ی چهره‌اش رو توی ذهنم بسازم. دماغ رو با بالا و گونه‌هايی كه وقتی می‌خنده چال ميوفته. انگشت‌های سفيد و بلند. چشم‌های مشكی و لب و دهنی كوچيك كه ظرافت خاصی داره. ابروهای باريك و كشيده و گردن ... با اينكه دير وقته ولی از اون دور دورها، صدای اَللهُ‌اَكبَر مياد.

باد خنكی مياد و پرده‌های اطاق، تكون می‌خوره و نور دراز روی ديوار جابجا ميشه. نمی‌دونم كجا بودم كه دوباره از يه جای دور پرت ميشم تو اطاق. لُخت رو تخت دراز كشيدم. دست‌هام زير سَرم خواب رفته. بخصوص دست چپ‌م. همون دستی كه عمل شده. كِش و قوسی به كمرم ميدم و آروم دستم رو از زير سرم ميارم بيرون. حس‌ش نمی‌كنم. انگار كه نيست. می‌گيرم بالا و می‌چسبونم‌ش به ديوار سرمه‌‌ای اطاق كه يهويی دوباره جون می‌گيره و خُنكی اطاق می‌شينه توی تن و بدنم. خط باريكی از بالای تا پايين آرنج‌م كشيده شده. اين خط ميتونه نشونه‌ای باشه برای وقتی كه نميشه جنازه‌ای رو شناسايی كرد! كمتر دستی اينطوری شكافته شده. از صبح تا حالا يه شعری افتاده توی دهن‌م و هی دارم اون رو زير لب زمزمه می‌كنم ... قاصدک، هان چه خبر آوردی / از كجا، وز كه خبر آوردی .... بقيه‌ش يادم نيست.

هنوز صدای اَللهُ‌اَكبَر مياد. واضح نيست. اين نزديكی‌ها هم نيست. دوباره اطاق تاريك ميشه. دستم خواب رفته. بخصوص همون دستی كه عمل كردم. نسيم خُنكی می‌پيچه توی اطاق. سردم ميشه. ميرم زير پتو و پتو رو تا گردن می‌كشم بالا. گرمای مطبوعی پخش ميشه روی پوست تنم. همه جا ساكته. ساكتِ ساكت. دوباره جيرجيرك شروع به خوندن می‌كنه. همراه نسيم، بوی سيگار هم پخش ميشه توی اطاق. هنوز اون نور لاغر و دراز تا وسط‌های ديوار كشيده شده. ساعت ديواری روی هشت و پنجاه و سه دقيقه خوابش برده. چشمهام سنگين ميشه. يادم باشه كه فردا برای اين ساعت مادر مُرده يه باطری قلمی‌ بخرم.

دوشنبه، ۱ تير ۱۳۸۸

انگار مالاريا گرفتم. هی تب می‌كنم. تبه خوب ميشه، لرز می‌كنم. توی عطاری‌های شهر دربه‌در دنبال گنه‌گنه می‌گردم تا سَق بزنم، بلكه حالم خوب بشه ولی دريغ از دو سير گنه‌گنه. يادش بخير اون دَر و دهاتی كه خونه‌های كاهگلی داشت و روی تموم درهای چوبی‌ش نوشته بودند د.د.ت. يارو ميگه سالهاست كه مالاريا ريشه‌كن شده و ديگه نه د.د.ت‌ی هست و نه گنه‌گنه‌ای و من موندم اين تب و لرز اين روزها و اين شب‌ها از كجا اومده كه خودم خوب ميدونم حتماً پشه آنوفل نيشم زده.

اين روزها آدم دلش می‌خواد، جُل و پلاسش رو جمع كنه و بره يه جايكه اصلاً هيچ آدميزادی نباشه تا اين تب و لرز رو توی سكوت و خلوت بگذرونه. توی يه جزيره‌‌‌ای مثل همون جزيره‌ای كه دكتر ارنست توش زندگی می‌كرد. بره و لابه‌لای دار و درخت‌ و بوته‌ها گم بشه. يه جايكه نه راديويی باشه و نه تلويزيونی. بخصوص نبود اين تلويزيون كه اين روزها بادبان‌هاش رو خوب در راستای افق و همسوی باد موافق، قرار داده خيلی می‌تونه در رسيدن به آرامش دخيل باشه. خودت باشی و چند تا كتاب و قهوه و اگر هم بود كه نيست، ياری، رفيقی، دوستی، كس و كاری. آخ كه چقدر دلم يه مسافرت می‌خواد. يه جايكه طول و عرض جغرافيايی‌ش برات مهم نباشه. پايتخت‌ش، خيابون‌هاش، ميدون‌هاش، دَر روهاش و هر روز ساعت 4 عصر‌هاش. بری و گم بشی توی طبيعت. كفش و دمپايی‌ت رو دربياری و پای برهنه روی علف و چمن‌ها راه بری. راستی چند ساله كه پياده راه نرفتيم روی چمنزار؟! چند ساله كه تموم خلق و خو و شخصيت‌مون چسبيده به مارك و برندِ تِه كفش‌مون.

داستان يك شهر، نصفه نيمه باقی مونده. حال و حوصله كه نداشته باشی و كتاب هم كه قطور باشه و كلفت، همين ميشه ديگه. لامصب جلو نميره. گوشه كاغذ سفيدی از وسط كتاب زده بيرون. باز می‌كنم. شريفه كشته شده و حالا اداره آگاهی به دنبال قاتل می‌گرده. همه‌ی اهالی رو ريختن توی كلانتری و علی هم چند روزيه كه گم و گور شده. روی كاغذ، تند و عجولانه با خودكار بيك آبی رنگ نوشتم:

- علل ايجاد كبد چرب، افزايش وزن و مصرف بعضی از داروهاست
- وجود 10 تا 20 درصد كبد در بدن باعث توليد مجدد آن می‌شود
- آنزيم‌های كبدی AST و ALT

يه سری خط خطی‌های كج و ماوج و نامفهوم هم كردم. چند هفته‌ی قبل توی اينترنت دنبال اطلاعات برای كبد چرب بودم كه به اين موارد رسيدم و حالا اين اطلاعات رفته وسط بندر لنگه و شخصيت‌های داستانی احمد محمود و حتماً ديگه با تموم گروهبان و سركار استوارهای كلانتری هم رفيق شده و هر شب، يه چتور هم ميدن به اين كاغد سفيده كه بسلامتی يارش بره بالا!

اين نوشته‌ها سياسی نيست. احمد و محمود و خانواده‌ی دكتر ارنست و پشه آنوفل و د.د.ت، والله بخدا اشاره به هيچ آدم و شخصيت و گروه و جناح و دسته‌ای نداره. مطابق و منطبق با همون ادبيات و دل‌نوشته‌هايی كه هميشه می‌نويسم. دلم تنگ بود و خودم دوست داشتم بنويسم و زياد بودند خواننده‌هایی كه مايل بودند اينجا مثل هميشه آپديت بشه. بنابراين اگه شما می‌خواهيد مالاريا رو ربط بدين به يه رويداد تاريخی و كبد چرب بنده رو هم دمل چركی سياسی بدونيد، اين قضيه فقط و فقط بسته به ديد و نگرش شماست. سياسی نمی‌نويسم و با نهايت شرمندگی، كامنت‌های بی‌ربط رو هم پابليش نمی‌كنم. هر چند می‌دونم كه اين روزها همه‌مون بغض داريم و دربه‌در دنبال يه آغوش گرم می‌گرديم تا ساعتی گريه كنيم.

شنبه، ۳۰ خرداد ۱۳۸۸

روزگاری
كوه‌ها را به هم وصل می‌كردی
آدم‌ها را
قلب‌ها را
اما حالا ...
آه ای پل شكسته!
حالا ديگر
فقط ابرها می‌توانند
از روی تو بگذرند!

من يك پسر بد بودم / رسول يونان

پنجشنبه، ۲۸ خرداد ۱۳۸۸

ديشب ساعت 12:15 برای هزارمين بار فهميديم كه ما ايرانی‌ها، سالهاست عينهو سريش خودمون رو چسبونديم به يه سری واژه و صفات خوب و قشنگ و گول‌زننده و حاضر هم نيستيم كه ديگه به هيچ قيمتی قبول كنيم جايگاه‌ واقعی‌مون اونی نيست كه بطور كذايی ساختيم.

فوتبال ايرانی و بهترين تماشاگر دنيا و فراتر از آسيا و ... همه‌ی اينها يعنی كشك. يعنی پشم. تيم كره جنوبی به مقام چهارم دنيا ميرسه و فوتبال ما سالهاست در انتظار قهرمانی جام ملت‌ها و يا حتی باشگاه‌های آسياست، اونوقت ما می‌شيم فراتر از آسيا؟! بيست ساله كه سه خط در ميون و با هزار بدبختی به جام جهانی راه پيدا می‌كنيم و بليط برگشت‌مون رو هم برای آخرين بازی دور مقدماتی اوكی می‌كنيم و اونوقت مدعی هستيم فراتر از آسيا هستيم! اگه رومون بشه فوتبال ايرانی رو همپا و شايد يه كمی جلوتر از بچه‌های سائوپائولو می‌دونيم و اونوقت بايد بشينيم با اين اعصاب و روان خراب، ببينيم نتيجه بازی عربستان و كره شمالی چی ميشه. يه بار به بحرين می‌بازيم و به جام جهانی نمیريم و يه بار هم با هزار مكافات و بدبختی، دقيقه 85 از قطر كوفتی كه اندازه باقرآباد ورامين هم جمعيت نداره، برنده ميشيم.

مدعی هستيم كه بهترين تماشاگرهای دنيا رو داريم ولی اونجايی كه جمعيت داد ميزنه "شير سماور تو كـ.ـون داور" اونجايی كه دروازه‌بان تيم ملی گل می‌خوره و انواع فحش‌های كِشدار رو حواله‌ی خواهر و مادرش می‌كنيم، والله بخدا جمعيتی چند هزار نفره اون شعارهار رو سر ميده، اينها كار يه سری تماشاگرنما نيست. حداقل و در بهترين حالت ممكن، اونجايی كه فوروارد تيم ملی توپ رو از شيش قدمی دروازه به بيرون ميزنه 75% از همين بهترين تماشاگر‌های دنيا از جاشون بلند ميشن و فرياد ميزنن " مادرت رو ..." تاكی قراره خودمون رو بهترين تماشاگر دنيا بدونيم و اونوقت جرات نكنيم پسر و برادر و خواهرزاده‌ی ده ساله‌مون رو به ورزشگاه‌ها ببريم؟! تا كی مدعی هستيم كه فوتبالی فراتر از آسيا داريم و اونوقت نمی‌تونيم به جام جهانی صعود كنيم؟! جام جهانی پيشكش، قهرمان جام ملت‌های آسيا بشيم. تا كی بهترين تماشاچی‌های دنيا رو داريم و دور تا دور تماشاچی‌ها فَنس و سيم‌خاردار می‌كشيم و لابه‌لای جمعيت و به ازای هر پنج متر، پليس ضد شورش قرار ميديم تا بهترين تماشاگرهای دنيا ورزشگاه رو بهم نريزند؟!

و ديشب بهترين تيم آسيا! فوتبال ايرانی! تكنيك ناب! فوتبال فراتر از آسيا! موفق به حضور در جام جهانی نشد. باز هم شكست ديگه. باز هم نگاه حسرت‌بار به صفحه‌ی تلويزيون. باز هم مغموم از ديدن خوشحالی تيم‌ها و تماشاچی‌های مليّت‌های مختلف. باز هم منتظر يه جام جهانی ديگه. باز هم چهار سال و چهارده سال و چهل ساله ديگه. آره همه چی‌مون بايد به هم بياد. خب اين تناقض‌ محضه در حاليكه اين روزها تيتر تموم روزنامه و سايت‌های خبری دنيا اختصاص به درگيرهای انتخاباتی ايران داره اونوقت در كنارش بنويسند تيم ملی فونبال‌شون به جام جهانی صعود كرد. قاعدتاً در كشوری اينچنين تيم ملی‌ش هم نبايد بره جام جهانی. شايد مملكت ما قانون نداشته باشه ولی دنيا قوانين منظمی داره كه ما به تنهايی نمی‌تونيم معادلات منظم جهانی رو بهم بزنيم. به جام جهانی نرفتيم چون لياقت رفتن‌ش رو نداشتيم.

چهارشنبه، ۲۷ خرداد ۱۳۸۸

بنا به هر دليل، وقتی كه ناراحت و عصبانی باشم شب‌ها زودتر می‌خوابم. قطعاً بايد تموم شب‌هايی رو كه قبل از ساعت دوازده شب خوابيدم رو بذارم به پای ساعاتی كه از اين زندگی نكبت خسته شده بودم. هر كسی روشی داره برای مبارزه و مقابله با بلايا و حوادث و روش منهم اينه كه ميرم و كـَپ مرگم رو ميذارم و الان يه هفته است كه ... نه هنوز يه هفته نشده، بذار بشمارم. شنبه، يك‌شنبه، دوشنبه، سه‌شنبه، چهارشنبه ... آره پنج شبه كه قبل از اينكه عقربه‌های كوتاه و بلند ساعت چفت هم بشن تا از همديگه لَبی بگيرن من كپ مرگ‌م رو ميذارم.

هنوز كه هنوزه قيافه‌ی ناظم مدرسه‌ی سال سوم دبستان، جلوی چشم‌م هست كه من رو با حميد پورعلی‌نژاد اشتباهی گرفت و فكر كرد اونيكه از توی كلاس تُف كرده روی سر بچه‌ها، من بودم و با اون خط‌كش چوبی كِرم قهوه‌ايش شيش تا، سه تا كف دست راست و سه تا هم كف دست چپ‌م زد رو فراموش نكردم. سالهاست كه قيافه‌ی اون مادر فاكری كه سر كلاس و پای اون تخته‌ سبز كه با گچ، اسم بدها رو روش نوشته بودند، من رو تنبيه كرد تا درس عبرتی برای من و بقيه بچه‌ها باشه، يادم هست. قطعاً بچه‌های كلاس كه هيچ كدوم‌شون با ديدن اون شيش تا ضربه‌ی خط‌كش، امر به معروف و پروفسور و دانشمند و خُلد آشيان و جنت مكان نشدند ولی من سالهاست كه اون روز و اون قيافه‌ی ناظم و اون خط‌كش كرم قهوه‌ايی رو فراموش نكردم و كينه‌ای به دل‌م گرفتم ازش كه اگه هنوز هم ببينم‌ش می‌خوام برم جلو و تُف كنم توی اون صورت كريه‌‌ش كه بيخود و بی‌جهت من رو جلوی بچه‌های كلاس سوم دبستان مدرسه وحدت تنبيه كرد.

و حالا پنج شبه، بدون اينكه اخبار ورزشی ساعت يازده و نيم شبكه خبر رو ببينم ميرم و در اطاق رو می‌بندم تا بخوابم. توی اين هفته‌ی كه گذشت، نه روز مادر رو يادم بود و نه ديگه برام مهمه كه تيم ملی فوتبال امروز می‌خواد چه گلی بزنه به سر اين مردم و اين مملكتی كه پنج شبانه روزه به شعورشون توهين شده. به اهداف‌شون. به آرمان‌هاشون ... هر چند توی اين مملكت جهان سومی كه شتر رو با بارش می‌برند و نمی‌دونی ظهر قراره چه بلايی سرت بياد، اهداف و آرمان، شعارهای گشاد گشادیه كه قرار نيست هيچ وقت بهش برسیم ولی خب پنچ شب و روزه كه همه‌مون كون‌مون از اين می‌سوزه كه شديم دستاويز. تئوری چوب و چماق و الاغ و هويج قرنهاست كه توی اين گوشه‌ی دنيا جواب داده، جواب ميده و جواب هم خواهد داد.

خوردن سيلی بی‌دليل محاله كه فراموش بشه. ديگه بحث گذشت و گذر زمان هم نيست كه چَك بی‌دليل، حَك ميشه توی روح و روان آدم‌ها‌. سالهاست كه من ناظم مدرسه‌مون رو كه حتماً ديگه الان هر دو پاش لب گوره رو نبخشيدم. حالا هم يه هفته است كه ... نه، پنج شب و روزه كه هی ميام و خودم رو قلقلك ميدم و به خودم ميگم ای بابا، سياست كه ننه بابا نداره، يه كمی بخند، برای تو هم چه فرقی ميكنه كی اون بالا بشينه ولی وقتی ياد اون رایی كه ساعت ده و پنج دقيقه شب و زير اون بارون، نوشتم و انداختم توی صندوق ميوفتم و يادم مياد كه با رفتنم باعث شدم ركورد 85% مشاركت رو بشكونن و بشم جزيی از مردم حماسه‌ساز ولی از صبح شنبه شدم اراذل و اوباش و خس و خاشاك، از همه چی بدم مياد و ياد جبر جغرافيايی نامجو ميوفتم. نمی‌بخشم و فراموش نمی‌كنم، نه اون ناظم مدرسه‌ی پسرانه وحدت رو و نه اون رايی رو كه هيچ جای اين سرزمين مادری محسوب نشد.